تألیف و ترجمه: آساره آسا و …
اریکو مالاتستا، آنارشیست ایتالیایی و یکی از مشهورترین انقلابیون زمانۀ خویش بود. او یک سازماندهنده، تهییجگر، نویسنده و نیز سردبیر برجستهای بود که بیشتر عمر خود را در زندان و تبعید سپری کرد. مالاتستا در ۱۴ دسامبر ۱۸۵۳ در خانوادۀ زمیندار و متمولی به دنیا آمد. او خیلی زود از خاستگاه طبقاتیاش گسست و پشت به منافع طبقهاش، تا پایان عمر آنارشیسم را به عنوان روش و هدف مبارزه علیه جامعۀ طبقاتی در پیش گرفت.
مالاتستا در جزوهای با عنوان «در کافه»[1] که گفتگویی خیالی بین یک آنارشیست و چند سوسیالیست است از زبان آنارشیست به یکی از سوسیالیستها میگوید:«به نظر میرسد شما، یا بهتر است بگویم تو، چون ما هر دو کارگر هستیم و میتوانیم و باید همدیگر را مانند دوست و برادر در نظر بگیریم، به نظر میرسد که تو معتقدی آنارشیستها دشمن سوسیالیستها هستند. برعکس، ما دوست و یاور آنها هستیم. اگرچه بسیاری از رهبران سوسیالیست تلاش کردهاند و هنوز هم تلاش میکنند که سوسیالیسم را در مقابل آنارشیسم قرار دهند، حقیقت این است که اگر سوسیالیسم به معنای جامعه یا آرزوی جامعهای است که در آن انسانها در همبستگی زندگی میکنند؛ جامعهای که در آن، سعادت هر فرد در گرو سعادت همگان است، و هیچکس برده یا استثمار نمیشود، و هر فرد دارای امکان پیشرفت تا بیشترین حد ممکن است تا در آرامش از تمام مزایای تمدن و کار جمعی بهرهمند شود؛ ما نه تنها سوسیالیست هستیم، بلکه حق داریم خود را رادیکالترین و ثابتقدمترین سوسیالیستها بدانیم.» (از فصل 17 «در کافه»، مالاتستا)
اولین دستگیری طولانیمدت مالاتستا در 14 سالگی و بهخاطر نوشتن نامهای به پادشاه ویکتور امانوئل دوم و اعتراض به بیعدالتیهای محلی اتفاق افتاد. در سال 1871 زمانی که دانشجوی رشتۀ پزشکی در دانشگاه ناپل بود، به دلیل شرکت در تظاهرات از دانشگاه اخراج شد. سپس ـ تا حدی ـ به دلیل اشتیاق به کمون پاریس و ـ تا حدی ـ به سبب دوستی با کارملو پالادینو[2] به شعبۀ ایتالیایی «انجمن بینالملل کارگران»[3] پیوست و همزمان به آموختن تعمیر ماشینآلات و برقکاری پرداخت. در سال ۱۸۷۲ بعد از ملاقات با میخائیل باکونین همراه او در کنگرۀ هاگ[4] شرکت کرد. مالاتستا به مدت چهار سال به گسترش تبلیغات «انترناسیونالیست» در ایتالیا یاری رساند و دو بار به دلیل همین فعالیتها دستگیر شد.
«در سال 1877 مالاتستا به همراه کارلو کافیهرو[5] و استپنیاک[6] (که در آن زمان در ناپل بود) برای تدارک قیام در مناطق روستایی جنوب ایتالیا دست به تدارک گستردهای زد. آنها به منظور فراهم کردن امکانات مالی مدتها کار یدی کردند و حتی با پیتر کروپوتکین[7] در سوئیس دیدار داشتند (این اولین دیدار مالاتستا و کروپوتکین بود). تا اینکه کافیهرو پنج یا ششهزار فرانک، از باقیمانده ارثیۀ خود را، به اضافۀ مبلغ ناچیزی که یک سوسیالیست روس از قبل در اختیار او گذاشته بود، در اختیار صندوق انقلاب گذاشت.
در آوریل 1877 اتفاق غیرمنتظرهای باعث جلو افتادن شورش شد. مالاتستا به همراه استپنیاک و یک زن روس به بهانه گذراندن دوره نقاهت، خانهای اجاره کرده بودند که در واقع به عنوان انبار موقت سلاح از آن استفاده میشد. اما این خانه از قبل تحتنظر پلیس بود. روز 5 آوریل تعدادی از افراد گروه با سربازانی که در نزدیکی خانه کشیک میدادند، درگیر شدند. دو نفر از سربازان زخمی شدند که بعدا یکی از آنها بر اثر جراحات جان باخت. بدینترتیب انقلابیون تصمیم گرفتند بدون اینکه منتظر پیوستن دیگر رفقایشان بمانند، فوراً دست به اقدام بزنند.
جمعی حدوداً 30 نفره به رهبری كافیهرو، مالاتستا، استپنیاك و چزاره سكارلی (آنارشیست انترناسیونالیست 1886 ـ 1842) در طول شب، مسلح و در کوههای «ماتسه» (Matese) مستقر شدند. بین روزهای 6 و 8 آوریل آنها از مناطق کوهستانی عبور میکردند و شبها در خانههای کشاورزان (که در قبال هرچیز، پول سخاوتمندانهای به آنها پرداخت میشد) غذا میخوردند و میخوابیدند تا اینکه به «لنتینو» (Lentino) رسیدند. آنها با یک بَنر سرخرنگ، بدون درگیری وارد شهر شدند و درست زمانی که جلسۀ شورا در حال برگزاری بود، به تالار شهر حمله کردند. به نام انقلاب اجتماعی، پایان حکومت پادشاه را اعلام کردند و از شورا خواستند اسناد رسمی، اسلحههای ضبط شده از شهروندان و محتویات خزانه شهرداری را تحویل آنها دهد و در قبال آن رسیدی به این شرح دادند: «ما امضاکنندگان زیر اعلام میکنیم که به نام انقلاب اجتماعی، سلاحهایی را که در دست شهرداری لنتینو بود، در اختیار گرفتهایم.»
اسلحههای ضبطشده، و ابزار و پول ناچیزی که در خزانه پیدا شده بود، بین ساکنان شهر تقسیم شد. آنها اسناد مالیاتی کشاورزان و تمام اسناد رسمی غیرمرتبط با مصالح عمومی را سوزاندند. بعد از ایراد سخنرانیهایی برای مردم، آنجا را به مقصد شهر همسایه، «گالو» (Gallo)، ترک کردند.
در «گالو» نیز کار با حمله به شهرداری آغاز شد، در حالی که وینچنزو تامبوری، کشیش محلی، را مجبور به همراهی با خود کرده بودند. کشاورزان این شهرها در عین حال که از سیستم تحقیرآمیز و استثمارگرانۀ دولت در ستاندن خراج و سربازگیری اجباری به ستوه بودند و خشم بسیاری داشتند، اما نسبت به شورشیان هم بیاعتماد بودند: «آنها خواهند رفت و دست آخر ما باید آماج انتقامگیریهای بعدی باشیم.» (زندگی مالاتستا، ص. 101 تا 103)
«شش روز پس از اشغال گالو، دوازدههزار ژاندارم، آنارشیستها را محاصره کردند.» (زندگینامه کارلو کافیهرو)
«شورشیان که در میان بارش برف و سرمای شدید از یکسو و محاصرۀ ژاندارمها از سوی دیگر، با سلاحهای کهنه و مهمات نمکشیدۀ خود قادر به مقاومت نبودند، ناچار به عقبنشینی شدند و به دهکدۀ «کاسهتا» (Cacetta) در چند کیلومتری «لنتینو» پناه بردند. در آنجا یک کشاورز حضور آنها را به اطلاع سربازان رساند. نظامیان در یک حملۀ غافلگیرانه، بیستوسه نفر از شورشیان را در خانهای بازداشت کردند. از سه نفر دیگر که موفق به فرار شده بودند، دو نفر در همان نزدیکی به دام افتادند و نفر سوم مدتی بعد در ناپل دستگیر شد. بدینترتیب این اقدام تهورآمیز که ده ـ دوازده روز طول کشیده بود، به پایان رسید. دستگیرشدگان به زندان «سانتاماریا» منتقل شدند. 16 ماه دوران زندان به بطالت نگذشت. کافيهرو با نوشتن خلاصهاي از کتاب «سرمايه» مارکس و استپنياک با کتاب «روسيۀ زيرزميني»، خود را مشغول کردند. مالاتستا نیز گزارش مفصلی درباره جزئیات قیام، برای کمیسیون مکاتبات فلورانس و چندین مقاله نوشت.» (زندگی مالاتستا، ص. 105)
«اتهامات سنگینی همچون اقدام علیه دولت، قیام مسلحانه، تخریب املاک دولتی، سرقت و مرگ یک ژاندارم و جراحت یکی دیگر، میتوانست منجر به صدور حکم اعدام برای آنها شود، اما تاجگذاری اومبرتو اول، فرصت عفو آنها را فراهم کرد.» (زندگینامه کارلو کافیهرو)
«در نهمین کنگره انترناسیونال[8] که از 5 تا 8 سپتامبر 1877 برگزار شد، بیانیهای با امضای دستاندرکاران شورش «بنهونتو» قرائت شد که در آن خود را «بخش بینالملل کوه ماتسه» معرفی کرده بودند… از نظر تحلیلگران، جنبش «بنهوتو» بیشتر جنبۀ نمایشی و تبلیغاتی داشت. هدف آن بود که «انقلاب» را با نمونههایی عینی، بشارت دهند، صرفنظر از اینکه نتیجه نهایی چه خواهد شد. هرچند که بهطور طبیعی در پس این ظاهر، امید شورشیان به تکامل و گسترش جنبش را نیز نباید نادیده گرفت. مالاتستا معتقد بود: «عمل است که باعث ایجاد عمل میگردد…» (زندگی مالاتستا، ص. 105)
«مالاتستا در اوت 1878 زندان را ترک کرد و به ناپل بازگشت. در ناپل تحت نظارت خفقانآور پلیس بود. پلیس دائماً به دنبال او بود، کسانی را که با او رفتوآمد میکردند، مورد آزار و تهدید قرار میداد. این وضعیت مالاتستا را از یافتن کار مورد نیاز برای امرار معاش باز میداشت. پدر و مادرش پیش از آن، ارث قابلملاحظهای برای او باقی گذاشته بودند. او تمام ارث منقول خود (کمی بیش از پنجاههزار لیره) را وقف تبلیغات و تدارک قیام کرده بود. چندین خانه در سانتاماریا داشت که در اجاره مردم فقیر بود و مالاتستا مدت کوتاهی پس از آزادی از زندان، آن خانهها را بدون دریافت هیچ مبلغی به اجارهنشینها بخشید. بدینترتیب او تا پایان عمر تبدیل به پرولتری شد که میبایست از کار یدی ارتزاق میکرد.» (زندگی مالاتستا، ص 107)
«با افزایش اذیت و آزار پلیس و آشکار شدن قصد دولت برای خلاصشدن از شرّ او و امکان فرستادنش به «اقامت اجباری»،[9] مالاتستا تصمیم گرفت حداقل برای مدت کوتاهی خود را از کشور دور کند. او به مصر رفت، جایی که سایر رفقا از قبل پناه گرفته بودند.
به دنبال سوءقصد نافرجام جیوانی پاسانانته (Giovanni Passanante) علیه پادشاه اومبرتو اول، در 17 نوامبر 1878، طرفداران سلطنت و بورژواهای ایتالیایی ساکن اسکندریه تظاهراتی را ترتیب دادند که با شعار «مرگ بر انترناسیونالیستها» همراه بود. در مقابل، انترناسیونالیستها جلسهای اعتراضی برگزار کردند تا روزی را برای تظاهرات انتخاب کنند. اما در صبح روز موعود، پلیس مصر اقدام به دستگیری همۀ این رفقا کرد. مالاتستا هم در همان روز هنگامی که از خانۀ یکی از دوستانش برای ناهار خارج میشد، بازداشت شد. به درخواست مالاتستا برای بازگردانده شدن به ایتالیا ترتیب اثر داده نشد. او را سوار کشتی کوچکی کرده و به بیروت فرستادند. کنسولگری ایتالیا در بیروت نیز درخواست مالاتستا را رد کرد و او را با کشتی دیگری روانه اسمیرانا (ازمیر واقع در ترکیه امروزی) کرد ولی او موفق شد با کاپیتان کشتی طرح دوستی ریخته و در ازمیز از کشتی پیاده نشود. بدینترتیب همزمان با کار بر روی کشتی، به سفر در دریا ادامه داد و سرانجام در ژنو سوئیس از کشتی پیاده شد.
مالاتستا در سوئیس به برخی از محافل آنارشیستی راه یافت، با پیتر کروپوتکین ملاقات کرد و به او و یاراناش در انتشار اولین شمارۀ نشریۀ «شورشی»[10](Le Révolté) کمک کرد. در همین زمان محاکمه جیوانی پاسانانته در ناپل آغاز شد. مالاتستا بیانیهای شدیدالحن نوشت که با این عبارات به پایان میرسید: «اومبرتو ساووی، میگویند تو مرد شجاعی هستی. شجاعت خود را با محکوم کردن پاسانانته به مرگ، ثابت کن!»
به دلیل همین بیانیه، مالاتستا و سایر پناهندگان ایتالیایی از سوئیس اخراج شدند. او از ژنو ابتدا به رومانی و سپس به پاریس رفت و به عنوان مکانیک مشغول کار شد. در پاریس او به یک گروه سوسیالیست انقلابی پیوست که دُویل (Deville)، ژول گِد (Guesde) و ژان گراو (Jean Grave) نیز در شمار اعضایاش بودند. خیلی زود مالاتستا به یکی از پرشورترین مبارزان جنبش انقلابی تبدیل شد. در میتینگهای عمومی سخنرانی میکرد، در تظاهرات خیابانی شرکت میکرد و در روزنامهها به بحث با مارکسیستها میپرداخت.
این روند ادامه داشت تا اینکه در یک میتینگ عمومی مالاتستا دست به افشاگری علیه یک جاسوس و اخلالگر ایتالیایی زد. دولت فرانسه بلافاصله حکم اخراجش را صادر نمود و برای ترک فرانسه به او پنج روز مهلت داد. مالاتستا خانه و نام خود را تغییر داد (فریتز رابرت) اما کشور را ترک نکرد. اندکی بعد در 8 مارس 1880 دستگیر و به مرز و از آنجا به بروکسل فرستاده شد.
او از بروکسل به لندن رفت و سپس در ژوئن به پاریس بازگشت، جایی که مجبور شد به دلیل نقض حکم اخراج، چهار ماه را در زندان بگذراند. وی پس از آزادی عازم سوئیس شد. در 21 فوریه دستگیر و پس از چهارده روز زندان دوباره به بروکسل رفت، اما در آنجا نیز بازداشت شد. سرانجام در مارس 1881 عازم لندن شد. در لندن برای امرار معاش به سختی کار میکرد. ابتدا در خیابانها شیرینی و بستنی میفروخت ولی بعد موفق شد یک مغازه مکانیکی کوچک باز کند.
«کنگره بینالمللی سوسیالیستهای انقلابی» در سال 1881، از 14 تا 19 ژوئیه در لندن برگزار شد که درواقع میتوان آن را آخرین نشست انترناسیونال قدیمی و اولین نشست «انترناسیونال آنارشیستی» دانست. مالاتستا به همراه گوستاو بروچر برگزارکننده و سازماندهنده اصلی این کنگره بودند. قصد او این بود که کنگره تلاشی برای احیای انترناسیونال اول باشد که تقریباً در همهجا مرده بود. او باید بر پیشداوریهای کروپوتکین نسبت به کنگره غلبه میکرد، که دورادور نگران مانورهای مارکس بود (چیزی که اصلاً وجود نداشت). برای شرکت در کنفرانس نهتنها از آخرین بخشهای باقیمانده انترناسیونال در کشورهای مختلف، بلکه از آنارشیستهای اتونوم و محافل سوسیالیست انقلابی نیز برای مداخله دعوت به عمل آمده بود. در واقع تقریباً همۀ آنارشیستها ـ ازجمله کروپوتکین، مرلینو، هرزیگ، لوئیز میشل و ای. گوتیه ـ و برخی از سوسیالیستهای مترقیتر شرکت داشتند.
مالاتستا به نمایندگی از بخش توسکانی انترناسیونال، بخشهای فورلی و فورلیپوپولی، انجمن فرزندان کارگران اسکندریه (Figli circle of the Workers of Alexandria)، حلقۀ کارگران تورین و چیواسو، سوسیالیستهای انقلابی مارسی، سوسیالیستهای مارچ (Socialists of the Marches)، آنارشیستهای ژنو، اتحاد سوسیالیستهای انقلابی تورین و بخشهای قسطنطنیه و اسکندریه انترناسیونال در کنفرانس حضور داشت و در جلسۀ روز 15 ژوئیه بهطور مفصل صحبت کرد. او ازجمله گفت: «ما انقلاب میخواهیم. ما به مکاتب مختلفی تعلق داریم، اما همگی خواهان انقلاب هستیم. همۀ ما قبول داریم که شورش (Insurrection) ضروری است، قیامی که میباید شرایط جامعۀ کنونی را از بین ببرد. انقلابهای سیاسی برای هدف ما که نابودی کامل بنیادهایهای جامعۀ کنونی است، کافی نیستند و ما نمیتوانیم با کسانی که خواهان دیکتاتوری و تمرکز (Centralization) هستند، همراه شویم. استقلال گروهها ضروری است. توافق تا انقلاب. آیا به یک انترناسیونال نیاز داریم؟ سازمان جدیدی لازم است، مشابه انترناسیونال، که نام خود را حفظ کند، اما به شیوهای انقلابی بر اصول تأکید کند. مبارزۀ اقتصادی نمیتواند به تنهایی ادامه یابد. مبارزۀ سیاسی ضروری است زیرا مالکیت (Property) از بین نمیرود، اگر اقتدار (authority) که حافظ و حامی آن است، همزمان نابود نگردد. در ایتالیا، یک تغییر سیاسی میتواند یک دگرگونی و تحول اقتصادی را ممکن سازد. انتخاب راهکارها را به اختیار هر گروه بگذارید. پیوستن تودهای به انترناسیونال با تأکید بر اصول آن، و با تأکید بر اتونومی (autonomy) و همبستگی در جهت عمل واقعاً انقلابی…» (همان. ص113)
«کنگره در کل در ادامۀ فعالیت خود موفق نبود. مانعتراشیها و اذیت و آزارهای دولتهای مختلف در مقابل فعالان انترناسیونالیست از یکسو و تأثیر روحیۀ بهشدت ضدتشکیلاتی حاکم بر محافل آنارشیست فرانسوی در آن دوران از سوی دیگر، دو عامل بازدارندهای بودند که امیدهای مالاتستا را ناامید کردند. او یکی از معدود افرادی بود که تصور روشنی از ارزش یک راهحل عملی برای مشکل سازماندهی داشت. اما مخالفت شدیدی علیه او وجود داشت، به طوری که در آن زمان ناچار شد فریاد بزند: «ما جزماندیشانِ متعصبی هستیم.
اکثریت شرکتکنندگان در کنگره، هم موافق تشکل و تشکیلات بودند و هم مخالف آن! به این معنی که هر اقدام عملی برای تحقق بخشیدن به آن را تلاشی علیه اتونومی (autonomy) میدانستند.
علیرغم همۀ تدابیر احتیاطی که برای تضمین امنیت گفتگوها در برابر تحقیقات پلیس بینالمللی به کار گرفته شده بود، باز هم پلیس موفق به نفوذ در کنگره شده بود و یک مأمور پلیس فرانسه بهعنوان شرکتکنندۀ آزاد در کنگره شرکت کرد. افشای جزئیات خاصی از گفتگوهای کنگره توسط همین مأمور ـ بعدها ـ منجر به دادگاهی شدن مالاتستا و مرلینو در ایتالیا در سال 1884 شد.» (همان. ص 115)
هنگامی که در ژوئن 1882 شورشی به فرماندهی اورابی پاشا علیه اروپاییها در مصر آغاز شد و به دنبال بمباران اسکندریه توسط انگلیسیها، مالاتستا به همراه رفقای دیگری برای پیوستن به شورش عازم مصر شد.
بهار ۱۸۸3 مخفیانه به فلورانس ایتالیا بازگشت. دستگیر شد و شش ماه را در زندان گذراند. پس از آزادی نشریۀ «مسئله اجتماعی» (La Questione Sociale) را تأسیس کرد که نخستین شماره آن در 22 دسامبر 1883 منتشر شد. «مسئله اجتماعی» نشریهای فرهنگی بود ولی در عین حال مملوء بود از مطالب تبلیغی، نظری و کاربردی که جزوۀ «در میان دهقانان» (یکی از محبوبترین آثار مالاتستا) برای نخستینبار در آن منتشر شد. بخشی از مقالات مالاتستا در این نشریه، بعدها تحت عنوان «آنارشی» به صورت جزوۀ جداگانهای منتشر شد. اما داغترین مقالات مالاتستا در حاشیۀ مناظرههایش با «آندرهآ کوستا» (Andrea Costa) نوشته شد. «کوستا» از دو سال قبل از آن زمان، ایدههای آنارشیستی اوایل جوانی خود را برای همیشه کنار گذاشته و به کِسوت طرفداران راهبردهای انتخاباتی و پارلمانی درآمده بود. مقالات جدلی مالاتستا ـ به ویژه ـ برای خنثی کردن تبلیغات «آندرهآ کوستا» بود. همزمان او مشتاقانه ایدۀ احیای انترناسیونال قدیمی یا حداقل شاخۀ ایتالیایی آن را دنبال میکرد و حتی بهطور ناشناس برنامهای به همین منظور منتشر کرد. اما امیدی به تحقق عملی این پروژه نبود.
در اواخر سال ۱۸۸۴ مالاتستا به عنوان دانشجوی سابق پزشکی ـ در حالی که حکم سه سال زندان داشت ـ و رفقای دیگری از سراسر ایتالیا، برای مراقبت از مبتلایان همهگیری وبا به ناپل رفتند. دو فعال آنارشیست (روکو لومباردو و آنتونیو والدره) در اثر بیماری در آنجا جان خود را از دست دادند. با پایان همهگیری، آنارشیستها ناپل را ترک کردند و بیانیهای منتشر کردند که در آن آمده بود: «علت واقعی وبا فقر و فلاکت بود و داروی واقعی برای جلوگیری از بازگشت دوباره آن، چیزی کمتر از انقلاب اجتماعی نیست.» (همان، ص 120)
جزوۀ «در میان دهقانان» (Fra Contadini) درواقع گفتگویی خیالی است بین یک آنارشیست و یک دهقان. آنارشیست میکوشد با زبانی ساده و با انواع مثالها، ضرورت انقلاب و مسیر و نتایج آن را توضیح دهد. در این نوشته، مالاتستا دهقان خیالی را با توصیف کلیات برنامه آنارشیستی متقاعد میکند که رهایی دهقان و کارگر از چنگال ارباب و صاحبان سرمایه، از راه اشتراکی کردن ـ و نه تقسیم ـ زمین و ابزارتولید میگذرد.
دهقان میپرسد: «…با این ثروتی که از چنگ ثروتمندان بیرون میکشیم چه میکنیم؟ آن را تقسیم میکنیم، غیر از این است؟!»
آنارشیست پاسخ میدهد: «ابداً. وقتی به شما گفته میشود ما میخواهیم ثروت را تقسیم کنیم و میخواهیم جای مالکین را بگیریم، بدانید کسی که این حرف را میزند یا نادان است یا بدجنس… قضیه خیلی ساده است: ما میخواهیم همه چیز در اختیار همه باشد. در چنین جامعهای که همه چیز از مسیر اشتراک میگذرد و همۀ کسانی که از سلامت جسمی و روحی برخوردارند کار میکنند، دیگر نیازی به پلیس و دستگاه قضا و دولت نیست؛ چرا که هر کس نفع خود را در همکاری و همبستگی با دیگران میبیند.»
آنارشیست فرضیِ مالاتستا، در مورد کودکان هم میگوید: «بچهها باید با هزینۀ همه بزرگ شوند و آموزش ببینند، به نحوی که بیشترین رشد را داشته باشند و بهترین آموزش ممکن را دریافت کنند. بدون این موضوع، نه عدالتی در کار خواهد بود و نه برابریای؛ و از اصل حق هرکس برای در اختیار داشتن ابزار کار عدول خواهد شد. [از نظر مالاتستا در جامعه آنارشیستی، هر کس خود، کار دلخواه خود را انتخاب خواهد کرد] این کافی نیست که به تمام انسانها زمین و ماشین داده شود، بلکه باید شرایطی فراهم شود تا آنها بتوانند به بهترین نحو از زمین و ماشینها استفاده کنند.»
و در مورد زنان اضافه میکند: «در مورد زنان، حرفی نمیزنم چون برای ما زن باید با مرد برابر باشد، همانطور که منظور از «انسان/مرد» [این دو واژه در اکثر زبانهای لاتین یکی هستند]، بشریت است بدون تمایز جنسی.»
مسئلۀ تقسیمکارِ جنسی برای مالاتستا مطرح نیست؛ اما در مورد تقسیم کارِ یدی و فکری او بر این عقیده است که در جامعه آنارشیستی، کار یدی و کار فکری، دیگر نه در تضاد با یکدیگر که مکمل هم خواهند بود. از یکسو، هر کس برای خود و به میل خود کار میکند، از سوی دیگر، کار یدی برخلاف جامعه کنونی خوار و خفیف شمرده نخواهد شد و با کاهش ساعات کار، دیگر طاقتفرسا نخواهد بود و میتواند برای کارگر لذتبخش باشد. کار فکری نیز از انحصار یک قشر خاص خارج میشود و همۀ دانشجویان و دانشپژوهان در هر حوزهای همزمان به کار یدی نیز مشغول خواهند بود.
در وضعیت آنارشیستی هر کارگری همزمان در عرصۀ علم نیز مشغول فعالیت است؛ چرا که اگر کار فکری به عهدۀ افراد خاصی گذاشته شود ـ و این نکتۀ بسیار مهمی است ـ دیر یا زود این افراد از قدرت بیشتری برخوردار میگردند و بر فراز دیگران قرار میگیرند: «از آنجا که وجود هر دو نوع کار (فکری و یدی) ضروری است، از آنجا که یکی از آنها (کار فکری) لذتبخشتر است و به لطف آن است که انسان آگاهی و احترام کسب میکند، اگر خصلت خِرفتکنندگی کارِ منحصراً یدی، فقط نصیب یک بخش از بشریت باشد، فقط برخی از انسانها از امتیاز علم و قدرت ناشی از آن برخوردار میگردند؛ در نتیجه، تکرار میکنم، همه باید همزمان بهطور فیزیکی و بهطور ذهنی کار کنند.»
اما چه کسی فردی را که از زیر کار شانه خالی میکند، وادار به کار کردن خواهد کرد؟ هیچکس و همه. مالاتستا سخت بر این باور است که در جامعهای که نفع هر فرد از طریق نفع همگان برآورده میشود، به کسی که تنپروری کند، به دیدۀ منفی نگریسته میشود، درست مثل وجهۀ یک جاسوس در جامعۀ کنونی. با این که کارِ جاسوسی بسیار ساده و پُردرآمد است، اما کمتر کسی حاضر به انجام آن است، چون این کار از نظر دیگران سخیف است. اما کسی هم که بخواهد از قِبَل استثمار کار دیگری، زندگیاش را بگذراند، اقبالی نخواهد داشت، چرا که دیگر کسی پیدا نخواهد شد که برای او کار کند، چون همه بهطور عملی مزیت کارکردن برای خود را دریافتهاند. هر فرد دیر یا زود درمییابد برای ادامۀ حیات در این جامعۀ نو، نیاز به همکاری و همراهی با دیگران دارد و به ناچار به خواست همگانیِ «هر کس که میتواند، باید کار کند» گردن میگذارد.
این نگاه مالاتستا از سوی برخی آنارشیستهای کمونیست بسیار «خوشبینانه» تلقی میگردد. آنها معتقدند مالاتستا بیش از حد بر آگاهی انسانها حساب کرده است؛ نه فقط به این دلیل که مالاتستا معتقد است حتی افرادی که کار نمیکنند ـ به هر دلیلی ـ نباید از نان و مسکن و باقی مایحتاج ضروری محروم شوند، بلکه بیشتر به این خاطر که او معتقد است مُعضل مالکیت خُرد را باید بدون توسل به زور و خشونت پلیسی حل کرد.
مالاتستا در پاسخ به یک «آنارشیست کمونیست» که معتقد است سیستمی که به هر کسی اجازه میدهد از کمونیسم خارج شود و شکلی از مالکیت خُرد را برگزیند، شدیداً خطرناک است، میگوید: «باید مانع این فرد شد؟! چه کسی مانع این فرد میشود و با چه ابزاری این ممانعت را به اجرا درمیآورد؟! با خشونت؟! در این صورت، چه بر سر آنارشیسم میآید؟!»
از نظر مالاتستا تنها خشونتِ مجاز، خشونت علیه دشمنان در عرصۀ نبرد است، یعنی در دوران انقلاب. بعد از انقلاب چنانچه نیاز به سرکوب باشد، به معنای آن خواهد بود که انقلاب به شکست انجامیده است. در دورانی که تلاطم انقلاب پشت سر گذشته شده، همه بدون استثناء باید آزاد باشند. کسانی که «خطرات آزادی را میبینند و خطرات اتوریته را نمیبینند»، به نظر مالاتستا ذهنیتی اقتدارگرا دارند. آنارشیستها برعکس، «با اقتدار در تمام اشکالاش مبارزه میکنند و ترجیح میدهند خطرات آزادی را به جان بخرند». او ادامه میدهد: «میگویم خطرات آزادی، چرا که این صحت ندارد که آنطور که «آنارشیست کمونیست» میگوید، من خطرات را نمیبینم. همیشه این خطر وجود دارد که تودهها این حداقل آگاهی، این روحیه برادری و شعور عملی را نداشته باشند تا چیزهایی را که بدون آنها متحقق کردن و زندگی بخشیدن به آنارشیسم ناممکن است، بپذیرند. اما دقیقاً به دلیل وجود همین خطر است که ما باید همیشه در برابر هر نوع انحرافِ اقتدارگرایانه، هشیار باشیم.»
راهحل عملیِ مالاتستا این است: چنانچه این ترس وجود دارد که اگر تودۀ ناآگاه آزاد باشد، دنبالهروی ایده یا فرد ضدانقلابی میگردد؛ باید جلوی تمایلات اقتدارطلبانۀ آن فرد یا ایدۀ ضدانقلابی گرفته شود، نه اینکه آزادی از توده در پیروی از هرکسی که میخواهد، سلب شود. او در نهایت میافزاید: «باید اینطور بگویم: خشونت ما منفی است. خشونت ما به کارِ نابود کردن نهادهایی میآید که به واسطۀ زورِ سازمانیافته در دولت، انسانها را وامیدارند که تابع ارادۀ دیگری باشند و تن به استثمار خود توسط ارباب دهند.» خلاصه اینکه: «جامعۀ جدید باید از چیزها [از روند امور] منتج شود و نه از قوانین.» (تمام نقلقولها از کتاب «مقالات سیاسی»، صفحات 177 ـ 217)
چنانچه پیش از این اشاره شد، مالاتستا و تعدادی از رفقایش در این زمان منتظر نتیجۀ دادگاه استیناف بودند. اما همگیِ آنها پیش از نهاییشدن حکم دادگاه از ایتالیا فرار کردند. مالاتستا آخرین نفر بود و اینبار به آمریکای جنوبی گریخت. از آوریل یا مارس ۱۸۸۵ در بوینسآیرس ساکن شد. در آنجا انتشار «مسئله اجتماعی»La Questione Sociale را از سر گرفت و همچنین در روند تأسیس اولین اتحادیۀ کارگران مبارز در آرژانتین ـ «اتحادیۀ نانواها» ـ شرکت جست.
مالاتستا تا اواسط سال 1889 در آرژانتین ماند، سپس به اروپا بازگشت و در شهر «نیس» (در جنوب فرانسه) نخستین شمارۀ روزنامۀ «انجمن» (L’Associazione) را در 10 اکتبر 1889 منتشر کرد. مالاتستا معتقد بود: «آنارشیسم به معنای سازماندهی، سازماندهی و سازماندهی بیشتر است.» برای همین هم با تأسیس این روزنامه به دنبال ایجاد بستری برای حصول توافق، حمایت و درک متقابل بین نحلههای مختلف آنارشیسم بود. او بهویژه علاقهمند بود که آنارکوکمونیستها و آنارشیستهای کلکتیویست را به هم نزدیک سازد و این در حالی بود که نسبت به گرایش کلکتویستی نقد داشت. مالاتستا در واقع با کلکتیویسم که به نظر او منجر به اتمیزه شدن کارگران میشود، مخالفت میکند و معتقد است از آنجا که کارگرانی که در هر واحد تولیدیِ خاص گرد آمدهاند، مالک محصول خود هستند، ضرورتاً به مبادله روی میآورند. در این حالت فقط شکل استثمار عوض شده و استثمار توسط دیگری، به خوداستثماری مبدل میگردد.
در نوشتهای از مالاتستا در نقد کلکتویسم میخوانیم: «کلکتیویسم موضوعی است که ایرادات شدیدی به آن وارد است. کلکتیویسم از لحاظ اقتصادی روی همان اصل ارزش محصولات بنا شده که توسط کمیّتِ کاری که تولید میطلبد، متعین میشود. […] علاوه بر این، از آنجا که قطعات مختلف زمین بارآوری یکسانی ندارند، و تمام ابزار کار از کیفیت یکسانی برخوردار نیستند، جای نگرانی است که هرکس به دنبال این باشد که زمین خود را ارزشمندتر کند و بهترین ابزارها را در اختیار داشته باشد، همانطور که به دنبال این باشد که بزرگترین سهم ارزشِ ممکن را به محصول خود بدهد و کمترین ارزش ممکن را به محصول دیگران. […] این مبارزه برای زندگی [در معنای بقا] است. […] برای همین است که کلکتیویسم با آنارشیسم ناسازگار است و نمیتواند به تنهایی سرپا بماند، و به یک قدرت مدیریتکننده و تنظیمکننده نیاز خواهد داشت و این ابتدا مالکیت جمعی و سپس مالکیت فردی به همراه خود میآورد.» (تاریخ نقد چپ رادیکال. ص. 455)
نقلقول فوق خلاصهای است از متنی که در 1884 در نشریۀ «مسئلۀ اجتماعی» در فلورانس منتشر شد. اما او خیلی پیشتر ایدۀ کلکتیویسم را که ایدۀ غالب انترناسیونال کارگران بود، رها کرده بود. در 1876 نوشت: « همیاری همگان برای ارضای نیاز هرکس، تنها قاعدۀ تولید و مصرفی است که به اصل همبستگی پاسخ میدهد.» (همانجا)
این نقد مستدل و قاطع مالاستا به کلکتیوسیم اما باعث نمیشود که او بتواند از تناقضات دوران خود خلاص شود. برای همین است که در جزوۀ «در کافه» مینویسد: «ما میخواهیم کارگران از زیر مدیریت کارفرمایان خارج شوند و به تنهایی و با تکیه بر خودشان به تولید برای عموم ادامه دهند. ما میخواهیم که فوراً روابط مبادله بین انجمنهای مختلف تولیدی و کمونهای مختلف برقرار شود.» (همان. ص 456)
اینکه مالاتستا از یک طرف کلکتیویسم را نقد میکند و نسبت به خطرات آن هشدار میدهد، و از طرف دیگر به راهحلی متمایز از راهحل کلکتیویستها ـ که به آنارکوسندیکالیسم گرایش داشتند ـ نمیرسد، ریشه در وضعیت تناقضآمیزی دارد که تغییر فاز سرمایه از «انقیاد صوری» به «انقیاد واقعی» برای برنامهگرایی رادیکال به وجود آورده است. آنارشیسمِ مالاتستا که نوعی آنارکوکمونیسم است، در واقع همان برنامهگرایی رادیکالی است که کمونیسم را تصدیق طبقۀ کارگر بهمثابه تنها تولیدکنندگان ـ یا آنطور که مارکس در سرمایه میگوید: «جامعۀ تولیدکنندگان همبسته» ـ میداند و انقلاب را پروسۀ بیرون انداختن کارفرمای زائد از فرایند تولید و رها کردن کار از قید و بند یک عنصر خارجی (کارفرما/سرمایهدار) میبیند. از قضا مالاتستا در این فهم رادیکالِ برنامهگرایانه با آنارکوسندیکالیستها یا سندیکالیسم انقلابی همداستان است. مبنای این فهم از کمونیسم، در دوران انقیاد صوریِ کار تحت سرمایه، بنا شده که در آن سرمایهدار در روند تولید، نقشی بیرونی برعهده داشته و پروسۀ تولید، کموبیش بر مبنای غیرسرمایهدارانه صورت میگرفته است. اما در دورانی که همهچیز به سمت آن میرفت که کار هرچه بیشتر تحت انقیاد سرمایه درآید و پروسۀ تولید بهطور خاص سرمایهدارانه شود، کمونیسم به معنای «رهایی کار» دیگر در عمل نمیتوانست از مسیری بیرون از مناسبات سرمایه و بیرون از شرایطی که سرمایه برای رشد پرولتاریا فراهم میکرد، بگذرد. به این معنی، درک غالب بر جنبش کمونیستی رفتهرفته به این سمت میرود که انقلاب و کمونیسم همچون رشد پرولتاریا درون شیوۀ تولید سرمایهدارانه معنا شود، و توسل به سندیکالیسم بهطور خاص و واسطههای دیگر از جمله پارلمانتاریسم توسط انقلابیون ناگزیر به نظر برسد.[11]
آنارشیستها اما همچنان به دنبال مبارزۀ بیواسطه هستند؛ بخشی از آنها (آنارکوسندیکالیستها) سندیکالیسم انقلابی را امکان این مبارزه بیواسطه میدانند؛ چراکه معتقدند روندی که به انقلاب میانجامد، خود پیشاپیش انقلاب است و نه یک وسیله یا واسطه. بنابراین، سندیکالیسم انقلابی، هم به صورت تئوریک و هم به صورت تاکتیکی، نفی واسطهها محسوب میشود.[12] تئوریک از آن جهت که از نگاه برنامهگرایانهای رادیکال، خودِ شرایط پرولتاریا در جامعۀ سرمایهدارانه مضمون انقلاب است؛ برای همین هم در قطعنامه کنگرۀ آنارشیستهای آمستردام که در اوت 1907 برگزار شد آمده: «سندیکا باید به گروه تولیدی تبدیل شود و در جامعۀ فعلی نطفۀ زندۀ جامعۀ فردا باشد.» و نفی تاکتیکی از آن جهت که با سندیکالیسم رادیکال دیگر واسطهای وجود ندارد، چراکه هر عمل پرولتاریا به خودی خود انقلابی است، برای همین هم در همین قطعنامه آمده که سندیکالیسم انقلابی از «تمام اشکال کنش مستقیم action directe (اعتصاب، خرابکاری و غیره)» حمایت میکند. (همان، ص 452)
در یک کلام میتوان گفت که به نظر آنارشیستهای سندیکالیست میتوان واسطهای ساخت که واسطه نباشد! اما این نقدِ منطقی نیست که این نگاه را از اعتبار میاندازد؛ نگاه آنارشیستها بر پرولتاریای دوران «انقیاد صوری» ثابت مانده بود و آنها تغییر پرولتاریا به نسبت حرکت سرمایه را نمیدیدند. برای آنها انقلاب از درون مبارزات ضدنظام سرمایهدارانه بیرون نمیآید و از بستر مادی بازتولیدِ پرولتاریا برنمیخیزد. همۀ اینها به دلیل باورشان به «ذات انقلابی» پرولتاریا بود.[13]
مالاتستا در همین کنگرۀ «انترناسیونال آنارشیست» در آمستردام، بحث منحصربهفردی با «پییر مونات» (Pierre Monatte) دربارۀ رابطۀ آنارشیسم و سندیکالیسم ارائه میدهد. مونات معتقد بود که سندیکالیسم شیوهای انقلابی است و میتواند شرایط انقلاب اجتماعی را فراهم کند، در حالی که مالاتستا بیان میکرد که سندیکالیسم به تنهایی کافی نیست. او معتقد بود که اتحادیههای صنفی اصلاحطلباند و حتی گاهی ممکن است محافظهکار باشند. وی همراه با «کریستین کرنلیسون» (Christiaan Cornelissen) اتحادیههای کارگری آمریکا را به عنوان نمونههایی ذکر میکرد که در آنها، اتحادیههای شامل کارگران متخصص گاهی برای دفاع از موقعیت نسبتاً برتر خود، با کارگران ساده مخالفت میکنند. مالاتستا در اینباره مینویسد: «سندیکالیسم نمیتواند و نباید خیلی از حدود قانونی فراتر برود و در برخی اوقات باید با صاحبان کار و اولیای قدرت وارد معامله شود. باید بیشتر به منافع بخشی از کارگران بپردازد تا به منافع عموم [کارگران] به طور کلی، منافع کسانی که عضو سندیکا هستند، نه منافع تودههای بیکار یا منافع طبقۀ کارگر. اگر سندیکالیسم این کارها را نمیکرد، هیچ دلیل خاصی برای وجودش نبود و فایدۀ اصلیاش که تربیت طبقۀ کارگر رشدنیافته و عادت دادنش به مبارزه است را از دست میداد.» (مقالات سیاسی اریکو مالاتستا، ص 159)
میبینیم که آنارشیستهای منتقد آنارکوسندیکالیسم مانند مالاتستا بر واسطه بودن سندیکالیسم آگاهاند و به قولی به حدود آن واقفاند، اما با این حال نمیتوانند به طور کامل آن را رها کنند. آنارکوکمونیستها با رد سندیکالیسم انقلابی، در واقع هم ناممکن بودن آن را میدیدند (یعنی میدیدند که محتوای برنامهگرایی رادیکال با فرم برنامهگرایی سوسیال ـ دموکراسی همخوانی ندارد) و هم ناممکن بودن نظرات خود را تصدیق میکردند: چنانچه نشود با سندیکا انقلاب کرد بدون آن هم نمیشود! در دورانی که پرولتاریا در درون و به واسطۀ سرمایه بازتولید میشود، «رهایی کار» مضمونی جز رشد سرمایه نخواهد داشت. به این معنی کمونیسم به مثابه تصدیق کارگران یا تولیدکنندگان همبسته ناممکن میشود.
در واقع آنارکوسندیکالیسم بیان امکان همزیستی مقطعی برنامهگرایی رادیکال و برنامهگرایی سوسیالیستی است که دومی از دل اولی بیرون میآید و رفتهرفته به ایدئولوژی غالب جنبش کارگری بدل میشود. سندیکالیسم رادیکال به معنای مبارزه در حد فاصلِ «انقیاد صوری» و «انقیاد واقعی» کار تحت سرمایه است. با تسلط کامل سرمایه بر کار و با بازتولید کامل پرولتاریا توسط ـ و در درون ـ روابط سرمایهدارانه، سوسیال ـ دموکراسی ایدۀ غالب جنبش میشود. آنارکوسندیکالیسم به سوسیالیسم میغلتد و آنارکوکمونیسم ایزوله شده و به جریانی مهجور در جنبش بدل میگردد. حتی میتوان گفت که آنارکوکمونیسم که بیش از پیش در حد فاصل اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با شرایط تاریخی زمانه نامأنوس میشود، ایدۀ دورانی است که عمرش با تسلط کامل سرمایه بر کار و ایجاد جامعهای خاصاً سرمایهدارانه، به عنوان جنبش ـ و نه به عنوان «ایدئولوژی» ـ به پایان میرسد. آنارشیسم که بیشتر از دل جوامع نیمهفئودالی ـ نیمهصنعتی بیرون آمده، با رشد سرمایهداری صنعتی بیش از پیش به جریانی حاشیهای در جنبش کمونیستی بدل میشود و در ادامه، چیزی جز ایدئولوژی از آن باقی نمیماند. آنچه اما اندیشۀ آنارشیستی را همچنان زنده نگاه داشته است، حضور قاطع دولت در لحظه لحظۀ زندگی اجتماعی و نیز ساختار سلسلهمراتبی روابط اجتماعی مبتنی بر تقسیمکار اجتماعی است. به این معنی تا زمانی که سرمایه و ملحقاتاش ازجمله رکن اساسیاش ـ دستگاه دولتی ـ وجود دارد و تا وقتی که مناسبات اجتماعی، انسانها را به فرادست و فرودست تقسیم میکنند، جنبشهایی با روحیه و رویکردی آنارشیک ظهور میکنند و انقلاب، منطقی آنارشیک خواهد داشت.
مالاتستا به دلیل اخراج ده سال قبلاش از فرانسه، نتوانست مدت زیادی در نیس بماند. پلیس فرانسه به دنبالاش بود اما قبل از اینکه او را پیدا کنند، توانست به لندن پناه ببرد. سه شماره از روزنامۀ «انجمن» در «نیس» منتشر شده بود، چهار شماره دیگر نیز در لندن منتشر شد و پس از آن به دلیل دزدیده شدن پولهای نشریه، به ناچار در 23 ژانویه 1890 تعطیل شد. (زندگی مالاتستا، ص. 127)
هشت سال بعد را مالانستا در لندن مستقر بود اما سفرهای مخفیانهای به فرانسه، سویس و ایتالیا داشت و همچنین همراه با تاریدا دل مارمول[14] برای شرکت در یک کنفرانس به اسپانیا سفر کرد.
در سال 1913 مالاتستا به ایتالیا بازمیگردد و با موسیلینی که سردبیر روزنامه سوسیالیستیِ «به پیش» (Avanti) بود ملاقات میکند. بعد از این دیدار مالاتستا به دوستاناش میگوید که از موسیلینی بسیار ناامید شده است. سپس در آنکون (Ancône) نشریهای بهنام «اراده» (Volontà) منتشر میکند و در ژوئن 1914 خیزش «هفته سرخ» را تدارک میبیند که در طی آن مردم در حالی که کشور بهخاطر اعتصاب عمومی فلج شده بود، کنترل شهر را به دست گرفتند. بعد از دخالت ارتش، مالاتستا به ناچار به انگلستان میگریزد.
مالاتستا برخلاف کروپوتکین در طول جنگ جهانی اول، به انترناسیونالیسم پرولتاریایی وفادار میماند. در آستانۀ جنگ، کروپوتکین در حمایت از جنگ میهنی و متفقین، بیانیهای مینویسد که بهخاطر امضای شانزده نفر از آنارشیستهای معروف، ازجمله «ژان گراو» در پای آن، به «مانیفست شانزده» معروف میشود. این مانیفست بسیاری از آنارشیستها ازجمله مالاتستا را خشمگین میکند. مالاتستا در پاسخ به آن جزوهای مینویسد و در آن این شانزده نفر را «آنارشیستهای دولتی» میخواند.
مالاتستا در ژوئیه 1922 در مقالهای با عنوان «روسیه: دیکتاتوری و انقلاب» ـ که در واقع مقدمهای است بر کتاب لوئیجی فابری در مورد آنچه در روسیه میگذرد ـ به مسئلۀ انقلاب اکتبر و به قدرت رسیدن بلشویکها میپردازد. در این مقاله بعد از این که دستاوردهای انقلاب را در مقایسه با رنج و محنتی که برایش کشیده شده و خونهایی که به پایش ریخته شده، کمتر از حد انتظار و آرزو میخواند، مینویسد: «ما نمیخواهیم در مورد عوامل دخیل، یک بررسی عمیق ارائه دهیم. قطعاً بخش بزرگی از فاجعه بر گردن رهبری اقتدارگرایی است که انقلاب به خود گرفت. بخش بزرگی از خطاها نیز به بلشویکهای در قدرت و به روانشناسی خاصشان برمیگردد که در عین آگاهی و وقوف به خطاهایشان، همیشه به خللناپذیر بودن خود یقین داشته و همواره خواستهاند با توسل به زور، خواست و اراده متلوّن و متناقض خود را تحمیل کنند. اما در این هم شک نیست که این آدمها ناچار بودند با مشکلاتی که تاکنون حتی به گوش کسی نخورده، مواجه شوند. شاید هم بسیاری از چیزهایی که به نظر ما غلط و بد میرسد، معلول گریزناپذیر ضرورت بوده باشند.
برای همین ما از قضاوت کردن خودداری میکنیم و برعهده آیندگان میگذاریم که با طمأنینه و بدون جانبداری، آنطور که تاریخی از این دست ممکن میسازد، در این مورد تصمیم بگیرند. به هر رو، در اروپا احزابی وجود دارند که شیفتۀ افسانۀ روسیه هستند و میخواهند آن را در انقلاب بعدی پیاده کنند، با همان روشهای بلشویکی که انقلاب روسیه را به کشتن داد. بنابر این ضرورت عاجل میطلبد که تودهها را بهطور عام و انقلابیون را بهطور ویژه علیه خطر اقدامات دیکتاتورمأبانه احزاب بلشویکی برحذر داشت. استدلال اصلی مدافعین دیکتاتوری که همچنان آن را دیکتاتوری پرولتاریا مینامند ـ چیزی که در واقعیت، دیکتاتوری رهبران یک حزب بر مردم است و هماکنون همگان بر آن صحه میگذارند ـ ضرورت دفاع از انقلاب در مقابل اقدامات داخلی برای بازسازی بورژوازی و نیز ضرورت مقابله با حملههایی است که از جانب دولتهای خارجی صورت خواهد گرفت، چنانچه پرولتاریای این کشورها نتوانند با انقلاب یا حداقل تهدید به انقلاب، از مداخلۀ ارتش کشورهایشان جلوگیری کنند.
هیچ شکی نیست که باید از خود دفاع کرد، اما سیستمی که به کار گرفته شده است، تمامی بختهای انقلاب را در معرض خطر قرار میدهد. اگر برای زندگی کردن باید از اهداف زندگی روی گرداند، اگر برای دفاع از انقلاب باید دستاوردهایی را که محصول همین انقلاب هستند کنار گذاشت، خب، ترجیح بر این است که با افتخار، شکست خورده باشیم و امکانات آتیمان [برای انقلاب] را نجات دهیم تا اینکه به آرمانمان خیانت کنیم.
دفاع داخلی باید با ویران کردن رادیکال تمام نهادهای بورژوایی، با ناممکن کردن بازگشت به گذشته تضمین شود. بیهوده است ادعای دفاع از پرولتاریا در مقابل بورژوازی، در حالی که او را از نظر سیاسی در موقعیتی فرودستانه قرار میدهیم. تا زمانی که کسانی صاحب دارایی و کسانی فاقد آن هستند، مالکین همیشه موفق میشوند قوانین را دور بزنند، و از آن بیشتر، به محض پایان یافتن یک جنبش مردمی، آنها اولین کسانی هستند که به قدرت میرسند و قوانین را تدوین میکنند.
دست زدن به اقدامات پلیسی بیهوده است، اقداماتی که میتوانند به خوبی سرکوب کنند اما هرگز نمیتوانند آزادکننده باشند. وحشتِ ـ مثلاً ـ انقلابی، بینتیجه است، بدتر از آن حتی آدمکشی است. […] اما اگر «وحشت»، از دستورات یک مرکزیتی برآید که به دولت و دادگاههای انقلابی و نیروی پلیسی وابسته است، این نوع وحشت [دولتی] مطمئنترین وسیله برای کشتن انقلاب است. [زیرا] بیش از آن که متوجه نیروهای ارتجاعی باشد، علیه هواداران آزادی خواهد بود که در برابر دستورات دولت جدید میایستند و با منافع افراد صاحبامتیاز نوظهور مقابله میکنند. دفاع از انقلاب [در داخل مرزها] و پیروزی انقلاب، در گروی آن است که همگان به این پیروزی علاقهمند شوند. موفقیت انقلاب و حفظ آن، با احترام به آزادی همگان و در عین حال با محروم نمودن همگان، نه تنها از حق بلکه از امکان استثمار کار دیگری، به دست میآید. فایدهای ندارد که بورژواها را زیردست پرولتاریا قرار دهیم، باید بورژوازی و پرولتاریا را ملغی کرد: به این صورت که به هر کس تضمین داده شود که امکان بهترین کاری که میتواند انجام دهد، برایش وجود دارد؛ و هیچیک از افرادِ توانا به انجام کار، امکان گذران زندگی بدون کارکردن را ندارد. آن انقلاب اجتماعیای که بعد از کسب تفوق، هنوز در معرض خطر خفهشدن توسط طبقۀ بیچیز است، انقلابی است که در نیمهراه متوقف شده. برای مطمئن شدن از پیروزیاش باید بهطور مداوم و به گونهای دائماً عمیقتر رو به جلو ادامه یابد.» (مقالات سیاسی اریکو مالاتستا، ص 324 ـ 328)
مالاتستا در سال 1928 بار دیگر به این موضوع برمیگردد: بلشویکها انقلاب را کشتند. اما اینبار موضوع را در پاسخ به نامۀ «نستور ماخنو» مطرح میکند. نستور ماخنو بعد از طرح «پلتفرم سازماندهی اتحادِ عمومی آنارشیستها» در سال 1926، با نقدی از جانب مالاتستا مواجه میشود و در نامهای از او میخواهد نظرات خود را در مورد نقش آنارشیستها در انقلاب شرح دهد و توضیح دهد که چرا او در «پلتفرم»، «یک کلیسا و یک اقتدار بیپلیس» دیده است.
مالاتستا در پاسخ به ماخنو، ضمن تأکید بر خطرناک بودن برخی از مفاهیمی که در «پلتفرم» آمده، ازجمله مفهوم «مسئولیت جمعی» که بر اساس آن خطای یک فرد از گروه، به پای همۀ افراد گروه نوشته میشود و در واقع شیوۀ سرکوب نظامیگری است، مینویسد: «وقتی میبینم در اتحادی که شما تجویز میکنید یک کمیته اجرایی وجود دارد که میباید «به صورت ایدئولوژیک و سازماندهنده [اتحاد را] رهبری کند»، از خودم میپرسم که آیا شما هم در یک جنبش عمومی به دنبال ایجاد یک ارگان مرکزی نیستید که به صورت اقتدارگرایانه، برنامه تئوریک و پراتیک خود را در مورد انقلاب دیکته کند؟ در این صورت مواضع ما به حد کافی از یکدیگر دور هستند.
ارگان شما یا ارگانهای رهبری شما، علیرغم این که متشکل از آنارشیستها هستند، نمیتوانند بهخاطر شکلشان و بهطور واقعی به چیزی جز یک دولت بدل شوند. رفقایی ـ با کمال حُسننیّت ـ وجود خود را برای پیروزی انقلاب ضروری تشخیص میدهند و میخواهند پیش از هر چیز، وجود خود را تضمین کنند و اراده و خواست خود را از راه زور تحمیل نمایند. برای این منظور آنها گروههای مسلحی تشکیل میدهند تا بهشکل فیزیکی از آنها دفاع کنند و برای جا انداختن دگمهایشان یک بوروکراسی برپا میدارند و با این کار، جنبش مردمی را فلج و انقلاب را میکشند. این همان چیزی است که فکر میکنم بر سر بلشویکها آمده….» (همان. ص 133 و 134)
مالاتستا بعد از جنگ جهانی اول، عاقبت برای آخرینبار به ایتالیا بازگشت. دو سال بعد از بازگشت وی در سال ۱۹۲۱ حکومت ایتالیا دوباره او را به زندان انداخت، با این حال وی دو ماه قبل از به قدرت رسیدن فاشیستها از زندان آزاد شد. از سال ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۶، هنگامی که «بنیتو موسیلینی» تمامی مطبوعات مستقل را سرکوب کرد، مالاتستا مجلۀ «تفکر و اراده» (Pensiero e Volonta) را منتشر میکرد، اگرچه وی مورد آزار قرار گرفت و مجله تحت سانسور حکومت قرار داشت.
مالاتستا سالهای باقی عمرش را نسبتاً در آرامش سپری کرد و بهعنوان یک برقکار زندگیاش را گذراند. بعد از سالها رنج از سیستم تنفسی ضعیف و حملات برونشیتی متوالی، دچار ذاتالریه برونشیتی شد و بعد از چند هفته، با وجود این که ۱۵۰۰ لیتر اکسیژن در چند ساعت به او داده میشد، در بیستودوم جولای ۱۹۳۲ از همان بیماری جان سپرد.
جا دارد یادآور شویم که آنارشیسم نزد مالاتستا صرفاً نه یک برنامه بلکه همچنین یک پرنسیپِ عمل بود. در دهۀ بیست قرن نوزدهم برخی از آنارشیستها که میدیدند در جنبش، در اقلیت هستند و آنارشیسم هرچه بیشتر به انزوا میگراید، به این نتیجه رسیدند که باید در اصول تئوریک آنارشیسم «بازبینی» صورت گیرد، برخی حتی تا آنجا رفتند که نوشتند: «[باید] آنارشی را از راه زور تحمیل کرد».
مالاتستا با این نظر به شدت مخالفت میکند؛ چراکه از نظر او «کسی که به نیروی تربیتی زورِ وحشیانه باور دارد و نیز به آزادیای که توسط دولت عرضه میشود، میتواند هر چیزی که میخواهد باشد، […] اما نمیتواند بدون اینکه به خودش و به دیگران دروغ بگوید، خود را آنارشیست بنامد.» («دربارۀ آنارشیسم «ما»، 1924»، مقالات سیاسی اریکو مالاتستا، ص 369)
از نظر مالاتستا تحمیل آنارشیسم به عنوان برنامه، از بالا و به واسطۀ نیروهای آنارشیست غیرممکن است. آنارشیسم صرفاً زمانی امکان به اجرا درآمدن دارد که اقبال عمومی به آن افزایش یابد، و این تنها در جایی اتفاق میافتد که شرایط اقتصادی زحمتکشان بهتر و آزادی بیشتر شده باشد. اما از نظر مالاتستا «تا زمانی که سیستم سرمایهداری و نهادهای دولتی که از صاحبان امتیازات خاص دفاع میکنند، سر جایشان باقی بمانند» این اتفاق نمیافتد و آنارشیستها در عمل همیشه در اقلیت خواهند بود. اما در این صورت آنارشیستها برای پیشبرد نظراتشان چه باید کنند؟ مالاتستا اینگونه مینویسد: «ما چه باید بکنیم؟ تا جایی که برایمان مقدور است جنبش را تهییج کنیم، به این صورت که با تمام توانمان در جنبش شرکت کنیم و تا بیشترین حد ممکن بر آن، خصلت آزادمنشانه libertaire و برابرخواهانه حک کنیم. از تمام نیروهای مترقی حمایت کنیم. زمانی که نمیتوان به بالاترین خواسته رسید، از بهترین چیز ممکن دفاع کنیم، اما همواره به روشنی تمام، خصلت آنارشیستیمان را حفظ کنیم: ما به دنبال قدرت نیستیم و تحمل هم نمیکنیم که دیگران آن را در اختیار بگیرند.» (همان)
از همینجا روشن میشود که مالاتستا به عنوان آنارشیست نه تنها با همعصران سوسیالیست خود، در نیاز به یک برنامه برای انقلاب همراه بود، بلکه مانند آنان معتقد بود که این برنامه باید توسط تودههای زحمتکش جذب شود. اما آنچه مالاتستا را از سوسیالیستها جدا میکند، شیوۀ به اجرا درآوردن این برنامه است. برنامه آنارشیستی در جایی که همگی آنارشیست نشده باشند اجراشدنی نیست. در صورتی که سوسیالیستها برای اجرای برنامهشان در سرکوب گستردۀ مخالفانشان و از جمله زحمتکشانِ ناراضی، تردید به خود راه ندادند.
در واقع آنچه مالاتستا و آنارشیستها را در برابر سوسیالستها مینشاند تصور متفاوتشان از حرکت انقلاب است. برخلاف سوسیال ـ دموکراتها که میپنداشتند ـ و فرزندان لنینیستشان همچنان میپندارند ـ بعد از انقلاب یک دوران گذار وجود خواهد داشت و جامعه نمیتواند بدون وجود یک دولت سوسیالیستی/کمونیستی به کمونیسم برسد، مالاتستا اکیداً معتقد بود انقلاب یک حرکت بیوقفه است و دولت ـ هر دولتی، حتی اگر از انقلاب برآمده باشد ـ چون ذاتاً سرکوبگر است، چشمههای جنبشهای انقلابی را که برای ادامه انقلاب لازماند، میخشکاند. تجارب تمام انقلابات کارگری/تودهای که منجر به ایجاد یک دولت کمونیستی/سوسیالیستی شدهاند، تماماً مؤید این نظر مالاتستا هستند.
قطعاً امروز میتوان با مالاتستا همنظر بود که ایجاد جامعۀ بدون طبقه، از مسیر به قدرت رسیدن پرولتاریا نمیگذرد. داستان دلایل آن را میتوان در جای دیگری خواند. اما نباید درک مالاتستا را بالاترین مرحله از فهم مفهوم انقلاب دانست؛ چرا که امروز کمونیسم، به معنی رهایی کار و تصدیق پرولتاریا نیست؛ از بین رفتن کار و نابودی پرولتاریاست. و این نابودی از فردای پیروزی انقلاب شروع نمیشود بلکه مضمون انقلاب است. به این معنی، کمونیسم دیگر آن چیزی نیست که از فردای پیروزی انقلاب آغاز و مستقر میگردد، بلکه خود پروسۀ انقلاب است. پروسهای که در طی آن تمام نقشها دگرگون میشوند و مناسبات مابین انسانها تغییر میکنند. این مناسبات هستند که در گسترهای وسیع کمونیستی میشوند و این خود انقلاب است.
پاییز 1403
منابع:
- Errico Malatesta, Articles politiques, Union Générale d’Editions, Paris, 1979
- Luigi Fabbri, Life of Malatesta (1936), http://www.libcom.org
- Errico Malatesta, At The Café (1922), http://www.revoltLib.com
- Roland Simon, Histoire critique de l’ultragauche, Senonevero, 2015, Marseille
- Kevin Carson, Anarchism Without Adjectives, http://www.theanarchistlirary.org
- نادر تیف، زندگینامه کارلو کافیرو www. asranarchisme.com
- ویلیام فاستر، ترجمه م. دائم، تاریخ سه انترناسیونال، انتشارات درفک، 1358
پانویسها:
[1] «در کافه» دیالوگی است که یک آنارشیست در کافهای با دیگر حاضران در کافه برقرار میکند و در طی آن از ایدههای خود در مورد انقلاب و آنارشیسم در برابر اتهامات و نافهمیها دفاع میکند. مالاتستا نوشتن آن را در 1897 آغاز کرد، ولی به خاطر زندانی شدنهای مکرر و پیاپی او، این جزوه در نهایت در 1920 به اتمام میرسد.
[2] «شاخة انترناسیونالیستهای ناپل دارای چندین عضو هوادار نظرات باکونین، ازجمله کارملو پالادینو، اریکو مالاتستا و امیلیو کوولی بود.» (زندگینامۀ کارلو کافیهرو، نادر تیف)
[3] «انجمن بینالملل کارگران» (IWA) ـ بینالملل اول در 28 سپتامبر سال 1864 در تالار سنمارتن لندن آغاز به کار کرد و فعالیتاش در 1876 خاتمه یافت.
[4] کنگره هاگ (هلند) ـ پنجمین کنگره بینالملل اول که در 2 سپتامبر 1872 تشکیل شد. این نخستین کنگرهای بود که مارکس و انگلس، هر دو در آن حضور داشتند.
[5] Carlo Cafierio ـ کارلو کافیهرو (1846 ـ 1892) از مشهورترین آنارشیستهای قرن نوزدهم و از رهبران بخش ایتالیایی انترناسیونال اول بود که به سال 1846 در یک خانواده ثروتمند در جنوب ایتالیا متولد شد. همۀ ثروت خود را در اختیار جنبش گذاشت و تمام زمینهایی که به او ارث رسیده بود را فروخت و مزرعهای در سوئیس خرید تا باکونین و بقیۀ انقلابیون فراری از آزار و اذیت دولتهایشان، بتوانند در آنجا پناه بگیرند و خودش مثل یک بوهمی فقیر زندگی میکرد. او بارها زندانی و تبعید شد و پس از دومین اقدام به خودکشی در بیمارستان روانی بستری شد. کافیهرو سرانجام روز ١٧ ژوئیه ١٨۹٢ در تیمارستانی در لندن به علت بیماری سل و در سن ۴۶ سالگی درگذشت.
[6] Sergio Stepniak ـ سرگئی میخایلوویچ استپنیاک کراوچینسکی (1851 – 1895) ستوان سابق ارتش امپراطوری روسیه، که در محافل انقلابی لندن در قرن نوزدهم با نام استپنیاک شناخته می شد، از او با عنوان نهیلیست هم یاد شده است. استپنیاک به همراه چند مرد دیگر مخفیانه شروع به گسترش و تبلیغ تمایلات دموکراسیخواهی در میان دهقانان مناطق جنوبی ایتالیا کرد. در سال 1874 دستگیر ولی موفق به فرار شد و بلافاصله مبارزات شدیدتری را علیه استبداد آغاز کرد. در سال 1880 او مجبور به ترک کشور شد.
[7] Peter Kropotkin ـ پیتر آلکسیویچ کروپوتکین (1921 ـ 1842) جانورشناس، جغرافیدان، انقلابی، نویسنده، نظریهپرداز در رشته تکامل، اقتصاددان و فیلسوف آنارشیست روس بود. شاهزاده پیتر کروپوتکین در ۹ دسامبر ۱۸۴۲، در مسکو در یک خانواده اشرافی به دنیا آمد. وی تحصیلات خود را در سنتپترزبورگ ادامه داد و پس از آن به سیبری رفت و مشغول تحقیقات در مورد جغرافیا و مردمشناسی شد. او در طی این مطالعات جغرافیایی، از منچوری تا بایکال را پیمود و آن مناطق را مطالعه نمود. بعد از بازگشت از سیبری مطالعات سیاسی را جدیتر گرفت. در سال ۱۸۷۲ به جامعه بینالمللی کارگران پیوست اما محدود بودن آن محیط نیز وی را مأیوس کرد. تقسیم انجمن بینالمللی کارگران به دو گروه، کروپوتکین را مصمم کرد که به روسیه برگردد. در ۱۸۷۶ پس از فراری پُرماجرا به انگلستان و بعد سوئیس گریخت و نوشتن کتاب «انقلاب» را شروع کرد. نیروهای تزار با انفجاری در لندن قصد ترور او را داشتند، اما با وجود این حملهها کروپوتکین همراه با همسرش درآنجا ماند و تحقیقاتاش در مورد انقلاب فرانسه را ادامه داد. کروپوتکین بهخاطر فعالیتهای آنارشیستیاش در ۱۸۸۳ دستگیر و محکوم به پنج سال حبس شد. او بعد از سه سال آزاد شد و تا سی سال فعالیتهای آنارشیستی خود را در لندن ادامه داد. بعد از انقلاب اول روسیه در سال ۱۹۰۵ به روسیه بازگشت و بقیه عمر خود را صرف نوشتن کرد. او مخالف اندیشهها و عمل لنین بود و به یک مدل اجتماعی مرکب از کمونیسم و سوسیالیسم و مستقل از حکومت اعتقاد داشت. پیتر کروپوتکین سرانجام در ۸ فوریه ۱۹۲۱ در دیمیتروف (شهری نزدیک مسکو) درگذشت. (ویکیپدیا)
[8] کنگره نهم انترناسیونال ـ در طی برگزاری کنگرة پنجم انترناسیونال (هاگ) در سپتامبر 1872 بهدلیل اختلافات موجود میان سوسیالیستها و آنارشیستها، گروه دوم از «بینالملل کارگران» اخراج شدند. با این وجود آنارشیستها همچنان به کار خود ادامه دادند و خود را همان «سازمان بینالملل کارگران» میدانستند و معرفی میکردند. در نتیجه تا چند سال بعد، دو «بینالملل»، هر دو با یک اسم، وجود داشتند. نهمین کنگره انترناسیونال در سپتامبر 1877 مربوط به همین تشکیلات موازی و طرفداران باکونین بود.
[9] اقامت اجباری (Domicilio Coatto) ـ «در ژوئیه 1894 سه قانون در پارلمان ایتالیا، تحت عنوان قوانین «ضدآنارشیستی» به تصویب رسید. یکی از این قوانین، قانون پیشگیرانة «اقامت اجباری» بود. این قانون به دولت اجازه میداد برای حفظ امنیت عمومی، به افراد مظنون ـ کسانی که از خود « نیت ارتکاب عمدی اعمال خلاف نظم اجتماعی نشان داده بودند» ـ یک تا پنج سال اقامت اجباری بدهد.» (ترجمه از ویکیپدیا)«ضمناً در صورت لزوم به پلیس اجازۀ دستگیریِ پیشگیرانه و تبعید متخلفان سابقهدار یا کسانی که غیرقابلاصلاح تشخیص داده میشدند را، به جزایری کوچک واقع در امتداد سواحل جنوب ایتالیا و سیسیل میداد. اگرچه این اقدام قبل از آنکه شکل حقوقی به خود بگیرد هم، بهطور خودسرانه در مورد برخی از «انترناسیونالیستها» اعمال شده بود.» (زندگی مالاتستا، ص. 108)
[10] «شورشی» (Le Révolté) ـ «نشریۀ آنارکوکمونیستی معروف و شناختهشدهای بود که از 22 فوریه 1879 در ژنو آغاز به انتشار کرد. محل انتشار آن در سال 1885 به پاریس منتقل شد. در سال 1887 نام آن به «شورش» (La Révolte) تغییر داده شد. تا این زمان تیراژ نشریه به 6000 نسخه رسیده بود. این نشریه از سال 1895 با نام «اعصار نو» (Les Temps Nouveaux) منتشر میشد تا آن که در اوت 1914 انتشارش متوقف شد.» (زندگی مالاتستا، ص110)
[11] برای فهم بهتر موضوع، مراجعه کنید به: ایراد از فرستنده نیست، به گیرندههای خود دست بزنید!
[12] نگاه کنید به پسگفتار کتاب «تاریخ نقد چپ رادیکال» نوشته رولان سیمون.
[13] نقد این مفهومِ «ذات انقلابی پرولتاریا» را در این مقاله بخوانید: نوادگان هولباخ، میراثخواران کائوتسکی: تبارشناسی فلسفیِ «چپی» که «اندر خم یک کوچه» است.»
[14] «Fernando Tarrida del Marmol ـ فرناندو تاریدا دل مارمول (1915 ـ 1861) ریاضیدان و فعال آنارشیست متولد کوبا و بزرگشدۀ کاتالونیا در اسپانیا بود که بیشتر به دلیل مطرح ساختن نظریۀ «آنارشیسم بدون صفت»* شناخته میشود. مطابق این ایده آنارشیستها باید بحثهای خود را در مورد مطلوبترین سیستمهای اقتصادی کنار بگذارند. آنارشیسم بدون صفت که میتوان آن را «آنارشیسم غیرتوصیفگرا یا غیرالگوساز» دانست، گرایشی کثرتگرایانه در آنارشیسم است که با فرقهگرایی مخالف است و از همکاری بین مکاتب فکری مختلف آنارشیستی حمایت میکند. موضع «آنارشیسم بدون صفت» در واقع واکنشی بود به الگوسازیها و طراحیهای کلی برای جامعة آینده (مثل آنچه در آنارشیسم «پرودون» میبینیم) و درگیریهای ناشی از آن بین فرقههای مختلف. (بهویژه درگیریهای اواخر قرن نوزدهم بین «بنجامین تاکر»، به نمایندگی از فردگرایان؛ و «یوهان ماست» که کمونیستها را نمایندگی میکرد.)
* این واژه برای اولینبار توسط چند آنارشیست اسپانیایی، یعنی «ریکاردو مِلا» و «فرناندو تاریدا دل مارمول» استفاده شد. «اریکو مالاتستا» و «مکس نتلائو» نیز همین موضع را اتخاذ کردند. مالاتستا برای مثال تخصیص هر خصلتی به جامعۀ آینده (آنارشیک) را رد میکند، چراکه معتقد است: «ارائۀ یک راهحل برای تمام مشکلاتی که در زندگی جامعۀ آینده روی خواهند داد [به معنی این است که] ما خود را دولت اعلام کنیم و یک کد جهانشمول برای انسانهای امروز و فردا تجویز کنیم، درست به شیوۀ شارعین مذاهب.»
«دی کلیر» و «دایر لوم» برجستهترین حامیان آمریکایی «آنارشیسم بدون صفت» بودند. ایده اصلی این بود که آنارشیستها باید از نزاع بر سر مدل اقتصادی خاص جامعۀ آنارشیستیِ آینده دست بردارند و آن را به عهده مردمی بسپارند که مطابقِ مصلحت خویش، برای خود کار خواهند کرد. ایدههای اقتصادی نظیر «همکاری و تعاون» نزد پرودون، «سرمایهگذاری آزاد و فردگرایانه»ی تاکر و یا «کمونیسم» کروپوتکین مکمل یکدیگر هستند. در یک جامعۀ پسادولتی، صدها گل از یک نقطه خواهد شکفت […].» [از Anarchism Without Adjectives – Kevin Carson]
بیان دیدگاه