«اپوزیسیون کارگری»

نوشتۀ الکساندرا کلونتای
مترجم: آساره آسا

مقدمه:

«اپوزیسیون کارگری» گروهی متشکل از بلشویک‌های چپ بود[1] که اکثراً تئوریسین نبوده و از طبقۀ کارگر می‌آمدند؛ در سال‌های ابتدایی دهۀ بیست، این گروه با طرح انتقاداتی به سیاست حزب در قبال سندیکاها، به بحث و جدل‌های تنش‌آمیزی درون حزب بلشویک دامن زد. «اپوزیسیون کارگری» در مخالفت با رهبران طراز اول حزب، خود را نمایندۀ نگاه و نظر کارگرانی می‌دانست که از نابه‌سامانی‌های کار و معاش‌شان در روسیۀ شورایی ناراضی بودند. اپوزیسیون خود را فراکسیونی درون حزب می‌دانست و بدون مخالفت با قدرت حزب بلشویک، در واقع منتقد سیاست‌های حزب در برخورد به نقش و جایگاه کارگران در «جمهوری کارگران» بود؛ سیاست‌هایی که هر چه بیشتر کارگران را از تصمیم‌گیری در عرصۀ اقتصادی کنار می‌گذاشت. از نظر «اپوزیسیون کارگری» حزب که از یک طرف با گماشتن متخصصین بورژوا در کارخانه‌ها و با انتصاب کمونیست‌های حزبی را در نهادهای شورایی، و از طرف دیگر با جذب عناصر بورژوا در میان کادرهای رهبری، بیش از پیش از طبقۀ کارگر و آمال کارگران دور می‌شد. «اپوزیسیون» بر این بود که این جدایی میان رهبران-کارگران، یا حزب-طبقه را  بوروکراسی پر کرده است و منتقد سرسخت سیاست‌های بورکراتیک حزب بود. در نهایت اپوزیسیون به حاشیه رانده شدن سندیکاها در امر تولید را نتیجۀ دور شدن رهبران حزب از «اصول» می‌دانست. در 1921 الکساندرا کلونتای به عنوای سخنگوی این جریان جزوۀ «اپوزیسیون کارگری» را به نگارش در می‌آورد و در آن انتقادات «اپوزیسیون کارگری» به مرکزیت رهبری حزب را فرموله می‌کند و در آخر برای عبور از معضلات حزب، راه‌حل ارائه می‌دهد.

آنچه ما را بر آن داشته که جزوۀ «اپوزیسیون کارگری» را ترجمه کنیم، قطعاً باور به راه‌حلی که کلونتای به نمایندگی از این جریان مطرح می‌کند نیست؛ چراکه تنها کسانی که در عصر خود زندگی نمی‌کنند (بخوانید ایده‌آلیست‌ها)، به دنبال کشف راه‌حل‌های «درست» در گذشته‌اند. آنچه ما را به ترجمۀ این جزوه ترغیب کرد، وجود تصورات صلبی است که از اولین «حکومت کارگری» و «دستآرودهایش» و «مهین کارگری» و «پیروزی‌هایش»، درسر برخی جا خوش کرده است؛ متن کلونتای بسیاری از این تصاویر سنگ‌شده را دود می‌کند و به هوا می‌فرستد.

لازم به ذکر است که این متن پیش از این توسط خانم طاهری و آقای فرد به فارسی ترجمه و منتشرشده؛ اما ترجمۀ پیشین چنان مخدوش و غلط است که ما نه تنها خود را ناچار یافتیم ترجمۀ تازه‌ای از این سند تاریخی ارائه کنیم، بلکه ضروری دانستیم که در متنی جداگانه -که در ادامه به عنوان مؤخره بر جزوۀ کلونتای منتشر می‌کنیم- به دلایل مخدوش بودن ترجمۀ طاهری-فرد بپردازیم. حیرت ما از ترجمۀ غلط و حتی بعضاً وارونۀ طاهری-فرد از متن کلونتای بیشتر از هر چیز به این خاطر است که ما در اینجا با یک «سند تاریخی» روبه‌رو هستیم که کمترین دستکاری در آن می‌تواند آن را از سندیت بیاندازد.

اما سند بودن جزوی کولنتای به چه معنی است؟ یعنی این نوشته چه چیز را «مستند» می‌کند؟

  1. اینکه در خود حزب بلشویک اختلاف‌نظر عمیقی وجود داشته است. به این معنی «اپوزیسیون کارگری» جریانی است در درون خطوط بلشویک‌ها و در نتیجه نقدش به حزب و عملکرد رهبران یک نقد درونی است. انتقادات «اپوزیسیون کارگری» از آنجا اهمیت دارد که انتقاداتی از درون حزب است. 
  2. اینکه بوروکراسی خیلی قبل‌تر از بیماری و مرگ لنین، در حزب ریشه داشته است. متن کولنتای به خودی خود یک سند تاریخی است که به برخی افسانه‌ها پایان می‌دهد. همین تک جملۀ کولنتای در جزوۀ «اپوزیسون کارگری» کافی است تا تمام افسانۀ تروتسکیست‌ها در باب بوروکراتیزه شدن حزب بعد از بیماری و تثبیت آن بعد از اخراج تروتسکی از حزب، دود شود و به هوا برود: «تروتسکی، لنین، زینوویف و بوخارین در توضیح اینکه چرا برای چرخاندن صنعت هنوز نمی‌توان به کارگران اعتماد کرد، دلایل متفاوتی ارائه می‌دهند؛ اما همگی در حال حاضر روی یک موضوع توافق دارند: مدیریت تولید باید برفراز سر کارگران، از طریق میراث دوران گذشته و نظامی بوروکراتیک صورت گیرد.»
  3. اینکه اعتراض کارگران به وضعیت معاش‌شان، توسط همان دولتی که قرار بود مجری خواست آنها باشد، سرکوب شد.
  4. اینکه در همان دوران که لنین و تروتسکی و بوخارین و زینوویف مطابق درک دوگانه‌گرای خود وجود معلمین را برای آگاهی‌رسانی ضروری می‌دیدند و بدین‌گونه تعلیمات کائوتسکی را پیاده می‌کردند، افرادی نه چندان برجسته و عمدتاً کارگر، بودند که نسبت به عواقب این درک دوگانه‌گرا هشدار دادند.
  5. اینکه درک «اپوزیسیون کارگری» از تناقض عمومی رایج در «چپ رادیکال» در رنج بود. یعنی هم خواهان کنترل تولید به دست خود کارگران بود؛ و هم خواهان بدون تغییر ماندن تقسیم‌کار.
  6. تا زمانی که ساختار اقتصادی ـ اجتماعی یا بهتر بگوییم مناسبات اجتماعی مبتنی بر تقسیم کار ـ از سویی جنسی و از سوی دیگر یدی و فکری ـ باشد، طبقات خود را بازتولید می‌کنند و این ربطی به ارادۀ نیک‌ترین یا خبیث‌ترین کمونیست‌ها ندارد.
  7. از بین بردن تقیسم کار از راه برقراری یک تقسیم کار نوین ممکن نیست. تقسیم کار را فقط با لغو آن می‌شود از بین برد.

نکاتی که اینجا به اختصار آمده‌اند، در واقع جمع‌بندی بحثی هستند که مترجمِ متنِ پیشرو از خلال بررسی دلایلِ خطاهای ترجمه‌ای ریز و درشت طاهری-فرد بسط داده است. برای دنبال کردنِ جریانِ استدلال‌ها، خوانندۀ گرامی را دعوت می‌کنیم که به مؤخرۀ جزوۀ کلونتای به قلم مترجم رجوع کند.

***

متن حاضر از زبان فرانسوی به فارسی برگردانده ‌شده و در صورت نیاز با متن انگلیسی تطبیق داده شده. به غیر از عبارت «اپوزیسیون کارگری» که همه‌جا در خود متن درون گیومه آمده، هر جا که ارگانی با حرف بزرگ نوشته‌ شده، ما آن را در «گیومه» گذاشته‌ایم. ما در این ترجمه همه‌جا واژۀ سوویت را «شورا»، و شوروی را شوراها ترجمه کرده‌ایم و از این ترجمه قصد و منظور داشته‌ایم. قصدمان این بوده که به رفقایی که گمان می‌کنند سیستم شورایی مورد نظرشان پیش از این هرگز در تاریخ اتفاق نیفتاده، نشان دهیم که «جمهوری شوروی» یا جمهوری سوویت‌ها، همان جمهوری شوراهاست.

بعد از این مقدمۀ کوتاه، خوانندۀ گرامی را به خواندن جزوۀ «اپوزیسیون کارگری» به قلم کلونتای دعوت می‌کنیم با این امید که کاستی‌های ترجمه را ببخشد و جزوۀ کلونتای را به مثابه یک «سند» بخواند -بدون آنکه راه‌حل‌های پیشنهادی «اپوزیسیون کارگری» به پرسش‌هایی که گریبان حزب بلشویک را گرفته بودند، به مثابه «راه‌حل درست» یا «راه‌حل قطعی» برای پرسش‌هایی که امروز در برابر ما قرار دارند، در نظر بگیرد.  چراکه کار ما این نیست که به پرسش‌های دوران گذشته پاسخ بدهیم؛ کار ما در وهلۀ اول باید این باشد که بپرسیم چرا چنین پرسش‌هایی شکل گرفتند و چرا جوابی این‌گونه گرفتند؟

به رفیق «میم» و شک‌هایش

 الف. ریشه‌های «اپوزیسیون کارگری»

پیش از روشن کردن دلایل گسست فزاینده بین «اپوزیسیون کارگری» و ‌نظرات رسمی رهبران‌مان، باید توجه‌ها را به دو نکته جلب کرد:

۱. «اپوزیسیون کارگری» از دل پرولتاریای صنعتی روسیۀ شورایی بیرون می‌آید. این گروه صرفاً زادۀ شرایط غیرقابل‌تحمل کار و زندگی هفت میلیون کارگر نیست؛ این گروه همچنین محصول زیر و رو شدن، ناهمخوانی و حتی انحرافاتی است که سیاست شورایی‌مان نسبت به اصول نشان می‌دهد؛ اصول طبقاتی‌‌ای که از ابتدا در برنامه کمونیستی بیان شده‌اند. 

۲. «اپوزیسیون کارگری» حاصل مرافعه یا یک خصومت شخصی نیست و خاستگاه‌اش به یک مرکز خاص برنمی‌گردد، برعکس، گستره‌اش تمام روسیۀ شورایی را در برمی‌گیرد و همه‌جا با مخاطبینی پذیرا روبه‌رو می‌شود.

در حال حاضر گفته می‌شود که تمام اختلاف‌نظرها بین «اپوزیسیون کارگری» و فراکسیون‌های متعددی که در [مرکزیت] رهبری هستند، صرفاً به تفاوت دیدگاه در مورد معضلاتی برمی‌گردد که سندیکاها با آن دست به گریبان‌اند. این موضوع درست نیست: گسست خیلی عمیق‌تر از این‌هاست. نمایندگان «اپوزیسیون» همیشه قادر به توضیح‌ این گسست نیستند و نمی‌توانند به روشنی تعریف‌اش کنند، اما به محض این‌که به‌سراغ یک مسألۀ حیاتی‌ای برویم که به بازسازی جمهوری ما مربوط بشود، اختلافات بر سر یک‌سری از معضلات اساسی ـ اقتصادی و سیاسی ـ بالا می‌زند.

در نهمین کنگرۀ حزب، زمانی که راجع به مسألۀ «مدیریت جمعی یا هدایت فردی در کارخانه‌ها» بحث شد، برای اولین بار دو دیدگاه بازتاب یافت: یکی آنچنان که رهبران حزب بیان کردند و دیگری چنانکه توسط نمایندگان کارگرانِ متشکل بیان شد. آن موقع، [هنوز] هیچ اپوزیسیونی از طرف یک گروه سازمان‌یافته‌ وجود نداشت؛ اما این خیلی معنادار است که تمام نمایندگان سندیکاها از مدیریت جمعی دفاع کردند، در حالی که تمام رهبران -که بنا به عادت تمام مشکلات را از دیدگاه نهادی به قضاوت می‌نشینند- از در مخالفت با مدیریت جمعی درآمدند. این‌ها [رهبران] باید خیلی زرنگ و زیرک باشند تا هم به دل پرولتاریا بنشینند و هم به دل خرده‌مالکان، دهقان‌ها و بورژواها. -[این آخری] در هیبت متخصصین و به اصطلاح متخصین (از هر قماشی) متبلور می‌شود- و رضایت گروه‌های اجتماعی‌ای این‌چنین ناهمگون، با آمال سیاسی‌ای اینچنین متضاد را به دست آورند.

چرا تنها سندیکاها بودند که با سماجت به دفاع از اصل هدایت جمعی برخاستند، با این‌که نمی‌توانستند هیچ‌گونه استدلال علمی‌ای در تأیید آن بیاورند؟ و چرا حامیان «متخصصین»، همان زمان از اصل «مدیریت فردی» دفاع می‌کردند؟ دلیل‌اش این است که در این اختلاف‌نظر، حتی اگر از دو طرف انکار می‌شد که موضوعْ مرافعه بر سر اصول است، دو دیدگاه تاریخیِ آشتی‌ناپذیر در مقابل هم قرار گرفتند. اصل «هدایت توسط یک نفر» محصول درک و دریافت فردگرایانۀ طبقۀ بورژواست و بنیادش ارادۀ آزاد و بی‌حد و مرز و [نیز] ایزولۀ یک فردِ جداشده از جمع است.

این برداشت در تمام جنبه‌های فعالیت انسانی بازتاب می‌یابد: از انتصاب یک حاکم در رأس یک دولت بگیر تا انتصاب یک مدیر قدرقدرت یک کارخانه. این حکمت اعلای تفکر بورژوازی است. بورژوازی به قدرت یک پیکر جمعی باور ندارد. برای بورژوازی توده‌ها چیزی جز یک گلۀ مطیع نیستند که باید شلاق بخورند و به جایی هدایت شوند که او خوش می‌دارد.

طبقۀ کارگر و سخنگویان‌اش برعکس، آگاهی دارند که چشم‌انداز جدید کمونیستی جز از راه تلاش جمعیِ خود کارگران نمی‌تواند محقق شود. هرچه توده‌ها توان و ظرفیت بیان ارادۀ جمعی‌ و اندیشۀ مشترک‌شان را بالا ببرند، آمال طبقۀ کارگر سریع‌تر و عمیق‌تر متحقق می‌شود: چرا که تنها در این صورت است که یک کارخانۀ کمونیستی جدید، همگون، متحدشده و به خوبی سامان‌یافته امکان خلق شدن دارد. تنها کسانی که مستقیماً به تولید وصل هستند، می‌توانند در آنجا ابداعات حیات‌بخش وارد کنند.

رد یک اصل ـ اصل مدیریت جمعی کارخانه ـ یک سازش‌کاری تاکتیکی، یک کنش سازگارانه از جانب حزب ما بود؛ علاوه بر این، رد این اصل انحرافی از سیاست طبقاتی‌ای بود که ما در طول اولین فاز انقلاب سرسختانه بسط داده بودیم و از آن دفاع کرده بودیم. 

چرا به اینجا رسیدیم؟ چطور حزب ما که در پیکار انقلابی پخته شده، توانست از راه راست دور شود و در کوره‌راه‌های پرپیچ‌وخم سازش‌کاری‌ها قدم گذارد که ما سابق بر این، آنها را آشکارا محکوم می‌کردیم و  به آنها مهر اپورتونیسم می‌زدیم؟

ما بعداً به این پرسش پاسخ خواهیم داد. اما ابتدا باید بپرسیم چطور «اپوزیسیون کارگری» شکل یافت و رشد کرد.

۱. رویش «اپوزیسیون کارگری»

کنگرۀ نهم حزب کمونیست روسیه در [بهار] ۱۹۲۰ برگزار شد. در طی تابستان «اپوزیسیون» خود را نشان نداد. در طول بحث‌های جنجالی کنگرۀ دوم انترناسیونال کمونیستی هم سر و کلۀ اپوزیسیون پیدا نشده بود؛ اما تجربه و اندیشۀ انتقادی عمیقاً روی هم انباشته می‌شدند. اولین بیان این روند که هنوز ناکامل بود در کنفرانس حزب در سپتامبر ۱۹۲۰ به چشم خورد. تا مدتی موضوع چیزی نبود جز انتقادات و مذاکرات. اپوزیسیون [هنوز] هیچ پیشنهاد مشخصی فرموله نکرده بود. اما روشن بود که حزب پا به دوران جدیدی از زندگی‌اش می‌گذاشت. عناصر «پایین» آزادی انتقاد می‌خواستند، و قویاً اعلام می‌کردند که بوروکراسی آنها را خفه کرده و به آنها اجازۀ هیچ آزادی عملی، هیچ ابتکاری نمی‌دهد.

رؤسای حزب از [وجود] این جریان با خبر بودند؛ به همین خاطر زینویف بارها در مورد آزادی نقد، گسترش فعالیت اتونوم توده‌ها، محکومیت رهبرانی که از اصول دموکراسی تخطی کرده بودند و غیره قول لفظی داده بود. خیلی حرف زده شد و چه حرف‌های خوبی، اما از حرف تا عمل فاصله از زمین تا آسمان است. کنفرانس سپتامبر، بیش از سخنان پر از وعده و وعید زینویف، تغییری نه در حزب و نه در زندگی توده‌ها ایجاد نکرد. چیزی که اپوزیسیون از آن زاده شده ریشه‌کن نشده بود. بدنۀ حزب به خاطر نارضایتی‌ای که [تا آن زمان] به درستی صورت‌بندی نشده بود، به واسطۀ روحیۀ نقد و استقلال تهییج شده بود.

این جوش و خروشِ مفصل‌بندی‌نشده حتی توسط رهبران حزب خاطرنشان شده بود، و به طرزی ناگهانی به بحث‌های به شدت تند و تیزی نزد آنها دامن زده بود. این معنادار و همچنین خیلی طبیعی است که این بحث‌ها به نقشی که سندیکاها باید بازی کنند، کشیده شوند. در حال حاضر، این موضوع مورد اختلاف بین اپوزیسیون و رهبران حزب، بدون اینکه تنها موضوع باشد، بیان معضل اصلی سیاست داخلی ماست. 

بسیار پیش از اینکه «اپوزیسیون کارگری» با تزهایش ظاهر شود و مبنایی را فرموله کند که به نظرش دیکتاتوری پرولتاریا در زمینۀ تولید صنعتی باید روی آن قرار بگیرد، رهبران حزب بین خودشان در مورد نقش سازمان‌های کارگری در بازسازی صنعت بر پایۀ کمونیستی، به اختلاف‌نظری شدید برخورده بودند. کمیتۀ مرکزی حزب به گروه‌های مختلف تقسیم شده بود: رفیق لنین با تروتسکی مخالفت می‌کرد، در حالی که بوخارین موضعی میانه داشت.

برای اول بار، در کنگرۀ هشتم و بلافاصله بعد از آن بود که روشن شد که به‌خاطر تزها و اصولی مشترک در مورد سندیکاها، گروهی متحد درون حزب شکل گرفته. این گروه، «اپوزیسیون»، هرچند که تئوریسین‌های چندان بزرگی نداشت، و به‌رغم مقاومت قاطع محبوب‌ترین رهبران حزب، خیلی زود رشد کرد و به تمام روسیه کارگری تسری یافت. اپوزیسیون فقط به مسکو و لنین‌گراد محدود نمی‌شود. کمیتۀ مرکزی از  دونتس و کوه‌های اروال و از سیبِری و دیگر مناطق صنعتی، گزارش‌هایی دریافت می‌کرد که حاکی از این بودند که «اپوزیسیون کارگری» [در این مناطق] تشکیل شده و دست به کنش می‌زند. مسلماً اپوزیسیون همه‌جا با کارگران مسکو در توافق کامل نیست. برخی اوقات فرمول‌ها، انگیزه‌ها و خواسته‌های اپوزیسیون ناروشن، بی‌اهمیت و غیرمنطقی هستند؛ حتی گاه ممکن است در مورد نکات اساسی هم تفاوت‌هایی وجود داشته باشد. با این وجود، همه یک سؤال دارند: چه کسی نیروهای خلاق در بازسازی اقتصاد را رشد می‌دهد؟ آیا این [کار برعهدۀ] ارگان‌های طبقاتی است که از طریق پیوندهای حیاتی ـ یعنی سندیکاهای صنایع ـ متحد شده‌اند، یا برعکس، یا کار دستگاه «شوراها» که از فعالیت صنعتی جدا افتاده و ترکیب اجتماعی‌اش مختلط است؟ این است ریشۀ اختلاف‌نظر. «اپوزیسیون کارگری» از پرنسیپ اول دفاع می‌کند. رهبران حزب، آنها ـ حال اختلافات‌شان روی نکات گوناگون فرعی هرچه می‌خواهد باشد ـ همگی‌شان تماماً روی نکتۀ اصلی توافق دارند و از پرنسیپ دوم دفاع می‌کنند.

همۀ اینها چه معنی‌ای می‌دهد؟

معنی‌اش این است که حزب ما اولین بحران جدی دوران انقلابی‌اش را از سر می‌گذراند. نمی‌توان به‌ معطلی اپوزیسیون را با برچسپ «سندیکالیسم» به دور افکند. تمام رفقا باید به این مشکل، با جدیتی تمام فکر کنند. حق با چه کسی است: رهبران یا توده‌های کارگری و غریزۀ سالم طبقاتی‌شان؟

2. علل بحران

پیش از این‌که به نکات اساسی اختلاف‌نظر بین رهبران حزب‌مان و «اپوزیسیون کارگری» بپردازیم، باید به یک پرسش پاسخ دهیم: حزب ما ـ که سابقاً به‌خاطر سیاست روشن و مستحکم طبقاتی‌اش قوی و توانا و شکست‌ناپذیر بودـ چگونه شروع به انحراف از برنامه‌اش کرده است؟

هرچقدر حزب کمونیست برای‌مان گرامی‌تر باشد ـ مشخصاً برای این‌که حزب برای رهایی زحمتکشان از یوغ سرمایه، قدمی به این قطعیت برداشته ـ ما کم‌تر حق داریم که چشم بر خطاهای مراکز رهبری ببندیم.

قدرت حزب باید بر توانایی مراکز رهبری ما در کشف مشکلات و وظایفی که کارگران با آنها دست‌به‌گریبان‌اند استوار باشد و نیز بر توانایی در برگزیدن گرایشی که به توده‌ها اجازه می‌دهد به یک مرحلۀ تاریخیِ بالاتری دست پیدا کنند. حزب در گذشته این‌گونه عمل می‌کرد؛ امروز دیگر بدین‌گونه عمل نمی‌کند. حزب ما نه‌تنها در حال از دست دادن سرعت است، بلکه بیش از پیش «عاقلانه» به گذشته نگاه می‌کند: «ما زیادی دور نرفته‌ایم؟ زمان آن نرسیده که بس کنیم؟ نباید محتاط‌تر باشیم و از تجارب متهورانه که تاریخ هرگز به خود ندیده، اجتناب کنیم؟»

این «احتیاط عاقلانه» (که مخصوصاً به‌واسطۀ بدبینی مراکز رهبریت حزب به توان و ظرفیت سندیکاها در  ادارۀ اقتصادی و صنعتی مطرح می‌شود) از کجاست؟ علت این احتیاطی که این اواخر تمام رهبران را در خود غرق کرده چیست؟

چنانچه به دنبال چرایی بروز یک‌چنین اختلاف‌نظری در حزب‌مان باشیم، درخواهیم یافت که برای بحرانی که حزب از سرمی‌گذراند سه علت بنیادین وجود دارد.

علت اول که علت اصلی و بنیادین است، محیط ویرانی است که حزب در آن کار و عمل می‌کند.

[در چنین شرایط و وضعیتی است که] حزب کمونیست روسیه باید کمونیسم را بسازد و برنامه‌اش را به عمل درآورد:

۱. در شرایط تخریب کامل و از هم‌پاشیدگی ساختار اقتصادی. ۲. در برابر فشار خشونت‌بار و بی‌وقفۀ دولت‌های امپریالیست و ارتش سفید. ۳. در کشوری از لحاظ اقتصادی عقب‌مانده که اکثریت جمعیت آن را دهقانان تشکیل می‌دهند؛ جایی که شرایط اقتصادیِ ضروری برای سوسیالیزاسیون تولید و توزیع غایب است و جایی که سرمایه‌داری تاکنون قادر نبوده است چرخۀ تولید خود را به اتمام رساند (از اولین مرحلۀ مبارزۀ رقابتی بی‌حد و مرز تا شکل پیشرفته‌ترش ـ تنظیم تولید توسط سندیکاهای سرمایه‌دارانه، تراست‌ها)، ساختن کمونیسم و خلق اشکال جدید کمونیستی اقتصاد به طبقۀ کارگر روسیه محول شده است.

طبیعی است که تمام این فاکتورها ما را از تحقق برنامه‌مان (مخصوصاً در وجه اساسی‌اش: بازسازی صنایع بر مبنایی جدید) بازمی‌دارند و در سیاست اقتصادی ما تأثیرات گوناگونی می‌گذارند و باعث عدم‌یکدستی آن می‌شوند.

دو دلیلِ دیگر، از همین اولین دلیل منتج می‌شوند. اول عقب‌ماندگی اقتصادی روسیه و [سپس] غالب بودن زندگی دهقانی که مسبب این ناهمگونی است و به صورت اجتناب‌ناپذیری سیاست واقعی حزب ما را از یک جهت‌گیری طبقاتی که با تئوری و پرنسیپ‌هایش در انسجام باشد، منحرف می‌سازد. 

هر حزبی در رأس یک دولت شوراییِ ناهمگن، ناچار است چشم‌انداز دهقانان و گرایش‌ خرده‌بورژوایی‌ و دشمنی‌اشان با کمونیسم را در نظر بگیرد؛ ناچار است یک گوش‌اش را بسپارد به عناصر متعدد خرده‌بورژوا، بقایای سرمایه‌داری پوسیدۀ روسیه و به تمام انواع تجار، دلال‌ها، کارمندان که خیلی سریع خود را با نهادهای شورایی تطبیق داده‌اند و در مرکزیت، پست‌ها و مسئولیت‌های مهمی اشغال کرده‌اند و بخشی از کمیساریاهای مختلف و غیره هستند. عجیب نیست که تسیروپا Tsiurupa، کمیسر خلق تهیه امکانات در کنگرۀ هشتم اعلام می‌کند که در بخش خدمات کمیساریا ۱۷درصد کارگر، ۱۳درصد دهقان، اندکی کمتر از ۲۰ درصد کارشناس و بنابراین باقی، [یعنی] بیش از نصف، تاجر، نمایندگان بازرگانی و عناصری شبیه به آن می‌باشند که اکثریت‌شان (به گفتۀ خود تسیروپا) «بی‌سواد» هستند. در ذهن او این موضوع گواه آن است که این کمیساریاها به نحوی دموکراتیک ساخته شده‌اند، حتی اگر هیچ ربطی به پرولترها، به تولیدکنندگان ثروت و کارگران کارخانه‌ها نداشته باشند.

بله اینها هستند عناصری که در نهادهای شورایی ما حامل فسادند: عناصر خرده‌بورژوازی که وسیعاً در نهادهای شورایی پخش هستند، عناصر طبقات متوسط با دشمنی‌شان با کمونیسم، با دلبستگی‌شان به رسوم صُلب‌ گذشته، با تنفر و ترس‌شان از کنش‌های انقلابی. بله، این‌ها عناصری هستند که در نهادهای شورایی ما، فضایی می‌سازند که در نهایت برای طبقۀ کارگر تهوع‌آور است. این دو، دو جهان متفاوت و متخاصم‌اند. و با این وجود، ما در روسیۀ شوروی، مجبور هستیم طبقۀ کارگر و خودمان را قانع کنیم که (دهقان‌های متمول به کنار) خرده‌بورژواها و طبقات متوسط می‌توانند همگی خود را با شعار«همۀ قدرت به شوراها» هماهنگ کنند؛ در حالی که به این ترتیب، از یاد می‌بریم که منافع عملی و روزمرۀ کارگران باید با منافع طبقات متوسط و دهقانان، که مملوء از خلقیات خرده‌بورژوایی است، مقابله کند. به این ترتیب، سیاست شورایی‌مان را دچار تناقض می‌کنیم و پرنسیپ‌های روشن طبقاتی‌اش را از ریخت می‌اندازیم.

علاوه بر خرده‌مالکین روستایی و عناصر بورژوای شهری، سیاست حزب ما ناچار است به نفوذ نمایندگان ثروتمند بورژوازی هم توجه کند که اکنون به صورت کارشناسان، تکنیسین‌ها، مهندسین و مدیران سابق بنگاه‌های صنعتی و مالی ظاهر شده‌اند؛ کسانی که به خاطر تجربۀ گذشته‌شان، به نظام سرمایه‌دارانۀ تولید وابسته هستند. آنها حتی نمی‌توانند غیر از نظام تولیدی‌ای که در حد و حدود سنتی اقتصاد سرمایه‌دارانه قرار می‌گیرد، نظام دیگری را تصور کنند.

3. افزایش نفوذ متخصصین

هرچه روسیۀ شورایی بیش‌تر نشان می‌دهد که در زمینۀ فنی و مدیریت تولید نیازمند کارشناسان نیاز است، نفوذ این عناصر خارجی که برای طبقۀ کارگرِ ما بیگانه‌اند، در توسعۀ اقتصاد بیش‌تر می‌شود. این گروه اجتماعی مغزهای به‌کارگرفته‌شده توسط تولید سرمایه‌دارانه، [یعنی] نوکرانی گوش‌به‌فرمان که توسط سرمایه با پولی چرب خریداری شده‌اند، هر روز نفوذ و اهمیت سیاسی فزاینده‌ای کسب می‌کنند؛ در حالی که در دورۀ اول انقلاب به دور انداخته شده و ناچار بودند برخوردی محتاطانه و انتظارگرایانه و حتی برخی اوقات، مخصوصاً در طول سخت‌ترین ماه‌های خرابکاری تاریخی‌ روشنفکران، برخوردی کاملاً خصمانه نسبت به اتوریته‌های شورایی پیشه‌ کنند.

آیا نیاز است نام‌شان برده شود؟ هر رفیق کارگری که سیاست‌های داخلی و خارجی ما را به دقت دنبال می‌کند بیشتر از یک نام از این قماش به یاد می‌آورد.

تا زمانی که جبهه‌های جنگ در مرکز زندگی ما قرار داشت، نفوذ این آقایان که اقتصاد شورایی ما را، مخصوصاً در زمینۀ بازسازی صنعتی، مدیریت می‌کنند، در قیاس [با امروز] قابل‌چشم‌پوشی بود.

متخصصین، [این] ته‌مانده‌های گذشته که به‌خاطر ماهیت‌شان به‌صورت تنگاتنگی به نظام بورژوایی وابسته‌اند، نظامی که ما خواهان نابودی‌اش هستیم، رفته‌رفته در ارتش سرخ ما نفوذ می‌یابند. آنها در ارتش سرخ فضای گذشته را زنده می‌کنند (تبعیت کورکورانه، فرمان‌برداری نوکرصفتانه، مدال‌ها گرفتن‌ها، صفوف سلسله‌مراتبی، ارادۀ دل‌به‌خواهی ارشد‌ها به جای انضباط طبقاتی، و غیره)، اما [تا به حال] نفوذ خود را به فعالیت‌های سیاسی کلان جمهوری شورایی گسترش نداده بودند.

[در زمان جنگ] پرولتاریا ظرفیت و توان بالای ایشان را در امور نظامی به زیر سؤال نمی‌کشید، چون به‌خاطر غریزۀ سالم طبقاتی [خود] کاملاً می‌فهمید که طبقۀ کارگر، به عنوان طبقه، نمی‌تواند در عرصۀ نظامی ایده‌های جدید فرموله کند و قادر نیست تغییراتی بنیادین در سیستم نظامی وارد کند و آن را بر مبنایی طبقاتی از نو بسازد. نظامی‌گری حرفه‌ای ـ ارثیۀ قرون گذشته ـ و جنگ‌ها، در جامعۀ کمونیستی جایی ندارند. نبردْ راه‌های دیگری را دنبال می‌کند، اَشکالی به‌وضوح متفاوت و غیرقابل‌فهم برای قوۀ تصور ما به خود می‌گیرد. روحیۀ نظامی آخرین روزهای خود را در طول فاز گذار دیکتاتوری پرولتاریا سپری می‌کند: بنابر این عجیب نیست که کارگران، به عنوان طبقه، نتوانستند در آن، چیز جدید و مهمی برای رشد آتی جامعه پدید آورند. با این وجود، طبقۀ کارگر حتی در ارتش سرخ تغییراتی به همراه آورده؛ گرچه ماهیت نظامی‌گری همان ماند که بود و مدیریت امور نظامی به افسرهای سابق و ژنرال‌های ارتش کهنه [واگذار شده بود]، اما این کار، سیاست شورایی در عرصۀ نظامی را آنقدر منحرف نکرد که کارگران شاهد وارد آمدن خسارت به خودشان یا به منافع طبقاتی‌شان باشند.

اما در عرصۀ اقتصادی امور کاملاً متفاوت‌اند. تولید و سازماندهی‌ تولید اساس کمونیسم را می‌سازند. بیرون نهادن زحمتکشان از سازماندهی تولید، محروم نمودن‌شان (خودشان یا تشکلات‌شان) از امکان خلق اشکال نوین تولید در صنعت از طریق سندیکاهای‌شان، دست رد زدن به سندیکاها که بیان سازمان‌یابی طبقاتی پرولتاریا هستند، با هدف واگذاشتن امور به مهارت متخصصینی که در عملیاتی کردن تولید تحت سیستمی کاملاً متفاوت خبره و کارکشته شده‌اند،‌ خروج از ریل‌های اندیشۀ علمی مارکسیستی است. با این وجود، این همان چیزی است که رهبران حزب ما در حال انجام آن هستند.

 با توجه به سقوط کلی صنایع‌مان که هنوز بر مبنای شیوۀ تولید سرمایه‌دارنه (بازپرداخت کار با پول، طبقه‌بندی دستمزدها بنا بر کارِ انجام‌شده) کار می‌کند و رهبران حزب‌مان با بدبینی‌شان به ظرفیت و توان خلاق کلکتیویته‌های کارگری، به دنبال راه نجات برای خروج از هرج و مرج صنعتی می‌گردند. اما کجا؟ نزد شاگردان بازرگانان قدیمی، تکنیسین‌ها، بورژوا ـ سرمایه‌دارها، کسانی که توان خلاقیت‌شان در تولید تابع روال، عادات و روش‌های تولید و اقتصاد سرمایه‌دارانه است. آنها هستند کسانی که این ایده‌ را رواج می‌دهند که ساختن کمونیسم با ابراز‌های بوروکراتیک ممکن است؛ ایده‌ای که از فرط ساده‌لوحی، مضحک است. آنها کسانی هستند که در جایی که آفرینش و جستجو ضرورت دارد، «دستور صادر می‌کنند».

هرچه بیشتر جبهۀ نظامی در برابر جبهۀ اقتصادی عقب‌نشینی می‌کند، هرچه فشار الزامات و نیازهای ‌ما شدیدتر می‌شود، اثر و نفوذ این گروه [نیز] تشدید می‌گردد؛ گروهی که نه فقط باطناً با کمونیسم بیگانه است، بلکه مطلقاً از ارتقاء کیفیات ضروری برای ایجاد اشکال نوینی از سازماندهی کار و انگیزه‌های نو برای افزایش تولید و یافتن شیوه‌های جدید تولید و توزیع ناتوان است. تمام این تکنیسین‌های مجرب، آدم‌های اهل عمل، در اموری که امروز در سطح زندگی شورایی ظاهر می‌شوند، از طریق تأثیر و نفوذشان در سیاست اقتصادی، روی رهبران حزب ما در درون نهادهای شورایی فشار وارد می‌کنند.

4. دولت و حزب

بنابر این حزب برای اعمال کنترل روی دولت شورایی، در یک موقعیت سخت و دست‌وپاگیر گرفتار شده، و باید به سه گروه اقتصادی متخاصم تولیدی گوش داده و خود را با آنها وقف دهد؛ گروه‌هایی که هر کدام‌شان [برآمده از] یک ساختار اجتماعی متفاوت‌اند. [حال آنکه] کارگران سیاستی روشن و بدون سازش می‌خواهند، آنها خواهان پیشرفتی سریع و با گام‌هایی مستحکم به سمت کمونیسم هستند. در حالی که دهقانان، با تمایلات و سمپاتیِ خرده‌بورژوایانه‌شان، انواع گوناگونی از «آزادی»‌ می‌طلبند، که از جملۀ آنها آزادی تجارت و عدم‌دخالت [دولت] در امور تجاری است. طبقۀ بورژوا در این مطالبه به آنها می‌پیوندد. طبقۀ بورژوا [در روسیۀ شورایی] در کارمندان [دولت] شورایی، کمیسرهای ارتش و غیره تجلی می‌یابد، کسانی که پیش‌تر خود را با رژیم شورایی وفق داده و سیاست‌ ما را به خطوط خرده‌بورژوایی می‌کشانند. 

در پایتخت، اثر و نفوذ این عناصر خرده‌بورژوا قابل‌ چشم‌پوشی است، اما در شهرستان‌ها در شوراهای محلی این اثر و نفوذ مهم و مضر است. در آخر، یک گروه دیگر وجود دارد، گروهی از کارگزاران و مدیران سابق صنایع سرمایه‌دارانه. این‌ها مانند سلاطین سرمایه، ریابوشینسکی Ryabushinsky یا روبلیکوف Rublikoff که جمهوری شورایی در طول فاز اول انقلاب از شرّشان خلاص شد، نیستند، اما با استعدادترین خدمتگزاران ـ «مغزها و نوابغ» ـ نظام سرمایه‌دارانه‌اند، طراحان و مروجان آن هستند. آنها در حالی که به گرمی، گرایش‌های سانترالیستی حکومت شورایی را در عرصۀ اقتصادی تصدیق می‌کنند، در حالی که به‌ خوبی از مزایای نوعی «انحصار در تولید» trustification و تنظیم اقتصاد (که توسط سرمایه در تمام کشورهای صنعتی پیشرفته در جریان است) آگاه‌اند، تمام همّ‌وغم‌‌شان این است که این تنظیم نه از طریق سازمان‌های کارگری و سندیکاهای صنایع، بلکه از طریق خود آنها انجام شود، [اما] تحت پوشش نهادهای اقتصادی شورایی، کمیته‌های صنعتی مرکزی و ارگان‌های صنعتی «شورای عالی اقتصاد ملی»، آن‌جا که قویاً ریشه دوانده‌اند. نفوذ این آقایان بر سیاستِ «هوشیارانه» رهبران ما عظیم است، بسیار بیشتر از چیزی که مطلوب باشد. این نفوذ در سیاستی بازتاب می‌یابد که از بوروکراسی دفاع می‌کند و آن را می‌پروراند (و تلاش نمی‌کند که آن را تماماً تغییر دهد، بلکه صرفاً می‌خواهد بهترش کند).‌ این سیاست به ویژه در تجارت خارجی ما ـ که به تازگی جهش داشته ـ با دولت‌های سرمایه‌دارانه مشهود است: روابط تجاری‌ای که بر فراز سر کارگران متشکل، چه کارگران روس و چه غیرروس، جریان دارد. این سیاست هم‌چنین بیان خود را در یک رشته از اقداماتی می‌یابد که کاهش فعالیت اتونوم توده‌ها‌ و واگذاری ابتکار به رقبای جهان سرمایه‌دارانه را هدف قرار داده‌ است.

حزب ما در حالی که تلاش می‌کند بین این لایه‌های جمعیتی مختلف، راه میانه‌ای بیابد، مجبور است جهتی بگزیند که وحدت منافع دولت را به مخاطره نیندازد. سیاست روشن حزب در هویت‌یافتن در نهادهای وضعیت شوراییْ ذره ذره به سیاست طبقه‌ای فرادست بدل می‌شود؛ و این در ذات خود چیزی نیست غیر از منطبق شدنِ مراکز رهبریتِ ما با منافع واگرا و آشتی‌ناپذیر این جمعیتِ اجتماعاً ناهمگون. این انطباق به ناگزیر به تردیدها،‌ نوسان‌ها، انحرافات و خطاها می‌انجامد. کافی است به مسیر زیگزاگی سیاست دهقانی‌مان اشاره شود که از «تکیه بر دهقانان فقیر» به حساب کردن روی «مالکین زحمتکش» گذر کرده است.  فرض کنیم که این سیاست گواه «واقع‌گرایی» رهبران ما و «عقلانیت سیاسی» باشد: اما تاریخ‌نگار آینده که بدون پیشداوری مراحل قدرت ما را تحلیل خواهد کرد، کشف خواهد کرد و نشان خواهد داد که اینجا انحرافی از خط مشی طبقاتی، به سمت «انطباق» و قدم نهادن در راهی پر از احتمال و نتایج زیان‌بار صورت گرفته است.

مسألۀ تجارت خارجی را بیش‌تر بررسی کنیم. در سیاست ما به وضوح نوعی ابهام وجود دارد. این ابهام خود را در اصطکاک مدام بین کمیساریای امورخارجه و کمیساریای تجارت خارجی نشان می‌دهد. ماهیت این اصطکاک فقط اداری نیست؛ علت‌اش بنیادی‌تر است و اگر کار مخفی مراکز رهبری، آشکارا برای عناصر پایه‌ شرح داده می‌شد، چه کسی می‌داند اختلافات بین کمیساریای امورخارجه و نمایندگان تجاری در خارج، به کجاها که کشیده نمی‌شد؟

این اصطکاکِ به ظاهر اداری، در واقع جدی، عمیق و اجتماعی است و از توده، مخفی نگاه داشته شده است. همین اصطکاک است که سیاست شورایی را وامی‌دارد که بر سه لایۀ واگرای جمعیتی (کارگران، دهقانان، بورژواهای سابق) منطبق شود. این مسأله، علت دیگری است که حزب را به بحران کشانده. این علت بیش از آن نشان‌نما و بیش از حد مملوء از احتمالات [خطرناک] است که بتوانیم نادیده‌اش بگیریم. برای همین است که این باید وظیفۀ حزب ما باشد که به نام وحدت‌اش و به نام فعالیت آتی‌اش به آن بیندیشد و از نارضایتی عمومی که نزد مبارزینِ پایه برمی‌انگیزد، درس‌ بگیرد.

5. توده‌ها کور نیستند

تا زمانی که، در طول فاز اول انقلاب، طبقۀ کارگر حس می‌کرد به تنهایی حامل کمونیسم است، اتحاد نظری کامل و عالی در حزب وجود داشت. در روزهایی که بلافاصله بعد از انقلاب اکتبر آمدند، هیچ‌کس حتی نمی‌توانست تصور کند که عده‌ای در «بالا» و عده‌ای در «پایین» قرار دارند؛ چرا که کارگران مترقی درگیر متحقق کردن نکته به نکتۀ برنامه کمونیستی طبقاتی ما بودند. دهقانی که زمین دریافت کرده بود، هنوز تصدیق نمی‌کرد که عضو یا یک شهروند تمام عیار جمهوری شورایی است. روشنفکران، بازرگانان (تمام خرده‌بورژوازی و شبه‌متخصصینی که در حال حاضر در جامۀ «متخصص» پله به پله از پله‌کان [جامعۀ] شورایی بالا می‌روند) خود را به کناری کشیده بودند و به اوضاع چشم دوخته و مترصد فرصت بودند، به طوری که توده‌های مترقی کارگریْ آزادی کامل داشتند که توان و ظرفیت خلاق خود را رشد دهند.

اکنون، این اوضاع کاملاً برعکس شده است. کارگر هرلحظه حس می‌کند، می‌بیند و می‌فهمد که متخصصین و ـ از آن هم بدترـ شبه‌متخصصینِ بی‌سواد و بی‌تجربه، او را کنار می‌گذارند و تمام پست‌های بالای اداری نهادهای صنعتی و اقتصادی را اشغال می‌کنند. و حزب به جای کشیدن ترمز این گرایشِ برخاسته از عناصر کاملاً بیرونی نسبت به طبقۀ کارگر و کمونیسم، آن را تشویق و تقویت کرده و در پی راهی برای خروج از آشوب صنعتی، نه به کارگران بلکه مشخصاً به این عناصر تکیه می‌کند. حزب، نه به کارگران، نه به تشکلات کارگری‌شان، بلکه به این عناصر اعتماد می‌کند. توده‌های کارگری این را حس می‌کنند و به این ترتیب، به جای وحدت‌نظر و اتحاد در حزب، یک شکاف بروز می‌یابد.

توده‌ها کور نیستند. برای پنهان کردن انحراف از یک سیاست طبقاتی، محبوب‌ترین رهبران حزب هر چه بگویند، و سازش‌ با دهقانان و سرمایه‌داری جهانی هر چه باشد، و [درجۀ] اعتماد رهبران به شاگردان نظام تولیدی سرمایه‌دارانه هر چه باشد، اما طبقات کارگری جایی که انحراف از آن آغاز شده است را حس می‌کنند.

کارگران می‌توانند عواطف و عشقی پُرشور به شخصیتی هم‌چون لنین ابراز کنند؛ آنها می‌توانند مسحور فصاحت کلام بی‌مانند تروتسکی و توانش در امر سازماندهی شوند؛ آنها می‌توانند به برخی دیگر از رهبرها به عنوان رهبر، احترام بگذارند؛ اما زمانی که توده‌ها حس می‌کنند دیگر نسبت به آنها اعتمادی وجود ندارد، این خیلی طبیعی است که بگویند: «نه! کافی است. ما از پیروی کورکورانه از شما سرباز می‌زنیم. بگذارید اوضاع را وارسی کنیم. سیاست شما که راه میانۀ بین سه گروه اجتماعی مخالف را انتخاب می‌کند، قطعاً هوشیارانه است اما بوی [همان] سازگاری و فرصت‌طلبی‌ای را می‌دهد که ما قبلاً تجربه‌اش کرده‌ایم. امروز ما شاید بتوانیم چیزکی با سیاست «واقع‌گرای» شما به دست آوریم، اما حواس‌مان هست که در نهایت، سر از جادۀ غلطی درنیاوریم که زیگزاگ‌ها و پیچ‌هایش ما را در آینده، به ویرانی گذشته می‌کشانند.»

بدبینی و عدم‌اعتماد رهبران نسبت به کارگران دائماً افزایش می‌یابد و هرچه رهبران «واقع‌گرا»تر می‌شوند، بیش‌تر به سیاسیونِ باهوشی بدل می‌گردند که بر تیغۀ تیزی بین کمونیسم و سازش با گذشتۀ بورژوایی می‌لغزند. هرچه شکاف بین «بالا» و «پایین» بیش‌تر می‌شود، درک و فهمْ کم‌تر و بحران داخلیِ خودِ حزب اجتناب‌ناپذیرتر و توان‌فرساتر می‌گردد.

سومین دلیل بحران حزب این است که در واقع در طول سه سال انقلاب، اوضاع اقتصادی طبقۀ کارگر ـ کسانی که در کارخانه‌ها کار می‌کنند ـ نه تنها بهبود نیافته بلکه غیرقابل‌تحمل‌تر هم شده است. هیچ‌کس جرأت انکار این واقعیت را ندارد. نارضایتیِ سرکوب‌شده و [با این حال] گسترده در میانِ کارگران (کارگران، توجه کنید) واقعاً‌ موجه است.

6. چه کسانی از انقلاب منتفع می‌شوند؟

تنها دهقانان مستقیماً از انقلاب منتفع شدند. در مورد طبقات متوسط، آنها با هشیاری تمام با شرایط جدید سازگار شده‌اند، درست مثل نمایندگان بورژوازی فرادست که تمام پست‌های رهبری و مسؤلیت‌های نهاد‌های شورایی را (مخصوصاً در زمینه‌‌های مدیریت اقتصاد دولتی در سازمان‌های صنعتی، و بازسازی روابط تجاری با خارج) اشغال کرده‌اند. تنها اعضای طبقۀ بنیادین جمهوری شورایی، که تحت عنوان توده‌ها تمام بار دیکتاتوری را به دوش می‌کشند، به‌طرزی رسواکننده هستی‌ای رقت‌بار دارند.

جمهوری کارگری که توسط کمونیست‌ها، توسط پیشآهنگ طبقۀ کارگر که به قول لنین «تمام انرژی انقلابی طبقه را جذب کرده‌اند» کنترل می‌شود، زمان کافی برای اندیشیدن به شرایط تمام کارگران و بهبود آن را نداشته است؛ نه [اندیشیدن به] شرایط کارگران [شاغل] در صنایع به‌اصطلاح «شوک» که شانس این را داشته‌اند توجه «شورای کمیساریای خلق» را جلب کنند، بلکه به شرایط تمام کارگران؛ [کسانی که جمهوری فرصت نداشته] تا شرایط‌ بقای‌شان را به سطحی انسانی برساند.

کمیساریای کار راکدترین نهاد‌ در میان تمام کمیساریایی‌ها است. در تمام سیاست شورایی، هرگز این سؤال مطرح نشد و هرگز در سطح ملی به طور جدی راجع‌به آن بحث نشد: در برابر سقوط کامل صنعت و در شرایط داخلی بسیار نامساعد چه کاری می‌توانیم یا باید انجام دهیم تا شرایط کارگران بهبود یابد، تا سلامت‌شان به قصد کار مولد آتی حفظ و سرنوشت‌شان در کارگاه‌ها بهتر شود؟

تا همین اواخر، سیاست شورایی برنامه مدونی برای بهبود سرنوشت کارگران و شرایط زندگی‌شان نداشت. تمام آنچه در این عرصه صورت پذیرفته، به صورت جزئی یا از سر تصادف، [آن هم] توسط مقامات محلی و تحت فشار خود توده‌ها، بوده است. در طول سه سال جنگ داخلی، پرولتاریا قهرمانانه قربانی‌های خود را به قربانگاه انقلاب برده است. او صبورانه انتظار کشیده اما اکنون، در یک چرخش امور، زمانی که مرکز حیاتی جمهوری دوباره به جبهۀ اقتصادی انتقال یافته، کارگر ساده دیگر ضرورت «رنج کشیدن و صبر کردن» را نمی‌فهمد. چرا؟ مگر نه این است که او خالق زندگی بر مبنای کمونیستی است؟ بگذارید بازسازی را در دستان خود بگیریم،‌ چون ما بهتر از آقایانِ مراکز رهبری می‌دانیم از کجا بیش‌تر زخم خورده‌ایم.

در ابتدا کارگر نظاره می‌کند، می‌بیند که تا الان مشکلات بهداشت، سلامت، بهبود شرایط کار در کارخانه ـ به عبارت دیگر، بهبود سرنوشت کارگران ـ آخرین مرتبه را در سیاست ما به خود اختصاص داده‌ است. اسکان کارگران در خانه‌های بورژوایی که مناسب نیستند به کنار، ما پیشرفتی در مورد مشکل مسکن نکردیم و از آن هم بدتر، ما حتی در عملْ مسألۀ مسکن‌ کارگران را طرح نکردیم. بر ما شرم باد، در قلب کشور، حتی در مسکو، کارگران هنوز در محله‌های کثیف، پرجمعیت و بدون بهداشت زندگی می‌کنند. با دیدن آنها، آدم فکر می‌کند که در این کشور هرگز انقلابی رخ نداده است. ما همگی می‌دانیم که نمی‌توان مشکل مسکن را در چند هفته و نه حتی در چند سال حل کرد؛ همگی می‌دانیم با توجه به فقرمان،‌ راه‌حل مشکل مسکن با مصائب بسیاری مواجه خواهد شد. اما نابرابری فزاینده بین گروه‌های صاحب‌امتیاز در روسیۀ شورایی و کارگران ساده، [این] «استخوان‌بندی دیکتاتوری»، نارضایتی را تغذیه و حفظ می‌کند.

کارگر می‌بیند کارمندان [حکومت] شورایی، آدم‌هایی که از پس خودشان برمی‌آیند، چطور زندگی می‌کنند و خود او چطور زندگی می‌کند؛ او که سنگینی دیکتاتوری پرولتاریا بر دوش اوست. او چیز دیگری نمی‌بیند مگر این‌که در طول انقلاب، به زندگی و سلامت کارگران در کارخانه‌ها کم‌ترین توجهی نشده؛ او می‌بیند جایی که پیش از انقلاب شرایط کم‌وبیش قابل‌تحمل بود این شرایط هنوز توسط کمیته‌های کارگاه‌ها برقرار هستند؛ اما آنجا که چنین شرایطی وجود نداشته ـ جایی که گازها و رطوبت هوا سلامت زحمتکشان را به مخاطره می‌اندازد ـ وضعیت به روال سابق ادامه یافته است.

ـ : «ما نمی‌توانستیم به این وضعیت توجه کنیم، ببخشید، جبهۀ نظامی [واجب‌تر] بود.» با این وجود، زمانی که می‌بایست ساختمانی که توسط نهادهای شورایی اشغال شده‌ تعمیر گردد، مواد و کارگران لازم یافت می‌شود. چه اتفاقی می‌افتاد اگر ما تلاش می‌کردیم متخصصین و «کارشناسان» خود را، که مشغول ترانز‌اکسیون تجاری با خارج هستند، در این بیغوله‌ها که محل کار و زندگی توده‌های کارگری‌اند، جا می‌دادیم؟ آنها چنان فریادی سر می‌دادند که می‌بایست کل بخش مسکن را بسیج کرد تا «این شرایط آشفته» که مولد بودنِ  متخصصین ما را مختل کرده، بهبود یابد.

7. درد ما درد آنها نیست…

خدمتی که «اپوزیسیون کارگری» ارائه می‌دهد این است که این دسته از مشکلات مربوط به بهبود سرنوشت کارگران و دیگر مطالبات فرعی کارگری می‌بایست در سیاست کلان اقتصادی قرار بگیرد. بدون استوار شدن زندگی کارگران بر مبنای یک پایۀ اقتصادی جدید، مولد بودن کار افزایش نخواهد داشت.

هرچه به این موضوع کم‌تر پرداخته شود، عدم‌فهم، دوری و بدبینی متقابل بین رهبران و کارگران عمیق‌تر می‌شود. از طرفی [بین کارگران و رهبران] وحدتی در کار نیست. نیازها، مطالبات و آمال‌شان معنای یکسانی ندارد. «رهبران یک چیز هستند و ما یک چیز کاملاً متفاوت. شاید واقعاً رهبران بهتر بدانند چطور کشور را اداره کنند، اما موفق نمی‌شوند که نیازهای ما، زندگی ما در کارخانه‌ها، مطالبات و نیازهای فوری ما را بفهمند. آنها نمی‌فهمند و نمی‌دانند.» با این استدلال، جنبش به‌طور غریزی به سمت سندیکاها و در نتیجه رها کردن حزب برمی‌گردد. «درست است که آنها از [میان] ما برخاسته‌اند، اما به محض این‌که در این مراکز [قدرت] مستقر می‌شوند، ما را [به حال خود]‌ رها می‌کنند و زندگی متفاوتی را شروع می‌کنند. آنها از این‌که ما رنج می‌کشیم، نگرانی‌ای به خود راه نمی‌دهند. رنج‌های ما دیگر رنج آنان نیست.»

با جذب هرچه بیش‌ترِ بهترین عناصر سندیکاهای ما و کارخانه‌های ما به حزب، و با فرستادن ایشان به جبهه یا به نهادهای شورایی، پیوند بین کارگران پایه و مراکز رهبری ضعیف‌تر و شکاف [بین آنها] عمیق‌تر می‌شود و برای همین است که اکنون این جدایی در صفوف خود حزب هم بروز یافته. کارگران به واسطۀ «اپوزیسیون کارگری»‌شان می‌پرسند: «ما که هستیم؟ آیا ما واقعاً سنان دیکتاتوری طبقاتی هستیم یا فقط گله‌ای مطیع‌ایم که به درد حمایت از کسانی می‌خورد که با قطع تمام پیوندها با توده‌ها، سیاست خود را پیش می‌برند و بدون در نظر گرفتن نظرات ما، بدون توجه به ظرفیت خلاق ما، تحت پوشش نام حزب، صنایع را سامان می‌دهند؟»

8. اهداف «اپوزیسیون کارگری»

رهبران حزب هرکاری هم که برای از سر بازکردن «اپوزیسیون کارگری» انجام بدهند، این گروه باز هم نیروی طبقاتی توانمند و رشد یابنده‌ای باقی می‌ماند که بر خود مقدر می‌داند انرژی‌ای حیات‌بخش به زندگی اقتصادی و همین‌طور به حزب  کمونیست تزریق کند که در حال از ضعیف شدن و به افول گراییدن است.

[بالاتر] ذکر سه علتی رفت که در بطن حزب بحران می‌آفریند. ابتدا شرایط عینی غالب که تحت آنها کمونیسم در روسیه پیگیری و متحقق می‌شود (جنگ داخلی، عقب‌ماندگی اقتصادی کشور، ویرانی کامل صنعت به دلیل سالیان طولانی جنگ). علت دوم، ترکیب ناهمگون جمعیت ماست (۷ میلیون کارگر، دهقانان، طبقات متوسط و در نهایت بورژوازی سابق،‌ بازرگانان، و تمام حرفه‌هایی که سیاست نهادهای شورایی را تحت‌تأثیر قرار داده و در حزب نفوذ می‌یابند). سومین علت لَختی حزب در مورد بهبود فوری زندگی کارگران و ضعف نهادهای شورایی‌ مربوطه و عدم‌توان‌شان در پرداختن به این مشکلات و رفع آنهاست.

با این اوصاف «اپوزیسیون کارگری» چه می‌خواهد؟ و به چه کار می‌آید؟

کارایی و فایده «اپوزیسیون کارگری» در تمام پرسش‌های تکان‌دهنده‌ای است که پیش پای حزب می‌گذارد. این گروه به تمام چیزهایی که صرفاً تهییجات و تحرکات پراکنده در توده‌ها بوده شکل می‌دهد، چیز‌هایی که کارگران غیرحزبی را از حزب دور کرده؛ «اپوزیسیون کارگری» مشخصاً و بدون ترس به رهبران اعلام می‌کند: «[لحظه‌ای] دست نگه‌دارید، به اطراف خود نگاه بیندازید، بیندیشید! ما را به کجا هدایت می‌کنید؟ ما از مسیر درست خارج نشده‌ایم؟ برای حزب بسیار مخاطره‌آمیز خواهد بود که از بنیان دیکتاتوری [پرولتاریا] جدا شود. [اینگونه] حزب درست مانند طبقۀ کارگر تنها خواهد ماند. این است بزرگ‌ترین خطر برای انقلاب.»

وظیفۀ حزب در بحران فعلی این است که بدون هراس با خطاهایش مواجه شود و به ندای طبقۀ وسیع توده‌های کارگری گوش فرا دهد. به لطف قدرت خلاق طبقه‌ای بالنده که به‌واسطۀ سندیکاهای صنایع متجسم شده، ما به سمت بازسازی و رشد نیروهای خلاق کشور پیش می‌رویم. از طریق بازگشت به دموکراسی و آزادی عقیده و نقد حزب از درون، ما به سمت تصفیۀ حزب از عناصر بیرونی نسبت به آن و به سمت تصحیح فعالیت حزب پیش می‌رویم.

ب. سندیکاها: وظایف و مشکلات‌شان

1. چه کسانی باید اقتصاد کمونیستی را بنا کنند؟

ما پیش‌تر به اختصار علل بنیادین بحران حزب را برشمردیم. اکنون مهم‌ترین نکات افتراق‌نظر بین رهبران حزب و «اپوزیسیون کارگری» را روشن خواهیم کرد. دو نکتۀ اصلی وجود دارد: نقش و مشکلات سندیکاها در دوران بازسازی اقتصاد ملی، در پیوند با سازمان تولید بر پایه‌ای کمونیستی؛ و مسألۀ فعالیت اتونوم توده‌ها، در پیوند با بوروکراسی در حزب و در شوراها.

اجازه دهید به ترتیب به دو سؤال مطرح‌شده پاسخ دهیم. دورۀ «تدوین تزها» در حزب ما پایان یافته است. ما در برابر خود شش پلتفرم مختلف، شش گرایش در درون حزب می‌یابیم. حزب هرگز چنین تنوعی در گرایشات و چنین اختلافِ ظریفی بین گرایش‌ها به خود ندیده؛ هرگز اندیشۀ حزب در فرمول‌بندیِ یک مسأله، چنین غنی نبوده است. پس این مسأله بنیادین است، و در واقع هم همین‌طور است. هر افتراق‌نظری تنها به یک مسألۀ اساسی ختم می‌شود: اقتصاد کمونیستی چگونه ساخته خواهد شد و چه کسی آن را می‌سازد؟

این مسأله کُنه برنامۀ ماست، قلب آن است. علاوه‌براین، اهمیت این مسأله کم‌تر یا بیش‌تر از مسألۀ گرفتن قدرت سیاسی توسط پرولتاریا نیست. فقط گروه بوبنُف Boubnov، (از اعضای کمیته مرکزی حزب بلشویک) به‌اصطلاح «سانتریسم سیاسی»، چنان نزدیک‌بین است که اهمیت این مسأله را ناچیز بشمارد و اعلام کند که «مسألۀ سندیکا فعلاً اهمیت ندارد و بیان هیچ مشکل تئوریکی نیست».

طبیعی است که این مسأله، حزب را به صورت جدی تکان بدهد. چرا که در واقع این مسأله به [پاسخ] این [پرسش] برمی‌گردد که در چه جهتی چرخ تاریخ را خواهیم چرخاند؟ به سمت جلو پیش‌خواهیم رفت یا به عقب بازخواهیم گشت؟ همچنین طبیعی است که حتی یک کمونیست در حزب نباشد که بتواند در طول بحث در مورد این مسأله، بی‌طرف و بی‌تفاوت باقی بماند. برای همین هم ما نتیجتاً شش گرایش مختلف داریم.

با این وجود اگر ما با دقت به تحلیل تمامی تزهای این گرایشات، که به صورت ظریفی از هم متمایز هستند، بپردازیم درمی‌یابیم که در مورد مسألۀ بنیادین ـ چه کسی اقتصاد کمونیستی را خواهد ساخت و تولید را بر مبنایی نوین سازمان‌ خواهد داد؟ ـ تنها دو دیدگاه وجود دارد. یکی توسط اعلان پرنسیپ‌های «اپوزیسیون کارگری» بیان و فرموله شده، و دیگری دیدگاهی است که تمام گرایشات دیگر را در بردارد که فقط در جزئیات ظریف با هم فرق دارند اما [در عین حال] در مبانی همانندند.

پلتفرم «اپوزیسیون کارگری» از چه حمایت می‌کند؟ و این اپوزیسیون در دوران کنونی چه نقشی به سندیکاها و به‌طور دقیق‌تر سندیکاهای صنایع اختصاص می‌دهد؟

«ما باور داریم مشکل بازسازی و رشد نیروهای مولدۀ کشورمان جز از طریق دگرگونیِ کامل نظام کنترل اقتصاد حل نخواهد شد» (گزارش شلیاپنیکوف Chliapnikov، دسامبر ۱۹۲۰). خوب دقت کنید رفقا: «از طریق دگرگونی کامل نظام کنترل [اقتصاد]». این چه معنایی دارد؟ این گزارش چنین ادامه می‌دهد: «مبنای افتراقِ‌نظر حول این مسأله است: حزب با چه ابزاری می‌تواند سیاست اقتصادی در این دوره را تغییر دهد؟ از طریق کارگران متشکل در سندیکاهای‌شان یا از بالای سر آنها و به‌واسطۀ ابزارهای بوروکراتیک، از طریق کارمندان تقدس‌یافتۀ دولت؟»

مسأله این است: کمونیسم را با کارگران یا بر فراز سر آنها، از طریق کارمندان شوراها متحقق می‌کنیم؟ بیندیشیم رفقا، آیا ممکن است که اقتصاد کمونیستی را با به‌کاربردن ابزار و ظرفیت‌های خلاقِ پس‌مانده‌‌های طبقه‌ای دیگر، که همگی در روال گذشته غرق‌اند، ساخت؟ اگر به مثابه مارکسیست، به مثابه دانشمند بیندیشیم، قاطعانه و آشکارا پاسخ خواهیم داد: «نه!»

2. مناسبات جدید در تولید و برداشت ماتریالیستی از تاریخ

افتراق‌نظر و علت بحران، ریشه در این باور دارد که [گویا] «عمل‌گراها»،‌ تکنیسین‌ها، متخصصین و سازمان‌دهنده‌های تولید سرمایه‌دارانه می‌توانند به یک آنْ خود را از برداشت‌های سنتی‌شان در مورد مدیریت کردن کار برهانند. برداشت‌هایی که در طول سالیانی که در خدمت سرمایه بوده‌اند، عمیقاً در گوشت و پوست‌شان حک شده. ریشۀ بحران در این باور است که [گویا آنها، عناصر بورژوا] در توان‌شان است که اشکال نوینی از تولید، از سازمان‌دهی کار و از انگیزه‌بخشی به زحمتکشان، به وجود آورند. این‌چنین گمانی به معنی فراموش کردن حقیقت غیرقابل‌انکاری است که [می‌گوید] تغییر نظام تولیدی، کار چند نابغه نیست، بلکه صرفاً نیاز‌های یک طبقه است که می‌تواند نظام تولیدی را تغییر دهد.

فقط یک لحظه تصور کنید که در طول فاز گذار از سیستم فئودالیِ مبتنی بر کار سرف‌ها به نظام تولیدی سرمایه‌دارانه  ـ گذار به سیستمی که در آن، کار مزدی به‌اصطلاح آزادانه در صنعت به خدمت گرفته می‌شودـ تصور کنید که طبقۀ بورژوازی در آن دروان، به‌خاطر عدم‌تجربۀ لازم برای سازماندهی تولید سرمایه‌دارانه، دست به دامن مدیران کارا، باهوش و مجرب مالکان فئودال می‌شد که سر و کارشان با سرف‌ها بود، و تصور کنید که بورژوازی، وظیفۀ سازماندهی تولید بر مبنای جدید سرمایه‌دارانه را به آنها محول می‌کرد. در این صورت چه اتفاقی می‌افتاد؟ این متخصصین [فئودال] که برای افزایش بارآوری کار به شلاق عادت داشتند، آیا موفق می‌شدند یک «پرولتاریای آزاد» را به کار بگمارند که هر چند گرسنه است، [اما] از نحوست کار اجباری، آزاد شده تا [در نهایت] سرباز یا کارگر روزمزد شود؟ آیا این متخصصین تمام تولید سرمایه‌دارانۀ در حال زایش را خراب نمی‌کردند؟ نگهبان بردگان زنجیرشده، مالکین سابق و کارگردانان‌شان به صورت فردی قادر بودند که خود را با اشکال نوین تولید انطباق دهند، اما از میان صفوف آنها نبود که خالقین واقعی و سازندگان اقتصاد سرمایه‌دارانۀ بورژوازی به خدمت گرفته شدند.

غریزۀ طبقاتی به اولین مالکین کارخانه‌های سرمایه‌دارانه القا کرد که بهتر است به آرامی قدم بردارند و برای برقراری پیوند بین سرمایه و کار، به جای در پیش‌گرفتن شیوه‌های سابق و ناکارآمد استثمار نیروی کار که توسط نظام پیشین خلق شده‌اند، بهتر است عقل سلیم را جایگزین کند. غریزۀ طبقاتی، در طول نخستین فاز رشد سرمایه‌دارانه، به‌گونه‌ای صحیح اولین سرمایه‌دارها را هدایت کرد: به جای نگهبان و شلاق باید از محرک‌های انگیزشی استفاده می‌کردند: رقابت، بلندپروازی شخصی کارگران که در خطر بیکاری و فلاکت قرار داشتند. با درک این محرک انگیزشی جدید برای کار، سرمایه‌دارها آن‌قدر باهوش بودند که از آن، با افزایش بارآوری کار «آزادِ» به خدمت‌گرفته‌شده تا سطحی بسیار بالا، برای بسط اشکال بورژوایی سرمایه‌دارانۀ تولید استفاده کنند.  

پنج قرن پیش، بورژوازی محتاطانه عمل می‌کرد و با وسواس به غرایز طبقاتی خود گوش می‌داد. او بیش‌تر از این‌که روی تجربۀ متخصصین مجربی که تولید را در مؤسسات فئودالی سازمان داده بودند تکیه کند، روی غریزۀ طبقاتی خود حساب می‌کرد. بورژوازی کاملاً حق داشت، همان‌طور که تاریخ ثابت کرد.

ما سلاح بزرگی در اختیار داریم که به کمک‌مان خواهد آمد تا کوتاه‌ترین مسیر به سوی پیروزی طبقۀ کارگر را بیابیم، تا از رنج آن بکاهیم و خیلی سریع یک نظام تولیدی نوین -کمونیسم-  برپا سازیم. این سلاح، برداشت ماتریالیستی از تاریخ است. با این وجود به جای آن‌که، از راه گسترش دادن تجربه‌مان و تصحیح تحقیقات‌مان در هماهنگی با تاریخ از این سلاح استفاده کنیم، آماده هستیم که آن را به دور افکنده و مسیر سنگلاخ و ماجراجویانۀ یک آزمایش‌گری کور را بپیماییم.

پریشانی اقتصادی‌مان هرچه هم باشد، ما حق نداریم در ناامیدی فرو برویم؛ فقط حکومت‌های سرمایه‌دارانه می‌توانند در ناامیدی غرق شوند، حکومت‌هایی که به بن‌بست رسیده‌اند. آنها بعد از این‌که تمام قابلیت‌های خلاقانۀ نظام سرمایه‌دارانه را فرسودند، دیگر نمی‌توانند راه‌حلی برای معضلات‌شان بیابند.

در مورد روسیۀ کارگری دلیلی برای ناامیدی‌ وجود ندارد، چراکه انقلاب اکتبر در این‌جا با افزایش عظیم بارآوری کار، یک افق نو و ناشناخته برای خلق و آفرینش اقتصادی و رشد اشکال تولیدی‌ِ کاملاً جدید گشوده‌ است. نه تنها نباید راه گذشته را در پیش گرفت، بلکه برعکس، باید نیروهای آفرینندۀ [دوران] آینده را به‌طور کامل آزاد ساخت. این کاری است که «اپوزیسیون کارگری» انجام می‌دهد.

چه کسی اقتصاد کمونیستی را می‌سازد؟ یک طبقه ـ طبقۀ کارگر و نه نبوغ افرادی که به گذشته تعلق دارند. چرا که طبقۀ کارگر به نحوی ارگانیک با اشکال جدید تولیدیِ بارآورتر و عالی‌تر که با سختی متولد می‌شوند، پیوند دارد. کدام ارگان ـ سندیکاهای صنعتی خالصاً کارگری یا نهادهای اقتصادی شورایی ناهمگن ـ می‌تواند مشکلات خلق سازماندهی اقتصاد جدید و تولید جدید را صورت‌بندی و حل کند؟ از نظر «اپوزیسیون کارگری»، تنها کلکتیویته‌های کارگری قادر به این کار هستند و نه یک کلکتیوتۀ بوروکراتیک کارمندان که از لحاظ اجتماعی ناهمگون‌‌ است و دوز بالایی از عناصری از قماش سرمایه‌دارهای از رده خارج با روحیاتی که از شیوه کهنه تولید، افلیج شده‌اند را با خود دارد.

«سندیکاها باید از رویۀ فعلی‌شان، [یعنی] مقاومت منفعل در برابر نهادهای اقتصادی، به مشارکتی فعال در مدیریت تمام ساختارهای اقتصادی کشور گذر کنند» (تزهای «اپوزیسیون کارگری»).

جست‌وجوگری، کشف و آفرینش اشکال جدید‌ و عالی‌تر اقتصادی، یافتن محرک‌های انگیزشی تازه برای بارآوری کار؛ تمام این‌ها نمی‌تواند کار کسی غیر از کلکتیویته‌های کارگرانی باشد که به نحوی تنگاتنگ به اشکال جدید تولید وابسته‌اند. تنها آنها هستند که می‌توانند بر اساس تجربۀ روزمره‌شان، به نتایجی [در مورد شیوۀ مدیریت کار در یک دولت جدید کارگری] برسند. در نگاه اول این نتایج صرفاً پراتیکی به نظر می‌رسند، با این وجود در وضعیتی که فقر، فلاکت، بیکاری و رقابت در بازار کار، دیگر محرک‌های انگیزشی برای کار نیستند، این نتایج وجود عناصر تئوریک ارزشمندی در خود دارند. یافتن یک محرک انگیزشی ـ یک مشوق برای کار ـ این است بزرگ‌ترین وظیفۀ طبقۀ کارگر در آستانۀ کمونیسم. هیچ‌کس، مگر خود طبقۀ کارگر متشکل در کلکتیوته‌ها، نمی‌تواند این مشکل بزرگ را حل کند.

راه‌حلی که سندیکاهای صنعتی برای [رفع] این مشکل ارائه می‌کنند، مبتنی است بر اعطای آزادی کامل به کارگران یعنی به تنها طبقه‌ای که خالق کمونیسم است: آزادیِ به تجربه درآوردن، کشف و هماهنگ کردن اشکال نوین تولید، آزدایِ سازمان دادن کارآموزی‌های حرفه‌ای بر مبانی طبقاتی، آزادی ابرازنظر و رشد دادنِ ظرفیت آفرینندگی‌شان. این روشی است که «اپوزیسیون کارگری» راه‌حل این مشکل سخت را درمی‌یابید، و برای همین هم نکتۀ اساسی تزهایش این است: «سازماندهی کنترل اقتصاد اجتماعیْ حقِ انحصاری کنگرۀ تمام‌روس تولیدکننده‌هاست که در سندیکاهای‌شان متحد هستند و پیکرۀ مرکزی‌ای را که تمامِ زندگیِ اقتصادیِ جمهوری را هدایت می‌کند، برمی‌گزینند». این نکته آزادی ابراز ظرفیت‌های آفرینندگی طبقۀ کارگر را تضمین می‌کند، بدون این‌که این ظرفیت‌ها توسط ماشین‌های بوروکراتیک، محدود یا تکه‌پاره شوند؛ ماشین‌های بوروکراتیکی که از روال روزمرۀ نظام سرمایه‌دارانۀ تولید و کنترل اشباع ‌شده‌اند. «اپوزیسیون کارگری» به قدرت خلاق طبقۀ خود ـ طبقه کارگر ـ اعتماد دارد. بقیۀ برنامه، به دنبال همین پیش‌فرض می‌آید. اما دقیقاً روی این نکته است که اختلافات بین «اپوزیسیون کارگری» با خط‌مشی‌ای که رهبران درپیش گرفته‌اند شروع می‌شود.

3. چه کسانی تولید را مدیریت خواهد کرد؟

بدبینی نسبت به طبقۀ کارگر (نه در سپهر سیاسی بلکه در سپهر ظرفیت‌های آفرینندۀ اقتصادی): این است کُنه تزهایی که امضای رهبران حزب ما پای آن است. آنها باور ندارند که دستان زمخت کارگران، که از لحاظ فنی ناآزموده‌ هستند، بتوانند پایه‌های اشکال اقتصادی‌ای خلق کنند که در طول زمان، نظام هارمونیک تولید کمونیستی را شکل بدهد.

همگی ـ لنین، تروتسکی، زینویف، بوخارین ـ فکر می‌کنند که تولید امری «چنان حساس» است که بدون کمک و دستیاری «مدیران» ممکن نیست. ابتدا باید کارگران را آموزش داد،‌ به آنها «یاد داد» و تنها بعد از آن، زمانی که بزرگ شدند، می‌توان از تمام «آموزگارانِ» «شورای عالی اقتصاد ملی» خلاص شد و اجازه داد سندیکاها کنترل تولید را به دست گیرند. این خیلی معنادار است که تمام تزهایی که توسط رهبران حزب تدوین شده‌اند، در یک نکتۀ اساسی به هم پیوند می‌خورند: فعلاً نمی‌توانیم کنترل تولید را به سندیکاها بسپاریم؛ فعلاً «باید صبر کرد».

باید تصریح کرد که تروتسکی، لنین، زینویف و بوخارین در توضیح این‌که چرا برای چرخاندن صنعت هنوز نمی‌توان به کارگران اعتماد کرد، دلایل متفاوتی ارائه می‌دهند؛ اما همگی در حال حاضر روی یک موضوع توافق دارند: مدیریت تولید باید بالای سر کارگران، از طریق میراث دوران گذشته و سیستمی بوروکراتیک صورت گیرد. روی این موضوع بین رهبران توافق کامل برقرار است.

گروه «ده»  این‌چنین عنوان می‌کند: «مرکز ثقل کار سندیکاها در حال حاضر باید به سمت عرصۀ اقتصادی و صنعتی جا‌به‌جا شود». «سندیکاها که به‌مثابه نهادهای کارگرانِ متشکل‌شده، در هماهنگی با عمل‌کرد صنعتی ساخته ‌شده‌اند؛ باید کار اصلی سازماندهی تولید را تضمین کنند». [اینجا عبارت] «کار اصلی» عبارتی بسیار مبهم است که راه را برای تفسیرهای گوناگون باز می‌گذارد، هرچند به نظر می‌رسد پلتفرم «ده» به نسبت تروتسکی، در ادارۀ صنایع آزادی بیش‌تری برای سندیکاها قائل باشد، اما کمی جلوتر، تزهای [گروه] «ده» شروع می‌کنند به توضیح دادن آنچه باید از «کار اصلی» فهمید: [کار اصلی عبارت است از] «مشارکت فعال‌تر در مراکزی که تولید را تنظیم، نیروی کار را کنترل، ثبت و [در جاهای مختلف] پخش می‌کنند، مبادله بین شهر‌ها و روستاها را سازمان می‌دهند، با خرابکاری مبارزه می‌کنند و احکام کار اجباری و غیره را به اجرا درمی‌آورند». همین! هیچ‌چیز تازه‌ای وجود ندارد، هیچ چیزی بیش‌تر از آنچه سندیکاها تاکنون کرده‌اند، [گفته نشده] که نه می‌تواند تولید ما را نجات دهد، نه به حل اساسی مسألۀ اصلی ـ [یعنی] افزایش و رشد نیروهای مولد کشورمان ـ کمکی می‌کند.

برای روشن‌تر شدن این‌که برنامه «ده» به سندیکاها هیچ اختیار مدیریتی‌ای نمی‌دهد، بلکه در ادارۀ صنعتی نقشی فرعی به آنها تخصیص می‌دهد، نویسندگان می‌افزایند: «سندیکاها در ادامۀ فرایند انقلاب اجتماعی‌شان، در یک مرحلۀ پیشرفته (نه اکنون، بلکه در یک مرحلۀ پیشرفته)، باید به ارگان‌های اتوریتۀ اجتماعی بدل شوند، و با همین عنوان و [نیز] در تبعیت از دیگر سازمان‌ها کار کنند و پرنسیپ‌های جدید سازمان‌ زندگی اقتصادی به اجرا درآورند.»

با این حرف، نویسندگان تزهای گروه «ده» بیان می‌کنند که سندیکاها باید با تبعیت کردن از «شورای عالی اقتصاد ملی» و بخش‌هایش کار کنند.

4. نقطه‌نظر تروتسکی

چه تفاوتی بین این موضع و موضع «یکی‌کردن از راه رشد»، که تروتسکی پیشنهاد داده وجود دارد؟ این دو فقط در روش متفاوت‌اند. تزهای «ده» روی نقش آموزشی سندیکاها تأکید می‌گذارند. رهبران ما ـ به عنوان سیاسیون باهوش ـ در فرمول‌بندی‌های‌شان از مشکل سندیکاها، مخصوصاً در عرصۀ سازماندهی، صنعت و آموزش، ناگهان به کسوت «استاد» درمی‌آیند.

این تفاوت دیدگاه خاص، نه حول نظام اداری در صنعت، که اساساً حول نظام آموزش توده‌ها می‌چرخد. زمانی که خلاصه مذاکرات و سخنرانی‌های رهبران‌مان ک هبا علائم اختصاری نوشته می‌شوند را ورق می‌زنیم، از ظهور ناگهانی گرایش‌ پداگوژیک‌شان حیرت می‌کنیم. هر کدام از نویسندگان تزها عالی‌ترین شیوۀ آموزش و تربیت توده‌ها را پیشنهاد می‌دهد، اما تمام این نظام‌های «آموزشی و تربیتی»، امکان پرورش و بروز ظرفیت‌های آفرینندۀ‌ همان کسانی را که به آنها آزادی تجربه‌گری درس داده می‌شود، انکار می‌کنند. در این عرصه نیز، تمام پداگوگ‌های ما به نسبت زمانه‌مان عقب هستند.

بدبختی این‌جاست که لنین، تروتسکی، بوخارین و دیگران عملکردهای سندیکاها را نه به کنترل تولید یا به مدیریت صنایع، بلکه به یک کلاس درس برای آموزش و تربیت توده‌ها محدود می‌کنند. در طول بحث، به نظر برخی رفقای ما رسید که تروتسکی موافق «نوعی جذب سندیکاها توسط دولت» است، [به این معنی که دولت سندیکاها را] نه به یکباره، بلکه تدریجاً [جذب می‌کند] و می‌خواهد برای سندیکاها حق کنترل نهایی روی تولید را (همان‌طور که برنامه ما آن را توضیح می‌دهد) حفظ کند. به نظر می‌رسد این نکته، یک لحظه تروتسکی را روی همان زمینی می‌نشاند که اپوزیسیون در آن قرار دارد؛ آنجا که گروه مخالفِ «جذب توسط دولت» که توسط لنین و زینویف نمایندگی می‌شد، موضوع فعالیت سندیکاها و مشکل‌اش را هم‌چون مشکل «آموزش و تربیت برای کمونیسم» می‌دید.

لنین [ما ترجمه فرانسه را معیار قرار داده و فکر می‌کنیم که در متن انگلیسی به اشتباه تروتسکی آمده که با توجه به بند قبل و بعد متوجه می‌شویم این نه تروتسکی که لنین با زینویف هم‌نظر است] و زینویف چنین فریاد می‌زنند: «سندیکاها برای کار زمخت ضروری هستند.» (گزارش سی‌ام دسامبر، ص22) به نظر می‌رسد تروتسکی نظر متفاوتی داشته باشد. برای او کار اساسی سندیکاها مبتنی است بر سازمان‌دادن تولید. در این مورد حق کاملاً با اوست. او همچنین به درستی می‌گوید: «چنانچه سندیکاها مدارس کمونیسم باشند، کارشان اشاعه تبلیغ و ترویج عمومی نیست (در چنین حالتی آنها نقش «کلوب‌ها» را بازی خواهند کرد)، و همین‌طور هم کارشان بسیج کردن اعضای‌شان برای کار نظامی یا جمع‌آوری مالیات بر تولید نیست، بلکه سندیکاها مدارس کمونیسم هستند تا برای همۀ اعضای‌شان آموزشی عمومی بر مبنای مشارکت‌شان در تولید تدارک ببینند.» (گزارش تروتسکی، ص۳۰)

این کاملاً درست است، اما یک چیز مهم این‌جا غایب است؛ سندیکاها فقط مدارس کمونیسم نیستند، آنها آفرینندۀ آن [یعنی کمونیسم] نیز هستند.

از آفرینندگی طبقۀ کارگر غفلت شده و تروتسکی جای آن را با ابتکار «سازمان‌دهنده‌های واقعی تولید» -کمونیست‌های درون سندیکاها ـ پر می‌کند. (گزارش تروتسکی، سی‌ام دسامبر) کدام کمونیست‌ها؟ بنا به نظر تروتسکی،‌ کمونیست‌هایی که ـ به دلایلی که غالباً هیچ ربطی به مسائل مربوط به مشکلات صنعتی و اقتصادی سندیکاها ندارند ـ از طرف حزب منصوب شده‌اند تا پست‌های اداری در درون سندیکاها را اشغال کنند. تروتسکی صادق است، باور ندارد که کارگران آمادۀ خلق کمونیسم باشند، که کارگران [قادر باشند] از خلال دردها و رنج‌های‌شان و اشتباهاتشان به دنبال آفرینش اشکال نوین تولید باشند. این موضوع را تروتسکی صادقانه و با صراحت توضیح داده است. او پیش از این، نظام آموزشی خود، «آموزش از طریق کلوب‌ها»ی توده‌ها و تمرین‌شان برای ایفای نقش «استادکاران» را در «ارگان اداری مرکزی راه‌آهن» متحقق کرده، درحالی‌که برای این کار تمام شیوه‌های آموزش توده‌ها را که سابق بر این استادکاران روی شاگردان‌شان انجام می‌دادند، پذیرفته و به کار گرفته است. درست است که با کوبیدن بر سر یک شاگرد نمی‌شود او را بدل به یک بازرگان موفق کرد؛ با این وجود، تا وقتی که چوب استاد ـ رئیس بالای سرش معلق باشد، او [همچنان] کار می‌کند و تولید می‌کند. 

بنابر نظر تروتسکی، این است ماهیت انتقال نقطۀ مرکزی از «سیاست به مشکلات صنعتی»: بالابردن بارآوری تولید، حتی موقتی و از هر طریقی، ماهیت کاری است که باید انجام داد. از نظر تروتسکی، به سوی این هدف است که باید تمام آموزش در سندیکاها را جهت داد.

5. نظرات لنین، زینویف و بوخارین

با این وجود، رفیق لنین و رفیق زینویف با تروتسکی توافق ندارند. آنها «آموزگارانِ» «شیوۀ مدرن اندیشیدن» هستند. بارها [از جانب ‌آنها] اعلام شده که سندیکاها مدارس برای کمونیسم بوده‌اند. «مدارس برای کمونیسم»، این به چه معنی است؟ اگر ما این تعریف را جدی بگیریم، می‌خواهد بگوید که در چنین مدارسی آنچه در ابتدا ضروری است، درس دادن و تربیت کردن است و نه فرمان دادن (این اشاره به موضع تروتسکی تشویق‌ها را به همراه دارد). کمی بعدتر، زینویف می‌افزاید: سندیکاها وظیفۀ بزرگی بر عهده دارند، هم برای پرولترها و هم برای آرمان کمونیستی. این است نقش بنیادینی که سندیکاها باید بازی کنند. با این وجود، ما فعلاً آن را فراموش می‌کنیم و فکر می‌کنیم که می‌توانیم به مشکل سندیکاها با شیوه‌ای بسیار نامحتاطانه، خیلی خشن و خیلی سخت‌گیرانه برخورد کنیم.

لازم است یادآوری شود که این سازمان‌ها وظایفی خاص برعهده دارند که فرمان صادر کردن، نظارت کردن یا دیکته کردن نیست. بلکه وظایفی است که تماماً خلاصه می‌شود به جلبِ توده‌های کارگر به کانال جنبش متشکل پرولتاریا. با این روش، استاد تروتسکی در نظام آموزش توده‌هایش زیاده از حد جلو رفته است! اما پشنهاد خود رفیق زینویف چیست؟ [او پیشنهاد می‌دهد] که اولین درس‌های کمونیسم در درون سندیکاها داده شود: «به آنها (به توده‌ها) پایه‌ای‌ترین فکت‌های جنبش پرولتری تدریس  شود.» چطور؟ از طریق تجربۀ انضمامی، از طریق خلق پراتیک‌ اشکال جدید تولید، یعنی چیزی که اپوزیسیون می‌خواهد؟ ابداً! گروه لنین ـ زینویف سیستم آموزشی‌ای پیشنهاد می‌دهد که از روخوانی، درس‌های اخلاقی، و ارائه الگوهایی که به خوبی برگزیده شده‌اند، درست شده است. ما ۵۰۰۰۰۰ کمونیست داریم (که در بین آنها، متأسفانه باید بگوییم، خیلی‌های‌شان [به نسبت طبقۀ کارگر] خارجی ـ ولگردهایی از دنیایی دیگر [بیگانه با دنیای پرولتاریایی] ـ هستند) در برابر ۷ میلیون کارگر.

بنا به نظر رفیق لنین، حزبْ «پیش‌آهنگ پرولتاریا» را در قلب خود جذب کرده است و بهترین کمونیست‌ها ـ با تشریک مساعی با کارشناسان نهادهای اقتصادی شورایی ـ در آزمایشگاهای‌شان سخت به دنبال کشف شکل‌های جدید تولید کمونیستی هستند. این کمونیست‌ها را که «اساتید مجرب» زیر بال و پر خود گرفته‌اند، در حال حاضر در«شورای عالی اقتصاد ملی» یا در مراکز دیگر کار می‌کنند. این زید و عمرها بهترین شاگردان هستند. خیلی هم درست، اما توده‌های کارگری در سندیکاها باید چشم‌شان به این آدم‌ها باشد و چیزکی از آنان یاد بگیرند، بدون این‌که با دستان خود سکان کنترل را لمس کنند؛ [چراکه] «الان خیلی زود است»، «توده‌ها هنوز به اندازۀ کافی نیاموخته‌اند».

بنا به نظر لنین، سندیکاها ـ یعنی تشکلات کارگری طبقۀ کارگر ـ آفرینندۀ اشکال کمونیستی اقتصاد خلق نیستند، آنها فقط تسمه نقالۀ بین پیشآهنگ و توده‌ها هستند: «سندیکاها در کار روزمره‌شان باید توده‌ها را قانع کنند، توده‌های این طبقه‌ای که… و غیره»

این نظام [پیشنهادی لنین و زینویف نظام] تروتسکی نیست، [یعنی] یک نظام آموزش مربوط به دوران قرون وسطی. بلکه نظامِ آلمانیِ فروئبل Froebel و پستالوتزی Pestalozzi است که آموزش را بر مطالعۀ الگوها پایه‌ می‌ریزد. سندیکاها نباید دست به هیچ کار حیاتی‌ای بزنند، بلکه باید [صرفاً] توده‌ها را برای حفظ‌ تماس‌شان با پیشآهنگ، با حزب، متقاعد کنند؛ با حزبی که (این را خوب گوش کنید) تولید را به عنوان یک کلکتویته سازمان‌ نمی‌دهد، بلکه صرفاً نهادهای شورایی اقتصادی با ترکیبی ناهمگون می‌سازد که در آنها کمونیست‌ها [یعنی افراد مورد نظر خود] را برمی‌گمارد.

کدام نظام بهتر است؟ مسأله این است.

نظام تروتسکی به‌رغم کاستی‌هایش از ‌جنبه‌های دیگر، روشن‌تر و بنابر این واقعی‌تر است. با خواندن کتاب و مطالعۀ الگوهای برگرفته از زیدها و عمرهای افسرده، نمی‌توان در آموزش و تربیت خیلی جلو رفت. باید این را به یاد داشته باشیم، باید حسابی این را به خاطر بسپاریم.

گروه بوخارین در میانۀ این دو است، یا بیش‌تر سعی می‌کند دو نظام‌ آموزشی را با هم هماهنگ سازد. با این وجود باید خاطر نشان کرد که او هم اصل آفرینندگی سندیکایی مستقل در صنعت را به رسمیت نمی‌شناسد. به نظر او سندیکاها نقشی دوگانه بازی می‌کنند (این چیزی است که تزهایش می‌گویند): سندیکاها از یک طرف باید «مدرسۀ کمونیسم» باشند و از طرف دیگر، نقش میانجی بین حزب و توده‌ها را بازی می‌کند (این مورد از گروه لنین گرفته شده). به عبارت دیگر، سندیکا باید نقش ماشینی را بازی کنند که توده‌های پرولتر را به زندگی فعال (خوب دقت کنید رفقا: «به زندگی فعال» و نه به آفرینش یک شکل جدید از اقتصاد، نه به جستجوی اشکال نوین تولید) هدایت می‌کند. علاوه بر این، سندیکا در حرکت رو به رشد خود، باید همزمان جزئی از دستگاه اقتصادی و قدرت دولتی بشود. این موضوع از تئوری «جذب تدریجی» تروتسکی وام گرفته شده است.

اختلاف‌نظر، یک‌بار دیگر، نه حول مسألۀ سندیکاها، بلکه حول شیوه‌های آموزش توده‌ها توسط سندیکاها می‌چرخد. تروتسکی موافق سیستمی است یا بهتر است بگوییم بوده است که در آن، به کمک کسی که به میان کارگران راه‌آهن فرستاده شده، حکمت بازسازی کمونیستی را، به ضرب پتک، در سر کارگران سازمان‌یافته، فرو می‌کند. سیستمی که به لطف «انتصابات» و «دستکاری‌ها» و به لطف تمام انواع دستورات شگفت‌آور که با حال و هوای «سیستم شوک‌» تصویب شده‌اند، بتواند سندیکاها را به شیوه‌ای قالب‌بندی کند که آنها در نهادهای اقتصادی شورایی ذوب شده و تبدیل شوند به ابزارهای مطیع و قابل‌استفاده برای تحقق برنامه‌هایی که «شورای عالی اقتصاد ملی» آماده کرده است. 

زینویف و لنین عجله‌ای ندارند که سندیکاها با دستگاه‌ اقتصادی ترکیب شوند. آنها می‌گویند سندیکاها باید سندیکا باقی بمانند و تولید هم توسط آدم‌هایی که ما انتخاب خواهیم کرد، اداره شوند. زمانی که سندیکاها خرواری زید و عمرِ مطیع و سخت‌کوش تربیت کردند، ما آنها را به نهادهای اقتصاد شورایی «تزریق خواهیم کرد»، و به این ترتیب سندیکاها رفته‌رفته ناپدید و منحل می‌شوند. ما آفرینش اشکال جدید اقتصاد ملی را به نهادهای بوروکراتیک شورایی وامی‌گذاریم؛ و به سندیکاها اجازه می‌دهیم نقش «مدرسه» را بازی کنند.

«آموزش، دوباره آموزش، باز هم آموزش بیش‌تر»؛ این است دستورالعمل لنین ـ زینویف. بوخارین می‌خواهد اما بر رادیکالیسمی که به نظام آموزش سندیکایی مربوط است، حساب باز کند، و قطعاً سزاوار سرزنش‌های لنین و لقب « Simidicomiste » است. بوخارین و گروه‌اش، در عین حال که روی نقش آموزشی سندیکا در وضعیت سیاسی فعلی تأکید می‌کنند، هوادار دموکراسی کامل پرولتری در درون سندیکاها، هوادار اعطای قدرت انتخاباتی وسیع به سندیکاها هستند – نه تنها اصول انتخاباتی عمومی به کارگرفته‌شده، بلکه برای انتخابات غیرمشروط منصوبین فرستاده شده از طرف سندیکا. به! چه دموکراسی‌ای! این همان چیزی است که اپوزیسیون می‌گوید با یک تفاوت ظریف. «اپوزیسیون کارگری» در سندیکاها سازمان‌دهندگان و آفرینندگان اقتصاد کمونیستی می‌بیند، در حالی که بوخارین، مانند لنین و تروتسکی برای آنها چیزی بیش‌تر از نقش «مدرسۀ کمونیسم» قائل نیست. چرا بوخارین به سراغ اصل انتخاباتی می‌رود، زمانی که مشخص است که این اصل به هیچ عنوان، نه به صورت مثبت و نه به صورت منفی، تأثیری بر نظام مدیریت صنعت ندارد؟ چون کنترل صنعت باز هم بیرون از سندیکاها، فراتر از دسترس آنها ـ در دست نهادهای شورایی ـ باقی خواهند ماند. بوخارین ما را به یاد اساتیدی می‌اندازد که مطابق نظام کهنه، به واسطۀ «کتاب‌ها» آموزش می‌دهند: «شما باید تا اینجا یاد بگیرید و نه بیش‌تر»، اما اگر بحث بر سر سازماندهی رقص و سرگرمی و از این دست باشد، «فعالیت اتونوم» شاگردان را تشویق می‌کنند.

بدین طریق،‌ [از نظر بوخارین] هر دو سیستم می‌توانند خیلی خوب با هم منطبق شوند و همزیستی مسالمت‌آمیزی داشته باشند. اما خروجی این چه خواهد بود؟ وظایفی که شاگردانِ این اساتیدِ التقاط‌گرا می‌توانند به انجام رسانند کدام‌اند؟ این، مسألۀ دیگری است. چنانچه رفیق لوناچارسکی Lounatcharsky بر آن بود که در تمام جلسات پداگوژیک، «بدعت‌گذاری‌های التقاطی‌ای» از این دست را رد کند، وضعیت «کمیساریای آموزش خلق» تق و لق می‌شد.

6. محدود کردن خلاقیت‌ها

با این وجود،‌ نباید شیوه‌های آموزشی رفقای رهبری در مورد سندیکاها را دست‌کم گرفت. همگی، از جمله تروتسکی، می‌فهمند که در موضوع آموزش، «فعالیت اتونوم توده‌ها» فاکتور کمی‌ نیست. برای همین است که آنها به دنبال سیستمی هستند که در آن سندیکاها، بدون این‌که خدشه‌ای به سیستم بوروکراتیک موجود در ادارۀ صنعتی وارد آورند، بتوانند ابتکار عمل و ظرفیت‌های اقتصادی خلاق خود را رشد دهند. عرصۀ بهبود سرنوشت کارگران، آن کم‌خطرین عرصه‌ای‌ است که توده‌های کارگری می‌توانند در آنجا فعالیت اتونوم خود را بیان کنند و (طبق نظر بوخارین) «در زندگی فعال شرکت جویند». 

«اپوزیسیون کارگری» توجه‌ای فوق‌العاده به این مهم مبذول می‌دارد، با این وجود می‌داند که عرصۀ اساسیْ آفریندگی طبقاتی و خلق اشکال نوین اقتصاد صنعتی است که «بهبود سرنوشت کارگران» فقط یک بخش از آن است.

به نظر تروتسکی و زینویف تمام تولید باید توسط وظیفۀ نهادهای شورایی ابداع و هماهنگ شود، در حالی که سندیکاها باید به [ایفای] نقشِ هر چند مفید [اما] محدودِ بهبود سرنوشت کارگران اکتفا کنند. برای مثال رفیق زینویف «نقش اقتصادی» سندیکاها را در توزیع پوشاک می‌بیند و این‌گونه توضیح می‌دهد: «مشکلی مهم‌تر از مشکل اقتصاد وجود ندارد؛ بازسازی و مرمت یک حمام عمومی در پتروگراد در حال حاضر ده برابر مهم‌تر از پنج کنفرانس خوب است.»

این یعنی چه؟ این یک خطای دید ساده‌لوحانه است یا جابه‌جا کردن آگاهانۀ وظایف محدود اقتصاد خانگی با وظایفی است که در [عرصۀ تولید] قدرت آفرینندگی دارند و ظرفیت‌های خلاق را رشد می‌دهند؟ با زبانی کمی متفاوت‌تر، تروتسکی همین اندیشه را بیان می‌کند. او با بخشندگی بسیار به سندیکاها پیشنهاد می‌کند که بالاترین ابتکار ممکن را در عرصۀ اقتصادی به نمایش بگذارند. اما این ابتکار کجا باید خود را نشان دهد؟ در «تعویض شیشه‌های» کارگاه، در «پوشاندن گودال آب جلوی کارخانه». (سخنرانی تروتسکی در کنگرۀ معدن‌چیان)

رفیق تروتسکی، به ما رحم کنید! این چیزی نیست مگر ضبط و ربط امور خانه. اگر شما [تروتسکی] قصد دارید خلاقیت سندیکاها را تا این حد تقلیل بدهید، ‌پس سندیکاها نه مدارس کمونیسم بلکه مدارس تربیت سرایداران خواهند شد. درست است که رفیق تروتسکی تلاش می‌کند عرصۀ «فعالیت اتونوم توده‌ها» را گسترش دهد، اما نه از طریق مشارکت دادن آنها در بهبود شرایط خاص کار خودشان در محل کار (تنها «دیوانگی» «اپوزیسیون کارگری» می‌تواند به این دوری برود!)، و نه به‌طور مستقل، بلکه با پیروی از تعالیم «شورای عالی اقتصاد ملی».

هر بار که می‌بایست در مورد مسأله‌ای که به کارگران مربوط است تصمیمی گرفته شود، برای مثال توزیع مواد غذایی یا بازتقسیم نیروی کار، لازم است که سندیکاها دقیقاً‌ در جریان باشند. (نه این‌که خودشان در گرفتن تصمیم شرکت داشته باشند، بلکه فقط در جریان باشند) آنها باید، نه به شیوه‌ای عمومی مثل یک شهروند ساده، بلکه به‌طور دقیق و با جزئیات تمام از کاری که «شورای عالی اقتصاد ملی» انجام داده با خبر باشند. (سخنرانی دسامبر ۱۹۲۰)

اساتیدِ این «شورای عالی اقتصاد ملی» Supreme Council of National Economy  نه تنها سندیکاها را وادار می‌کنند که برنامه‌های آنها را «به اجرا درآوردند»، بلکه هم‌چنین «احکام و مصوبات‌اش را برای دانش‌آموزانش توضیح می‌دهند». این خودش به نسبت نظامی که در حال حاضر در راه‌آهن کار می‌کند، یک گام به جلوست. [اشاره به سیستم تروتسکی]

با این وجود، هر کارگری که فکر کند، به خوبی درمی‌یابد که تعویض شیشه‌ها، هرچند هم که مفید باشد، ربطی به ادارۀ تولید ندارد: نیروهای مولد و رشدشان خود را در این قبیل کارها بیان نمی‌کنند. این مسألۀ واقعاً مهم باقی می‌ماند که چطور باید این نیروها را رشد داد؟ چگونه باید وضعیت اقتصادی‌ای ساخت تا زندگی جدید و تولید به یکدیگر منطبق شوند و کار نامولد تا جایی که ممکن است از بین برود؟ یک حزب برای اجرای برنامه‌های ازپیش آماده‌شده، می‌تواند یک سرباز ارتش سرخ، یک کارگر سیاسی یا یک کادر تربیت کند، اما نمی‌تواند آفریندۀ اقتصاد کمونیستی تربیت کند. تنها یک سندیکا قادر است امکان رشد توان آفرینندگی در جهتی نوین را به وجود آورد.

علاوه بر این، این مسأله وظیفۀ حزب نیست. حزب باید شرایط را بیافریند؛ یعنی به توده‌های کارگری که به خاطر اهداف اقتصادی و صنعتی مشترک متحد شده‌اند، آزادی بدهد تا کارگران بتوانند به کارگر ـ آفریننده بدل شوند، انگیزه‌های جدیدی برای کار کردن بیابند، سیستم نوین استفاده از نیروی کار را پرورش دهند و راه تقسیم کارگران را برای بازسازی جامعه کشف کنند، و بدین‌گونه نظم اقتصادی جدیدی بر پایه‌های کمونیستی خلق کنند. این تنها کارگران هستند که می‌توانند در مخیله‌شان روش‌هایی جدید برای سازمان‌دهی کار و ادارۀ صنعت بیافرینند.

7. تکنیک و تشکیلات

این موضوع یک حقیقت مارکسیستی ساده است. با این وجود برخلاف ما، رهبران حزب این حقیقت را نمی‌پذیرند. چرا؟ برای این‌که آنها بیش‌تر به تکنیسین‌های بوروکراتیک ـ میراث دوران گذشته ـ اعتماد می‌کنند تا به آفرینندگی سالم و ابتدایی توده‌های طبقۀ کارگر. می‌شود در تمام عرصه‌های دیگر ـ آموزش‌وپرورش، رشد علم، سازمان‌دهی ارتش، بهداشت عمومی ـ تردید داشت که چه کسانی ـ کلکتویتۀ کارگری یا متخصصین بوروکرات ـ باید امور را کنترل کنند؛ اما یک عرصه وجود دارد، عرصۀ اقتصاد، که آن‌جا مسألۀ این‌که چه کسی باید کنترل امور را به دست بگیرد، برای آن‌کس که تاریخ را فراموش نکرده، خیلی ساده و روشن است.

هر مارکسیستی به خوبی می‌داند که بازسازی صنعتی و رشد نیروهای خلاق یک کشور به دو عامل بستگی دارد: رشد تکنیک و سازمان‌دهی مؤثر کار که به دنبال افزایش بارآوری است و به دنبال یافتن محرک‌های انگیزشی جدید برای کار [کردن]. این موضوع در تمام بُرهه‌های تغییر و تبدیل یک مرحلۀ فروتر رشد اقتصادی به مرحله‌ای عالی‌تر، در طول تاریخ بشری صادق بوده است. 

در یک جمهوری کارگری، رشد نیروهای مولد از طریق تکنیک، در مقایسه با دومین عامل، [یعنی] سازمان‌دهی مؤثر کار و خلق نظام جدید اقتصادی، نقشی فرعی بازی می‌کند. حتی اگر روسیۀ شورایی موفق بشود پروژۀ برق‌رسانی عمومی‌اش را کاملاً اجرا کند،‌ باز هم بدون اِعمال تغییرات اساسی در نظام کنترل و سازماندهی مردمی اقتصاد و تولید، تنها موفق خواهد شد از جنبه رشد تکنیکی به سطح کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته برسد.

با این وجود، زحمتکشان روس در استفادۀ مؤثر از نیروی تولید و ساختن یک نظام جدید تولیدی، خود را در اوضاع و احوالی استثناً مطلوب می‌یابند که به آنها این امکان را می‌دهد که از تمام کشورهای سرمایه‌داری در زمینۀ رشد نیروهای مولده پیشی بگیرند. در روسیۀ سوسیالیست، بیکاری به مثابۀ محرک انگیزشی برای کار از بین رفته است و امکاناتی جدید برای طبقۀ کارگرِ خلاص‌شده از یوغِ سرمایه فراهم شده است تا خلاقیت خود را با یافتن محرک‌های انگیزشی جدید،‌ و برقرار کردن اشکال نوین تولید که تاکنون مشابهی در تمام تاریخ بشری نداشته‌، آشکار کنند.

اما چه کسی می‌تواند آفرینندگی و ابتکار ضروری در این عرصه را رشد دهد؟ عناصر بوروکراتیک و رأس [هرم] نهادهای شورایی، یا سندیکاهای صنعتی که اعضایش، کارگران کارخانه‌ها، در جریان فعالیت سازمان‌دهنده‌شان، با روش‌های خلاق انضمامی مواجه می‌شوند، روش‌هایی مفید که می‌توانند در بازسازمان‌دهی تمام سیستم اقتصادی به اجرا درآیند؟

«اپوزیسیون کارگری» اعلام می‌کند که ادارۀ اقتصاد مردمی کار سندیکاهاست. او به این ترتیب در اندیشه‌اش، بیش‌تر مارکسیست است تا رهبران، رهبرانی که از لحاظ تئوریک به خوبی تربیت شده‌اند.

«اپوزیسیون کارگری» آن‌قدر نادان نیست که ارزش بزرگ پیشرفت‌های تکنیکی یا مفید بودن تکنیسین‌ها را ناچیز بشمارد. پس اپوزیسیون این‌طور فکر نمی‌کند که بعد از برگزیدن ارگان کنترلِ خاصِ خود در صنعت، بتواند در کمال آرامش «شورای عالی اقتصاد ملی»، «کمیتۀ مرکزی صنعت»، مراکز گوناگون اقتصادی و غیره را کنار بگذارد. اصلاً. اما «اپوزیسیون کارگری» فکر می‌کند که باید کنترل خود را روی این مراکز اداری که از لحاظ فنی بسیار ارزشمند هستند، تضمین کند. او باید برای آنها وظایفی تئوریک تعیین کند و از خدمات آنها استفاده کند، همان‌طور که سرمایه‌داران، زمانی که تکنیسین‌ها را برای به اجرا درآوردن پروژه‌های‌شان به خدمت می‌گماشتند، این کار را می‌کردند. متخصصین قطعاً می‌توانند کارهای ارزشمندی برای رشد صنایع انجام دهند. آنها می‌توانند کار یدی کارگران را آسان‌تر کنند. وجود آنها ضروری و اجتناب‌ناپذیر است، همان‌طور که علم برای هر طبقۀ روبه‌رشد ضروری است. اما متخصصین بورژوا، حتی اگر بر گردن‌شان نشان کمونیستی آویزان کنیم، به صورت فیزیکی و ذهنی ضعیف‌تر و ناتوان‌تر از آن هستند که نیروهای مولد یک وضعیت غیرسرمایه‌دارانه را رشد دهند، روش‌های جدید سازمان‌دهی کار بیابند، محرک‌های انگیزشی جدید برای تشدید کار بجویند. در این عرصه‌ها، حرف آخر متعلق به طبقۀ کارگر و سندیکاهای صنعتی است.

زمانی که طبقۀ بورژوازی بالنده نبرد اقتصادی خود را، در آستانۀ عصر جدید،  با طبقۀ رو به زوال اربابان فئودال شروع کرد، هیچ امتیاز فنی‌ای نسبت به آن نداشت. تاجر ـ اولین سرمایه‌دار ـ مجبور بود از پیشه‌ور و استادکار کالا بخرد که با سوهان‌های دستی و چاقوها و چرخ‌های ابتدایی برای «استاد»ش ( برای زمین‌دار) و برای بازرگانان خارجی که با آنها رابطۀ بازرگانی «آزاد» داشت، کالا تولید می‌کرد. اقتصاد فئودالی با رسیدن به نقطۀ اوج سازماندهی‌اش از تولید مازاد بازماند و افول رشد نیروهای مولد شروع شد. بشریت در برابر آلترناتیو دیگری قرار داشت؛ یا [پذیرفتن] افول اقتصادی یا [نائل آمدن به] کشف محرک‌های جدید برای کار و در نتیجه خلق یک نظام اقتصادی نوین که بارآوری را افزایش و حوزۀ تولید را گسترش دهد و امکانات جدید رشد نیروهای مولد را بگشاید.

چه کسی می‌توانست روش‌های جدید سازماندهی تولید صنعتی را کشف کند و آن‌ها را رشد دهد؟ غیر از نمایندگان این طبقه [بورژوازی] که به روال گذشته تعلق نداشتند، کس دیگری [قادر به اینکار نبود]؛ آنها می‌فهمیدند که چرخ ریسندگی و قیچی در دستان برده‌گان زنجیری، صدها بار کم‌تر تولید می‌کند تا در دستان کارگری که به‌اصطلاح «آزادانه متعهد شده» و  محرک‌ انگیزشی‌ای که او را ترغیب می‌کند صرفاً ضرورت اقتصادی است. به این ترتیب، طبقۀ بالندۀ‌ [بورژوازی] با یافتن محرک انگیزشی بنیادی کار، روی این محرک [ضرورت اقتصادی] نظامی پیچیده تأسیس کرد، نظامی در نوع خودش عظیم، نظام تولیدی سرمایه‌دارانه. خیلی بعدتر بود که تکنیسین‌ها به کمک سرمایه‌دارها آمدند. پایه و اساسْ سیستم جدید سازماندهی کار و مناسبات جدیدی بود که بین سرمایه و کار برقرار شده بود.

همین مسأله برای امروز موضوعیت دارد. هیچ متخصصی، هیچ تکنیسینی که به روال نظام سرمایه‌دارانه عادت کرده نمی‌تواند انگیرۀ خلاقانۀ نو، ابتکاری نشاط‌آور در سازماندهی کار، در آفرینش و تنظیم اقتصاد کمونیستی به همراه داشته باشد. این عملکرد به طبقۀ کارگر تعلق دارد. بزرگ‌ترین شایستگی «اپوزیسیون کارگری» این است که با صراحت و به روشنی این مسأله، مسأله‌ای با درجه اهمیتی فوق‌العاده را پیش پای حزب گذاشته است.

رفیق لنین بر آن است که ما می‌توانیم برنامه اقتصادی کمونیستی را به لطف حزب به اجرا درآوریم. این درست است؟ پیش از هر چیز، چگونگی کار حزب را بررسی کنیم. به نظر رفیق لنین، «حزب تمام پیشاهنگ کارگری را جذب می‌کند»؛ سپس آن را در نهادهای مختلف شورایی تقسیم می‌کند (تنها یک بخش از پیشاهنگ سهم سندیکاها می‌شود که این اعضای کمونیست در آن‌جا به هر حال امکانی برای رهبری و ادارۀ اقتصاد مردمی ندارند). در این نهادها، این کمونیست ـ اقتصاددان‌های وفادار و احتمالاً با استعداد که خیلی خوب تربیت شده‌اند، تحلیل می‌روند و رو به زوال می‌گذارند. در چنین فضایی، تأثیر و نفوذ این رفقا تضعیف شده و کاملاً از دست می‌رود.

در سندیکاها امور به شکل دیگری هستند. آنجا، فضای طبقاتی سنگین‌تر و ترکیب نیروها یک‌دست‌تر است. وظایفی که کلکتیویته با آن مواجه می‌شود، مستقیماً با زندگی روزمره، با نیازهای کار خود تولیدگران، با اعضای کمیته‌های کارخانه و کارگاه، با مدیریت کارخانه و مراکز سندیکایی پیوند دارد. صرفاً در بطن این کلکتیوتۀ طبیعی طبقه است که آفرینندگی، جستجوی اشکال جدید تولید و محرک‌های انگیزشی تازه برای کار می‌توانند متولد شوند. تنها پیشاهنگ طبقه می‌تواند انقلاب کند، اما تنها کلیت طبقه، به لطف تجربۀ روزمره‌ و کار عملی تشکلات پایه‌ای‌اش، می‌تواند بیافریند.

هرکسی که به روحیۀ کلکتیویتۀ طبقه باور ندارد ـ و این کلکتیویته کامل‌تر از هرچیزی به‌واسطۀ سندیکا نمایندگی می‌شود ـ باید فاتحۀ بازسازی کمونیستی جامعه را بخواند. نه کرستینسکی Krestinsky، نه پرئوبراژِنسکی Preobrajensky، نه لنین، نه تروتسکی نمی‌توانند از طریق دستگاه حزبی‌شان، بدون خطا این کارگران را، کارگرانی که قادر هستند کشف کنند و شیوه‌های درک نوین تولید را نشان دهند، به صف اول هل دهند. چنین کارگرانی را تنها تجربۀ زندگی می‌تواند به سطح کسانی برساند که به صورت واقعی تولید می‌کنند و در عین حال تولید را سازمان می‌دهند.

با این وجود، این ایده هر چند که برای تمام آدم‌های پراتیک روشن باشد، از نگاه رهبران حزب به دور مانده است. نمی‌توان امر به کمونیسم کرد. کمونیسم جز در فرایند جستجوگری پراتیک، نمی‌تواند زاده شود، با خطاهایش شاید، اما قطعاً با حرکت از نیروهای خلاق خود طبقۀ کارگر.

8. برنامه اپوزیسیون

نکتۀ مرکزی و اصلیِ اختلاف‌نظر بین رهبران حزب و اپوزیسیون حزب به این قرار است: حزب ساختن اقتصاد کمونیستی را به چه کسی واگذار کرده است؛ به «شورای عالی اقتصاد ملی» با تمام بخش‌های بوروکراتیک‌اش یا به سندیکاهای صنعتی؟ رفیق تروتسکی می‌خواهد سندیکاها را با «شورای عالی»‌ «یکی کند»، به‌گونه‌ای که به کمک دومیْ امکان بلعیدن اولی ممکن باشد. رفقا لنین و زینویف از طرف دیگر می‌خواهند به توده‌ها «آموزش بدهند» و آنها را به سطحی برسانند که کمونیسم را درک کنند، به‌طوری که بتوانند بدون دردسر و زحمت جذب نهادهای شورایی بشوند. بوخارین و دیگر فراکسیون‌ها هم اساساً همین تئوری را عنوان می‌کنند؛ تفاوت تنها به شیوۀ ارائه برمی‌گردد، اساس همان است.

«اپوزیسیون کارگری» تنها جریانی است که با دفاع از منظر طبقۀ پرولتاریا در اجرا و انجام وظایف‌اش، نظریه‌ای کاملاً متفاوت بیان می‌کند. در طول دورۀ گذار فعلی، ارگان اداری اقتصادی جمهوری کارگران باید مستقیماً توسط خود تولیدکننده‌ها برگزیده شود. باقی امور اداری اقتصادی شورایی باید تنها به خدمت مراکز اجرایی سیاست اقتصادی ارگان اقتصادی عالی جمهوری کارگری درآید. تمام موارد دیگر فقط مفری‌اند که بدبینی به توان آفرینندگی کارگران را به نمایش می‌گذارند، بدبینی‌ای که با آرمان‌های اعلام‌شدۀ حزب ما ـ حزبی که خودْ نیروی‌اش در روحیه خلاقیت دائمی پرولتاریا سکنی دارد ـ مغایر است.

جای تعجب نیست اگر در کنگرۀ آتی حزب، مروجین و پیش‌برنده‌های اصلاحات اقتصادی گوناگون، به استثنای اپوزیسون کارگری، بعد از سازش و امتیازدهی متقابل، به نقطه‌نظری مشترک برسند؛ چراکه بین آنها اختلاف‌نظر اساسی وجود ندارد. تنها «اپوزیسیون کارگری» نمی‌خواهد و نباید سازش کند. این به این معنی نیست که او [حزب را] «به یک انشعاب می‌کشاند». اصلاً و ابداً. نقش او متفاوت است. حتی در صورت شکست کنگره [آتی]، اپوزیسیون باید در حزب بماند و گام به گام از نظرات‌اش دفاع کند، حزب را نجات دهد و خط‌مشی طبقاتی‌اش را روشن کند.

باز هم به صورت خلاصه [به این پرسش جواب می‌دهیم:] برنامه «اپوزیسیون کارگری» چیست؟

۱. باید ارگانی توسط خود کارگران-تولیدکننده تشکیل شود که ادارۀ اقتصاد مردمی را برعهده داشته باشد.

۲. به همین منظور، یعنی برای این‌که سندیکاها تغییر کنند و به دستیار منفعل بودن در ارگان‌های اقتصادی خاتمه دهند و به صورت فعال [در تولید] مشارکت کنند و ابتکار خلاق خود را آشکار کنند؛ «اپوزیسیون کارگری» یک‌سری تصمیمات اولیه پیشنهاد می‌کند که اجازه می‌دهند به صورت بطئی و عادی به این هدف دست یافت.

۳. انتقال کارکرد‌های اداری صنعت به دست سندیکاها فقط زمانی اتفاق خواهد افتاد که «کمیتۀ اجرایی مرکزی پان‌روس سندیکاها» مشاهده کرده باشد که سندیکاهای مورد نظر به اندازۀ کافی برای این وظیفه آمادگی دارند و بر انجام آن توانا هستند.

۴. تمام انتصاب‌ها برای پست‌های اداری اقتصادی باید با توافق سندیکاها صورت پذیرد. تمام نامزدهای برگزیده‌شده توسط سندیکاها غیرقابل‌جایگزینی هستند. تمام کارمندان مسئول منصوب‌شده توسط سندیکا در برابر آن مسئولیت دارند و سندیکا می‌تواند آنها را فرا بخواند.

۵. برای به اجرا درآوردن تمام این پیشنهادات، باید هسته‌های پایه را در سندیکاها تقویت و کمیته‌های کارخانه و کارگاه را برای مدیریت تولید آماده کرد.

۶. با متمرکز کردن تمام ادارۀ اقتصاد ملی (بدین‌ترتیب، با حذف دوگانۀ فعلی «شورا عالی اقتصاد ملی» و «کمیتۀ اجرایی پان‌روس سندیکاها») باید یک ارادۀ یگانه پدید آورد که به اجرا درآوردن برنامه و [نیز] زایش نظام تولیدی کمونیستی را آسان کند.

آیا این‌ها سندیکالیسم است؟ همان چیزی نیست که در برنامه حزب ما عنوان شده‌ است؟ و اصولی که توسط رفقای دیگر امضا شده‌اند از این برنامه منحرف نمی‌شود؟

پ. در مورد بوروکراسی و فعالیت اتونوم توده‌ها

۱. ابتکار… و ریشه‌های دلزدگی

این بوروکراسی یا فعالیت اتونوم توده‌هاست؟ این دومین اختلاف‌نظر بین رهبران حزب و «اپوزیسیون کارگری» است. مسألۀ بوروکراسی در هشتمین کنگرۀ شوراها مطرح شد، اما فقط به‌طور سطحی به بحث گذاشته شد. اینجا، دقیقاً مانند مسألۀ نقشی که سندیکاها باید ایفا کنند، بحث به سمت غلطی رفت. اختلاف‌نظر روی این موضوع [بوروکراسی] بیش‌تر از آنچه می‌نماید، بنیادین است. این مسألۀ اساسی از این قرار است: در طول دوران ایجاد پایۀ اقتصادی برای کمونیسم، چه سیستم اداری‌ای در جمهوری کارگران بیشترین آزادی را به توان آفرینندۀ طبقه اعطا می‌کند: یک سیسم بوروکراتیک دولتی یا یک سیستمی که بر فعالیت گسترده و اتونوم و پراتیک توده‌های کارگر استوار است؟

مشکل به سیستم مدیریت برمی‌گردد و یک اختلاف عمیق بین دو پرنسیپی که به‌طور ریشه‌ای با هم در تضاد هستند وجود دارد؛ و با این وجود، تلاش می‌شود آن را به مشکلی که فقط به روش‌های «جان بخشیدن به نهادهای شورایی» مربوط است، تقلیل دهند. باز هم این‌جا، همان جایگزین کردن موضوعات مورد بحث را می‌بینیم که در مباحثه در مورد سندیکاها دیدیم. باید به روشنی و یک‌بار برای همیشه اعلام کرد که نیم‌چه راهکارها، تغییر روابط بین ارگان‌های مرکزی حزب و ارگان‌های اقتصادی محلی و دیگر ابتکارات کوچک غیراساسی، همچون وارد کردن اعضای حزب به نهادهای شورایی، جایی که آنها تحت‌تأثیر منفی نظام بوروکراتیک ـ نظامی که در این نهادها غالب است ـ قرار می‌گیرند و در میان عناصر قدیمی طبقۀ بورژوا تحلیل می‌روند، هیچ‌کدام «دموکراتیزاسیون» یا [جاری شدن] زندگی در نهادهای شورایی را به همراه نخواهد داشت.

با این حال مسأله اینجا نیست. هر کودکی در روسیۀ شوروی می‌داند که مشکل حیاتی کشاندن گستردۀ توده‌های کارگری،‌ دهقانی و دیگران به بازسازی اقتصاد دولت پرولتری و در نتیجه تغییر شرایط زندگی است. به عبارت دیگر، وظیفه روشن است: بیدار کردن ابتکار و فعالیت اتونوم توده‌ها. اما چه کاری برای تشویق و رشد این ابتکار انجام می‌شود؟ هیچ‌چیز. درست برعکس. قطعاً در هر جلسه‌ای، ما کارگران را، از زن و مرد، دعوت می‌کنیم که «زندگی جدیدی بیافرینند،‌ اتوریتۀ شوراها را بسازند و به آن کمک کنند»، اما به محض این‌که توده‌ها یا گروه‌های کارگری این ابتکار را جدی می‌گیرند و دست به کار اِعمال آن در زندگی خود می‌شوند،‌ برخی نهادهای بوروکراتیک که احساس نادیده‌گرفته‌شدن می‌کنند، با شتاب جلوی تلاش این مبتکرین باغیرت را می‌گیرند.

هر رفیقی می‌تواند صدها مثال به خاطر بیاورد. هر زمان که کارگران تلاش می‌کردند سالن غذاخوری، مهدکودک، حمل‌ونقل هیزم و غیره را سازمان بدهند، و هربار نفع فوری و پویای ابتکارعمل در کاغذبازی، در مذاکرات بی‌پایان با نهادهای ریز و درشت بی‌نتیجه خاموش می‌شد، یا جواب رد می‌گرفت، یا با تقاضاهای جدید روبه‌رو می‌شد… هربار که فرصتی ـ تحت فشار خود توده‌ها ـ برای تجهیز یک سالن غذاخوری، ساخت انبار هیزم، سازمان‌دهی یک مهدکودک پیش ‌می‌آمد و هربار پشت سر هم از سوی نهادهای مرکزی  جواب رد می‌گرفت؛ به این بهانه‌ها که تجهیزات برای سالن غذاخوری وجود ندارد، برای حمل و نقل هیزم اسب کم است،‌ ساختمان مناسب برای مهدکودک وجود ندارد… چه تأثیر ناگواری‌ بر کارگران دارد هنگامی که آن‌ها می‌فهمند و درمی‌یابند که اگر به آنها حق و اجازۀ عمل داده می‌شد، خودشان می‌توانستند این پروژه‌ها را متحقق کنند. دیدن این‌که مصالح ضروری از آدم دریغ می‌شود، آزاردهنده است، در حالی که خود کارگران آنها را تهیه و مهیا کرده‌اند. بدین‌ترتیب، ابتکار [توده‌ها] تضعیف می‌شود و میل به کنش [نزد آنها] می‌میرد. «اگر چنین است [پس بگذار] کارمندان به ما رسیدگی کنند». در نتیجه یک شکاف بسیار زیان‌بار به وجود می‌آید: ما (کارگران) کسانی هستیم که کار می‌کنیم، ولی آنها (کارمندان شوراها) هستند که همه چیز به آنها بستگی دارد. این است کل بدبختی.

2. ذات بوروکراسی

در این بین، رهبران حزب چه می‌کنند؟ آیا آنها تلاش دارند علت شرّ را بیابند؟ آیا آشکارا قبول می‌کنند که خود سیستمی که به واسطۀ شوراها پا به هستی گذاشت، توده‌ها را فلج و منجمد کرده است، درحالی که از ابتدا به هدف تشویق ابتکار در ایشان به وجود آمده بود؟ نه؛ رهبران ما ابداً این‌گونه عمل نمی‌کنند. برعکس به جای یافتن راه و وسیله‌ای برای تشویق ابتکار در توده‌ها تا تحت‌شرایطی خود را به خوبی با نهادهای شورایی منعطف ما تطبیق دهند، رهبران ما ناگهان در لباس مدافعین و شوالیه‌های بوروکراسی ظاهر می‌شوند. چند تن از رفقا، با پیروی از الگوی تروتسکی، تکرار می‌کنند که «اگر ما رنج می‌کشیم به خاطر این نیست که نیمۀ بد بوروکراسی را پذیرفته‌ایم، بلکه برای آن است که هنوز نیمۀ خوب‌اش را یاد نگرفته‌ایم». ([رجوع شود به] برای یک برنامه مشترک، تروتسکی)

بوروکراسی، به خودی خود، نفی مستقیم فعالیت اتونوم توده‌هاست. برای همین هم، کسی که می‌خواهد توده‌ها را فعالانه در هدایت امور شرکت دهد، کسی که درک می‌کند که این مشارکت پایۀ سیستم جدید جمهوری کارگری است، نمی‌تواند دنبال نیمۀ بد یا خوب بوروکراسی باشد، بلکه باید قاطعانه و آشکارا این سیستم به‌دردنخور را دور بریزد. بوروکراسی نه محصول فلاکت است (آن‌طور که رفیق زینویف می‌خواهد به ما بقبولاند)، نه بازتاب «تبعیت کورکورانه» و نظامی از بالادستان (آن‌طور که دیگران عنوان می‌کنند). این پدیده ریشه‌هایی عمیق‌تر دارد. این یکی از محصولات جانبی همان عاملی است که سیاست دوپهلوی ما در رابطه با سندیکاها را توضیح می‌دهد: نفوذ پیش‌روندۀ عناصری در نهادهای شورایی که نه تنها با کمونیسم، بلکه با چشم‌اندازهای ابتدایی طبقۀ کارگر دشمن هستند. بوروکراسی طاعونی است که تا مغز استخوان در حزب ما و نهادهای شورایی نفوذ می‌کند. این فقط «اپوزیسیون کارگری» نیست که روی این موضوع اصرار می‌ورزد؛ بسیاری از دیگر رفقا که به این گروه تعلق ندارند هم این موضوع را تصدیق می‌کنند. نه فقط بر ابتکارِ فعالیت توده‌های غیرحزبی حد قائل شده (کاری که در فضای سنگین جنگ شهری عاقلانه و منطقی بود)، بلکه ابتکار خود اعضای حزب را هم دچار محدودیت کرده. هر ابتکار مستقلی، هر تفکر جدیدی‌ای که از سانسور مرکزیت رهبری ما می‌گذرد، هم‌چون «کفرگویی»، عدول از انضباط حزبی، اقدامی به قصد غصب حق انحصاری مرکزیت تلقی می‌گردد؛ مرکزیتی که باید همه چیز را «پیشبینی» و برای همه چیز «حکم صادر کند». اگر چیزی هنوز به تصویب نرسیده، باید منتظر ماند تا زمانی فرا برسد که مرکزیت، بنا به میل خود، آن را تصویب ‌کند، و بدین صورت، می‌توان در محدودۀ بسیار تنگ و باریکی، «ابتکار»ی از خود نشان داد. چه اتفاقی می‌افتد اگر چند عضو «حزب کمونیست روسیه» ـ کسانی که برای مثال پرندگان را خیلی دوست دارند ـ تصمیم بگیرند که انجمنی برای حفاظت از بقای پرندگان تشکیل دهند؟ این ایده به خودی خود خیلی مفید به نظر می‌رسد و اصلاً شبیه «پروژه‌های دولتی» نیست. اما این موضوع فقط ظاهر ماجراست، چراکه خیلی زود یک نهاد بوروکراتیک سر برمی‌آورد که حق رهبری این انجمن را مطالبه می‌کند. این نهاد، فوری و بی‌معطلی انجمن مورد نظر را در دستگاه شورایی «می‌گنجاند». بدین‌ترتیب ابتکار مستقیم را در نطفه خفه می‌کند و به جای آن، خرواری از مصوبه‌ها و آیین‌نامه‌ها صادر می‌کند تا برای صدها کارمند دیگر شغل کافی فراهم گردد و کار ادارۀ پست و حمل‌ونقل را پیچیده کند.

شرّی که بوروکراسی درست می‌کند ـ آن‌طور که برخی رفقا می‌خواهند به ما بقبولانند، آن زمان که بحث را به «جان دادن به نهادهای بوروکراتیک» تقلیل می‌دادند ـ صرفاً در کاغذبازی نیست؛ بلکه این شرّ مخصوصاً در روش حل مشکلات ریشه دارد: نه از طریق تبادل آزاد آراء، یا از طریق تلاش تمام کسانی که موضوع به آنها مربوط است، بلکه از طریق تصمیمات صوری‌ای که در نهادهای مرکزی به واسطۀ یک نفر یا جمع معدودی گرفته می‌شود و حاضر و آماده به پایین ارسال می‌گردد، در حالی که افراد مستقیماً ذی‌نفع اغلب کاملاً کنار گذاشته شده‌اند. یک فرد سوم برای سرنوشت شما تصمیم می‌گیرد: این است ذات بوروکراسی.

در برابر رنج فزایندۀ طبقۀ کارگر که ناشی از به‌هم‌ریختگی و آشفتگی دوران گذار فعلی است،‌ بوروکراسی از قضا ضعیف و ناتوان است. معجزۀ شور و شعف برای تحرک بخشیدن به نیروهای مولد و بهسازی شرایط کار، نمی‌تواند محقق شود مگر از طریق ابتکار پویای خود زحمتکشان ذی‌نفع، بدون این‌که مورد سرکوب واقع شوند و در هر قدم از طریق سلسله‌مراتبِ «مجوزها و مصوبات» محدود گردند.

تمام مارکسیست‌ها، به‌خصوص بلشویک‌ها، نیروی‌شان در این بوده است که موافق سیاست پیروزی فوری جنبش نبوده‌اند (سیاستی که همیشه توسط اپورتونیست‌ها دنبال شده)، بلکه همیشه سعی کرده‌اند کارگران را در چنان شرایطی قرار دهند که آنها فرصت و موقعیت آشکار ساختن ارادۀ انقلابی‌ و رشد توان‌های آفریننده‌شان را داشته باشند. ابتکار کارگران برای ما اجتناب‌ناپذیر است و با این وجود ما به آن امکان رشد نمی‌دهیم. ترس از نقد و آزادی تفکر، که با بوروکراسی درآمیخته، اغلب نتایجی مضحک به بار می‌آورد.

هیچ فعالیت اتونومی بدون آزادی اندیشه و عقیده نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ چراکه فعالیت اتونوم نه فقط در کنش و کار، بلکه هم‌چنین در تفکر مستقل بروز می‌یابد. اما ما هیچ فعالیت آزادانه‌ای برای طبقه قائل نیستیم، ما از نقد می‌ترسیم و دیگر بر توده‌ها تکیه نمی‌کنیم، به همین دلیل هم تن به بوروکراسی داده‌ایم. برای همین هم از نظر «اپوزیسیون کارگری»، بوروکراسی دشمن ما، طاعون ما و بزرگ‌ترین خطر برای وجود آتی خود حزب کمونیست است.

3. علیه بوروکراسی در حزب

برای فراری دادن بوروکراسی‌ای که در نهادهای شورایی لانه کرده است، باید ابتدا از شرّ بوروکراسی در خود حزب خلاص شد. اینجاست که ما با مبارزۀ فوری مواجه هستیم. به محض این‌که حزب ـ نه در تئوری بلکه در پراتیک ـ دریابد که فعالیت اتونوم توده‌ها بنیان دولت ماست، نهادهای شورایی به صورت اتوماتیک به نهادهایی سرزنده و پویا تبدیل می‌شوند که عهده‌دار به عمل درآوردن برنامه کمونیستی هستند. نهادهای شورایی، دیگر نهادهای کاغذباز و آزمایشگاه مصوبات، مصوباتی که به دنیا نیامده می‌میرند، نخواهند بود؛ نهادهایی که به خاطر همین کاغذبازی‌ها خیلی سریع به فساد می‌گرایند.

برای نابود کردن بوروکراسی در حزب و برقراری دموکراسی کارگری چه باید بکنیم؟ ابتدا باید فهمید که رهبران ما اشتباه می‌کنند وقتی می‌گویند: «ما در حال حاضر موافق اندکی شُل کردن افسارها هستیم، چراکه خطر جنگ فوری در جبهه‌های نظامی وجود ندارد. اما به محض این‌که دوباره احساس خطر کنیم، مجدداً «سیستم نظامی» در بطن حزب را برقرار خواهیم کرد.»

آنها اشتباه می‌کنند. باید به یاد داشت که این به لطف قهرمانی [توده‌ها] بود که پتروگراد نجات یافت، که بارها از لوگانسک و شهرها و مناطق دیگر دفاع شد. تنها ارتش سرخ بود که دفاع را سازمان داد؟ نه؛ بیش‌تر از آن، فعالیت قهرمانانه و ابتکار خود توده‌ها بود. هر رفیقی به یاد می‌آورد که در لحظات خطر عاجل، حزب همواره به فعالیت اتونوم توده‌ها فراخوان می‌داد، چراکه می‌دید آنها تختۀ نجات هستند. کاملاً درست است که به هنگام وقوع یک خطر تهدیدکننده، انضباط حزب و طبقه باید سخت‌گیرانه‌تر رعایت شود، و باید فداکاری و دقت بیش‌تری در انجام وظیفه‌ها و غیره به خرج داد، اما بین این پدید آمدن روحیۀ طبقاتی و آن «تبعیت کورکورانه» که اخیراً در حزب بسط یافته، تفاوت زیادی وجود دارد.

«اپوزیسیون کارگری»، به همراه یک گروه از کارگران مسئول در مسکو، خواستار نوزایی حزب و حذف بوروکراسی در نهادهای شورایی، و ‌تحقق کامل تمام پرنسیپ‌های دموکراتیک، آن هم نه فقط در دوران صلح فعلی، بلکه هم‌چنین در لحظات تنش‌های داخلی و خارجی است. این اولین شرط و شرط بنیادین احیای حزب و بازگشت‌اش به پرنسیپ‌های برنامه‌اش می‌باشد که تحت فشار عناصر بیرون از خود، بیش از پیش از آن منحرف شده است.

شرط دوم، که «اپوزیسیون کارگری» به شدت روی آن پا می‌فشارد، اخراج تمام عناصر غیرپرولتری از حزب می‌باشد. هرچقدر که اتوریتۀ حزب قوی‌تر می‌شود، شمار عناصر طبقۀ متوسط (حتی برخی اوقات به‌وضوح دشمن)، که به حزب می‌پیوندند بیش‌تر می‌گردد. حذف این عناصر باید قاطعانه باشد و آنهایی که مسئولیت این کار را برعهده می‌گیرند باید در نظر داشته باشند که انقلابی‌ترین عناصر غیرکارگر، در طول اولین دورۀ انقلاب اکتبر به حزب پیوسته بودند. حزب باید یک حزب کارگری بشود؛ چراکه تنها این‌گونه خواهد توانست تمام نفوذی که عناصر خرده‌بورژوا، دهقانان، یا خدمتگزاران وفادار سرمایه و متخصصین با خود به همراه آورده‌اند را با قدرت عقب براند.

«اپوزیسیون کارگری» پیشنهاد می‌کند که نام تمام اعضایی که کارگر نیستند و از ۱۹۱۹ به بعد به حزب پیوسته‌اند، ثبت شود و برای‌ تصمیماتی که علیه‌شان گرفته خواهد شد، در بازه‌ای سه ماهه حق دادرسی مجدد حفظ شود، به گونه‌ای که آنها بتوانند به حزب بازگردند.

در عین حال، ضروری است که برای تمام عناصر غیرکارگر که تلاش می‌کنند به حزب بازگردند، [جایگاهی به‌عنوان] «جایگاه زحمتکش» مقرر گردد، با تعیین این شرط که برای عضویت در حزب و پیش از پذیرفته شدن در آن، انجام یک کار یدی برای مدتی، در شرایط مشترک [با دیگر کارگران]، الزامی باشد.

سومین گام تعیین‌کننده به سوی دموکراتیزه کردن حزب، حذف تمام عناصر غیرکارگر از پست‌های اداری است. به عبارت دیگر، ترکیب کمیته‌های مرکزی حزب در شهرستان‌ها و در محله‌ها باید به گونه‌ای باشد که در آن کارگرانی که از نزدیک شرایط [کار و زندگی] توده‌های زحمتکش را می‌شناسند، اکثریت قاطع را داشته باشند. در ارتباط نزدیک با این نکته،‌ «اپوزیسیون کارگری» خواستار این است که تمام ارگان‌های حزب، از کمیتۀ اجرایی مرکزی گرفته تا کمیته‌های ایالتی، از این پس نهادهایی نباشند که عهده‌دار کار روزمرۀ روتین هستند، بلکه به نهادهایی با سیاست کنترل شورایی تبدیل شوند.

ما پیش‌تر خاطرنشان کرده بودیم که بحران در حزب ما محصول مستقیم تقابل سه جریانی است که بر سه لایۀ اجتماعی مختلف منطبق هستند: طبقۀ کارگر، طبقۀ دهقانان، طبقۀ متوسط و عناصر سابق بورژوازی (متخصصین، تکنسین‌ها، بازرگانان). مسألۀ مهم ملیْ نهادهای شورایی محلی و مرکزی، ازجمله خود «شورای کمیساریای خلق» و «کمیتۀ اجرایی مرکزی پان‌روس» را وادار می‌کند که به سه گرایش مختلفِ گروه‌هایی که جمعیت روسیۀ شورایی را می‌سازند، گوش دهند و خود را با آنها سازگار سازند. از این مسأله این نتیجه می‌شود که سیاست طبقاتی، مخدوش شده و ثبات ضروری از دست برود و وزنۀ منافع دولت نسبت به منافع کارگران سنگین‌تر شود.

برای این‌که کمیتۀ مرکزی و دیگر کمیته‌های حزب بر خط‌مشی طبقاتی ثابت‌قدم بمانند و هربار که مسأله‌ای تعیین‌کننده برای سیاست شورایی پیش می‌آید (برای مثال، مورد سندیکاها)، نظم نهادهای شورایی را حفظ کنند، ضروری است که امتیازات انحصاری کارمندانی که به‌طور هم‌زمان هم در حزب کمونیست و هم در نهادهای شورایی پست‌ اشغال کرده‌اند، از هم منفک شوند.

ما مجبوریم یادآوری کنیم که روسیه شورایی تا این‌جا از نظر اجتماعی همگون و یک‌دست نبوده است. برعکس، یک شرکت اجتماعی un conglomérat social ناهمگون است و در نتیجه اتوریتۀ دولتی ناچار است تمام این منافع گاه متخاصم را با انتخاب یک خط میانه، با یکدیگر آشتی بدهد.

برای این‌که کمیتۀ مرکزیِ حزب ما به مرکز عالی سیاست طبقاتی ما، به ارگان تفکر طبقاتی و کنترل سیاست انضمامی شوراها و تشخص‌یابی معنوی برنامۀ بنیادین ما بدل گردد، لازم است که مخصوصاً در کمیتۀ مرکزی، اشغال هم‌زمان پست‌های متعدد توسط اعضای کمیتۀ مرکزی که در عین حال پست‌های حساس در نهادهای شورایی دارند، به حداقل برسد. به این منظور، «اپوزیسیون کارگری» پیشنهاد می‌کند که مراکزی در حزب تشکیل شوند که به‌طور واقعی به‌مثابه ارگان‌های کنترل‌کنندۀ ایده‌آل نهادهای شورایی به خدمت گرفته شوند و کنش‌های این نهادها را مطابق خط‌مشی روشن طبقاتی جهت بدهند. علاوه‌براین، برای افزایش تحرک حزب، لازم است که همه‌جا راهکار پیش‌رو به اجرا درآید: باید فعالیت هم‌زمان به عنوان عضو حزب و کارمند شوراها، برای حداقل یک‌سوم اعضای حزب که به مراکز رهبری تعلق دارند، به صورت دائمی ممنوع شود.

چهارمین مطالبۀ «اپوزیسیون کارگری» این است: حزب باید در سیاستش در مورد اصل انتخابی بودن [مسئولین] تجدید نظر کند.

انتصابات جز در موارد استثنایی نباید تحمل شوند. اخیراً انتصاب به قاعده تبدیل شده است. انتصاب مسئولین یکی از ویژ‌گی‌های بوروکراسی است؛ با این وجود، در حال حاضر این پراتیک عمومیت دارد، قانونی و روزمره است و به رسمیت شناخته می‌شود. فرایند انتصاب فضایی ناسالم در حزب می‌آفریند و رابطۀ برابر میان اعضا را از طریق تشویق دوستان و تنبیه دشمنان، درست همچون پراتیک‌های دیگری که در زندگی حزب و شوراها کم‌تر زیان‌بار نیستند، تخریب می‌کند. اصل انتصاب از معنای وظیفه و مسئولیت منصوب‌شدگان در برابر توده‌ها می‌کاهد، چرا که آنها در برابر توده‌ها احساس مسئولیت نمی‌کنند، همین امر جدایی بین رهبران و اعضای عادی حزب را حادتر می‌کند.

در واقع، فرد منصوب‌شده‌ فراتر از هر کنترلی است،‌ چراکه رهبران نمی‌توانند فعالیت او را با جزئیات زیر نظر بگیرند. از سوی دیگر توده‌ها نمی‌توانند از او حساب بخواهند و اگر لازم شد او را احضار کنند. بنا به قاعده، هر مسئول انتصابی‌ای فضایی رسمی، نوکرمآبانه، و حاوی اطاعت کورکورانه، به دور خود ایجاد می‌کند که تمام زیردستان را آلوده می‌سازد و حزب را بی‌اعتبار می‌کند. عمل انتصاب کاملاً با پرنسیپ‌های کار جمعی در تضاد است؛ این کار به مسئولیت‌ناپذیری خوراک می‌رساند. بنابر این باید بر انتصاب توسط رهبران، نقطۀ پایان گذاشت و به اصل انتخابی بودن در تمام سطوح حزب بازگشت. نامزدین پست‌های اداری مهم، فقط در کنفرانس‌ها و در کنگره‌ها برای این کار انتخاب خواهند شد.

در نهایت، برای حذف بوروکراسی و برای این‌که حزب سالم‌تر شود باید به وضعیتی بازگشت که در آن، تمام مسائل مهم در ارتباط با فعالیت حزب و سیاست شورایی تابع بررسی بدنه حزب بودند و فقط در ادامه [ی کار]، رهبران بر آنها نظارتی می‌داشتند. زمانی که حزب مجبود بود فعالیت مخفی بکند و حتی زمان امضای [صلح] برست ـ لیتوفسک  هم، اوضاع به همین ترتیب بود.

 در حال حاضر، وضعیت کاملاً به‌گونۀ دیگری است. علی‌رغم وعده و وعید‌های «کنفرانس سراسری حزب روس» در سپتامبر 1920، که وسیعاً در بوق و کرنا شد، در مورد مسأله‌ای با این درجه اهمیت، که مسألۀ امتیازدهی [به عناصر بورژوا] باشد، بدون رجوع به توده‌ها تصمیم گرفته شد. و این تنها به لطف اختلاف‌نظر در مرکزیت حزب است که مسألۀ سندیکاها موضوع به طور علنی مطرح شد.

4. به بحث گذاشتن مشکلات به صورت آشکار

نشر و انتشار وسیع [اطلاعات]، آزادی عقیده و مباحثه، حق نقد در درون حزب و بین اعضای سندیکاها، این‌ها هستند گام‌های تعیین‌کننده‌ای که می‌توانند بر سیستم بوروکراتیک مسلط نقطۀ پایان بگذارند. آزادی نقد، [قائل شدن]‌ حق برای فراکسیون‌ها در بیان آزادانۀ ‌نظرات‌شان در جلسات حزب، آزادی بحث، تمام این مطالبات دیگر مختص اپوزویسیون کارگری نیستند و تحت فشار فزایندۀ توده‌ها، ‌تمام راهکارهایی که اعضای پایه بسیار پیش از کنگرۀ سپتامبر مطالبه می‌کردند، اکنون به رسمیت شناخته شده و به صورت رسمی ابلاغ شده‌اند. کافی است پیشنهادات کمیتۀ مسکو در مورد ساختار حزب را بخوانیم تا به تأثیرمان روی مراکز حزب افتخار کنیم. بدون «اپوزیسیون کارگری»، کمیتۀ مسکو هرگز چنین «گردش به چپی» اتخاذ نمی‌کرد. با این وجود، نباید در مورد این «چپ‌گرایی» زیادی اغراق کرد. موضوع فقط مربوط به اعلان اصول برای کنگره بوده است. همان‌طور که پیش از این اغلب در مورد تصمیمات رهبران ما، در طی این سال‌های اخیر اتفاق افتاده، امکان این هست که این بیانات رادیکال فراموش شوند، چراکه به‌عنوان قاعدۀ عمومی، مراکز حزب چنین پیشنهادهایی را تا زمانی که فشار توده‌ها شدید است می‌پذیرند، اما به محض این‌که زندگی جریان عادی خود را از سر می‌گیرد، تصمیمات فراموش می‌شوند. آیا تصمیم هشتمین کنگرۀ حزب مبنی بر اخراج تمام عناصری که به انگیزه‌های خودخواهانه به عضویت حزب درآمده‌اند و تمیزدادن عناصر غیرکارگری پیش از پذیرفتن‌شان [در حزب] به همین سرنوشت دچار نشد؟ چه بر سر تصمیم کنفرانس حزب در ۱۹۲۰ آمد که قرار بود بر مبنای آن پراتیک انتصابات با پراتیک سفارش جایگزین شود؟ [یعنی به جای انتصاب یک فرد، آن فرد فقط سفارش بشود]. نابرابری علی‌رغم مصوبات گوناگونی که در این‌باره صادر شده، هنوز به قوت خود باقی است. و رفقایی که جرأت کرده‌اند با مصوباتی که در بالا اتخاذ شده مخالفت کنند، تحت آزار و اذیت قرار دارند. مثال‌ها بسیارند. اگر این تصمیمات به کاربسته نمی‌شوند، پس باید عاملان عدم‌اجرای‌شان را از بین برد. یعنی ما باید تمام کسانی را که از پخش و انتشار اطلاعات، از مسئولیت‌پذیری مطلق در برابر اعضای سادۀ حزب و از آزادی نقد هراس دارند، از حزب اخراج کنیم.

اعضای غیرکارگر حزب و کارگرانی که تحت نفوذ آنها درآمده‌اند، از اجرایی‌شدن تمام این‌ها می‌ترسند. اینکه حزب از طریق ثبت اعضای غیرپرولتری، و کنترل در زمان پیوستن به حزب و غیره تصفیه شود، کافی نیست. باید شرایط پذیرش کارگران آسان گردد، و برای آنها فرصت پیوستن به حزب فراهم گردد. باید فضایی دوستانه‌تر در حزب ایجاد شود، به نحوی که کارگران در آن احساس کنند در خانۀ خودشان هستند، و از این پس کارمندان مسئول حزبی را هم‌چون بالادست ننگرند، بلکه آنها را هم‌چون رفقایی مجرب‌تر ببینند که آماده‌اند دانش‌شان را، تجربه و مهارت‌شان را با آنها به اشتراک بگذارد، و به‌طور جدی نیازها و منافع کارگران را در نظر بگیرند. چه تعداد از رفقا، مخصوصاً کارگران جوان، از حزب دور شدند فقط به این دلیل که با آنها با ناشکیبایی برخورد کرده‌ایم و به جای آموزش آنها و تربیت‌‌‌شان با روحیه‌ای کمونیستی، خود را عنصری بالادست و سخت‌گیر نشان داده‌ایم؟

علاوه بر روحیۀ بوروکراتیک، نوعی فضای کارمندگرایی نخوت‌آمیز در حزب ما سنگینی می‌کند. اگر هنوز رفاقتی در حزب مانده، فقط در پایین است. کنگرۀ حزب باید این واقعیت ناخوشایند را بپذیرد و به این پرسش بیندیشد: چرا «اپوزیسیون کارگری» برای ایجاد برابری، برای حذف امتیازات در حزب، برای این‌که کارمندان اداری‌ منتخب توده‌ها، تحت مسئولیت سختگیرانۀ  توده‌ها قرار گیرند، اصرار می‌کند؟

5. ضرورت تاریخی اپوزیسیون

در مبارزه برای برقراری دموکراسی در حزب و حذف کامل بوروکراسی، «اپوزیسیون کارگری» سه اصل بنیادین را پیش رو می‌گذارد:

۱. بازگشت به اصل انتخاب در تمام سطوح و حذف بوروکراسی از طریق پاسخ‌گو کردن تمام کارمندان در برابر توده‌ها.

۲. انتشار گستردۀ اطلاعات در حزب، اطلاعاتی که همان‌‌قدر به مسائل عمومی مربوط هستند که به مسائل فردی. مبذول داشتن توجه بیش‌تر به آراء بدنۀ حزب (بحث‌ گسترده در مورد تمام مسائل توسط پایه و نتیجه‌گیری توسط رؤسا؛ پذیرش هر عضوی در جلسات مراکز حزب به‌غیراز زمانی که مسائل مورد بحث مخفی‌کاری بطلبد)، برقراری آزادی عقیده و بیان (نه فقط با اعطای حق آزادانه نقد کردن در طول بحث‌ها، بلکه اجازۀ استفاده از امکانات مالی حزب برای انتشار جزوات فراکسیون‌های حزب).

۳. کارگری‌تر کردن حزب. محدود کردن شمار کسانی که هم‌زمان در حزب و در نهادهای شورایی پست اشغال کرده‌اند.

این مطالبۀ آخر اهمیت خاصی دارد. در واقع حزب ما نباید فقط کمونیسم را بسازد، بلکه باید توده‌ها را آموزش دهد و آنها را برای دوران نبردی مداوم علیه سرمایه‌داری جهانی آماده کند. نبردی که می‌تواند اشکال جدید و غیرمنتظره‌ای به خود بگیرد. این باور خطرناک خواهد بود که با عقب‌راندن اشغال‌گری گارد سفید و امپریالیسم در جبهه‌های نظامی، ما اکنون از حملۀ جدید سرمایه‌داری جهانی در امان هستیم. سرمایه‌داری جهانی تلاش می‌کند روسیۀ شورایی را از طریق شیوه‌های انحرافی در چنگ بگیرد. او تلاش می‌کند در شیوه زندگی خاص ما نفوذ کند و از جمهوری شورایی برای اهداف خاص خود استفاده کند. این است خطر بزرگی که ما باید علیه آن از خودمان مراقبت کنیم و این است معضلی که حزب با آن مواجه است: چطور باید با این دشمن بسیار آماده رودررو شد؟ چطور تمام نیروی پرولتاریا را حول مشکلات طبقاتی (دیگر گروه‌های اجتماعی همیشه حول سرمایه‌داری چرخیده‌اند) گرد آوریم؟ آماده‌سازی خود برای یک برگ تازه از تاریخ انقلابی‌مان، این است وظیفۀ رهبران ما.

یافتن راه‌حل‌های صحیح این مسائل فقط زمانی ممکن خواهد بود که ما موفق شویم که حزب را روی تمام خطوط، نه فقط با نهادهای شورایی بلکه هم‌چنین با سندیکاها متحد کنیم. پر کردن دفاتر حزب و سندیکاها نه تنها به منحرف شدن سیاست حزب از خطوط طبقاتی روشن می‌انجامد، بلکه همچنین حزب را در برابر نفوذ سرمایه‌داری جهانی در دوران پیش رو ضعیف می‌کند؛[2] نفوذی که از طریق امتیاز‌دهی‌های شرکت‌ها و توافقات تجاری انجام می‌گیرد.

برای اینکه کارگران احساس کنند که «کمیتۀ مرکزی» متعلق به خودشان است، باید  چنین کمیتۀ مرکزی‌ای خلق شود که در آن نمایندگان صفوف تحتانی که در پیوند تنگاتنگ با توده‌ها هستند، نقش «سیاهی لشکر» شام عروسی یک تاجر را بازی نکنند، در عوض با توده‌های وسیع غیرحزبی در سندیکاها در تماس مستقیم قرار بگیرند، و بتوانند دستورالعمل‌های دوران را صورت‌بندی کنند، نیازها و آمال کارگران را دریابند و سیاست حزب را در خطوط طبقاتی جهت بدهند.

این‌چنین است خط‌مشی «اپوزیسیون کارگری» و وظیفۀ تاریخی‌اش. هر چقدر هم که رهبران حزب ما را به سخره بگیرند، اپوزیسیون امروز تنها نیروی حیاتی‌ِ فعال است که حزب ناچار است آن را لحاظ کند و به او توجه نشان دهد.

هنوز این پرسش باقی است که آیا وجود اپوزیسیون ضروری است؟ آیا ضرورت دارد که از منظر رهایی پرولتاریای جهانی از یوغ سرمایه، به شکل‌گیری اپوزیسیون درود فرستاد؟ یا این‌که اپوزیسیون چیزی جز یک جنبش نامطلوب نیست که از رزمندگی حزب می‌کاهد و صفوف‌اش را مختل می‌کند؟

هر رفیقی که علیه اپوزیسیون پیشداوری ندارد و بنابر این می‌خواهد این پرسش را با ذهنی باز بررسی کند و بدون نگرانی از آنچه اتوریته‌های سرشناس می‌گویند آن را تحلیل کند؛ بر اساسِ همین شرحِ مختصر خواهد دید که «اپوزیسیون کارگری» مفید و ضروری است. اپوزیسیون مفید است، اول به این دلیل که اندیشۀ [حزب] را از خواب بیدار کرده. در طول سال‌های انقلاب، ما چنان به امور اضطراری مشغول بودیم که داوریِ کنش‌های‌مان را از نظر اصول و تئوری کنار گذاشته بودیم. ما فراموش کرده بودیم که پرولتاریا، نه‌تنها در دوران مبارزه برای تسخیر قدرت، بلکه هم‌چنین در طول فاز دیکتاتوری، می‌تواند مرتکب خطاهای سنگین شود و به باتلاق اپورتونیسم بغلتد. چنین خطاهایی ممکن هستند، به‌خصوص زمانی که ما از هر طرف توسط هجوم امپریالیستی محصور باشیم و جمهوری شورایی ناچار باشد در محیطی سرمایه‌دارانه دست به عمل زند. در چنین لحظاتی، رهبران ما نباید فقط سیاست‌مدارانی ـ «دولت‌مردانی» ـ عاقل باشند، آنها همچنین باید حزب و تمام طبقۀ کارگر را در مسیر اتحاد مجدد و آفرینندگی طبقاتی رهبری کنند و این دو را برای نبرد مداوم علیه اشکال جدیدی که تحت آن نفوذ بورژوازی سرمایه‌داری جهانی درصدد مغلوب کردن جمهوری شورایی است، آماده سازند. «آماده باشیم، هوشیار باشیم، اما براساس خط‌مشی طبقاتی»، این شعار اکنون بیش از همیشه باید شعار حزب ما باشد.

«اپوزیسیون کارگری» تمام این پرسش‌ها را در دستور کار قرار می‌دهد و به این ترتیب خدمتی تاریخی انجام می‌دهد. فکر و اندیشه دوباره به حرکت درمی‌آیند و اعضای [حزب] شروع می‌کنند به تحلیل آنچه پیش‌تر صورت گرفته است، و اینجا جایی است که نقد و تحلیل به عرصه می‌آید. اینجا جایی است که اندیشه به جنب‌وجوش می‌افتد و عمل می‌کند. زندگی جاری می‌گردد، پیشرفت صورت می‌گیرد و پیش‌روی به سوی آینده دنبال می‌شود. هیچ‌چیز وحشتناک‌تر و زیان‌بارتر از این نیست که یک تفکر منجمد شود و به روزمرّگی گرفتار آید. ما در روزمرگی محو خواهیم شد. اگر «اپوزیسیون کارگری» در لحظه‌ای که دشمنان‌مان آمادۀ برپایی بزرگ‌ترین جشن پیروزی خود بودند، مداخله نکرده بود، ممکن بود ما بودن آنکه متوجه باشیم، در مسیر مبارزۀ طبقاتی که به کمونیسم رهنمون می‌گردد، گم شویم. اکنون این دیگر امکان‌ناپذیر است. کنگره و بنابر این حزب مجبور خواهند بود نظرات مطرح‌شده توسط «اپوزیسیون کارگری» را لحاظ کنند و تحت‌ تأثیر و فشار اپوزیسیون به توافقی با آن دست یابند، یا امتیاز‌هایی اساسی  به آن بدهند.

دومین خدمتی که «اپوزیسیون کارگری» ارائه کرده است، طرح این پرسش است که چه کسی در نهایت امر عهده‌دار ایجاد اشکال نوین اقتصادی است؟ آیا این تکنسین‌ها و بازرگانان ـ که از لحاظ ذهنی به گذشته تعلق دارند ـ همراه با چند کارمند  شورایی که کمونیست‌هایی پراکنده در میان‌شان هستند [این کار را صورت می‌دهند]، یا برعکس، کلکتیویتۀ کارگری‌ای که توسط سندیکاها نمایندگی می‌شود؟

«اپوزیسیون کارگری» فقط چیزی را که مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» نوشته‌اند تکرار می‌کنند: «آفرینش کمونیسم می‌تواند و باید کار خود توده‌های کارگری باشد. امر آفرینش کمونیسم فقط به کارگران تعلق دارد.»

در آخر، «اپوزیسیون کارگری» علیه بوروکراسی برخاسته و جرأت کرده بگوید که بوروکراسی فعالیت اتونوم و آفرینندگی طبقۀ کارگر را به غل‌وزنجیر کشیده است. بوروکراسی اندیشه را فلج کرده و جلو ابتکار و به تجربه درآوردن شیوه‌های جدید تولید را گرفته، در یک کلمه رشد اشکال جدید تولید و زندگی را سد کرده است.

به جای یک نظام بوروکراتیک، «اپوزیسیون» [شیوۀ] فعالیت اتونوم توده‌ها را پیشنهاد می‌کند. در این رابطه، رهبران حزب در حال دادن امتیاز [به «اپوزیسیون» کارگری] و «تصدیق» این موضوع هستند که این انحرافات برای کمونیسم و منافع طبقۀ کارگر زیان‌بارند (به دور انداختن مرکزگرایی). ما حدس می‌زنیم که کنگرۀ دوم یک‌سری امتیازات دیگر به «اپوزیسیون کارگری»  بدهد. به این ترتیب، هرچند که «اپوزیسیون کارگری» به عنوان یک گروه ساده در درون حزب، همین چند ماه پیش ظاهر شده است، همین الان هم مأموریت خود را به انجام رسانده و رهبری حزب را وادار کرده است که به آراء سالم (نظرات عقلانی) کارگران گوش فرا دهد. اکنون هرچقدر هم که «اپوزیسیون کارگری» مورد غضب واقع شود، باز هم آیندۀ تاریخی را در کنار خود خواهد داشت.

مشخصاً چون ما به نیروی حیات‌بخش حزب باور داریم، می‌دانیم که بعد از کمی تردید و مقاومت و چند مانور سیاسی، حزب ما از نو در مسیری که توسط نیروهای تحتانی پرولتاریای متشکل هموار شده، قدم خواهد گذاشت. انشعابی در کار نخواهد بود. [چنانچه] برخی گرو‌ه‌ها حزب را ترک می‌کنند، آنها کسانی نیستند که «اپوزیسیون کارگری» را شکل می‌دهند. تنها کسانی [از حزب] خواهند رفت که تلاش می‌کنند انحرافات مقطعی از روح برنامۀ کمونیستی را که جنگ داخلی طولانی به حزب تحمیل کرده بود، به عنوان پرنسیپ جا بیندازند، و طوری به آن چسبده‌اند که گویی جوهر خط‌مشی سیاسی ما بوده است.

تمام کسانی که در قلب حزب عادت دارند که نظرات طبقۀ پرولتاریای دائماً روبه‌رشد را بازتاب دهد، هر گفتۀ درست و عملی و عاقلانه از سوی «اپوزیسیون کارگری» را جذب می‌کند. بی‌خود و بیهوده نیست که کارگر پایه با اطمینان و آشتی‌جویانه می‌گوید که «ایلیچ (لنین) خواهد اندیشید، به ما گوش خواهد داد و تصمیم خواهد گرفت که حزب را روی خط اپوزیسیون جهت بدهد. ایلیچ دوباره با ما خواهد بود.»

رهبران حزب هرچه زودتر موضع «اپوزیسیون» را در نظر بگیرند، و [هرچه سریع‌تر] مسیر ترسیم‌شده توسط مبارزین پایه را در پی‌ بگیرند، ما سریع‌تر از بحران حزب در لحظاتی چنین دشوار عبور خواهیم کرد و زودتر به سمت عصر بشریت رها‌شده از قوانین اقتصادی عینی گام خواهیم برداشت؛ عصری که در آن بشریت که از گنج دانش کلکتیوته‌های کارگری سود خواهد برد، شروع خواهد کرد به آفرینش آگاهانۀ تاریخ انسانی دوران کمونیستی.

پایان

تابستان ۱۴۰۳


[1]  برای مطالعۀ زندگی‌نامه سه نفر از اعضای مطرح «اپوزیسیون کارگری» رجوع کنید به:

سرژ مدوِدِف

الکساندرا کلونتای

الکساندر شلیاپنیکوف


[2] در حین تطبق متن فرانسوی با متن انگلیسی به عنوان زبان مبدأ، در کمال تعجب متوجه شدیم که این جمله (از پر کردن تا ضعیف می‌کند) کاملاً برعکس ترجمه شده‌اند. ما برای ترجمۀ این دو خط متن انگلیسی را معیار قرار دادیم.

بیان دیدگاه

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑