در نقد «دفاع» از «چهرههای شاخص چپ» با تأمل بر «فراخوان علیه نظم نوین تحمیلی بر خاورمیانه»
اخیراً بیانیهای با عنوان «فراخوان علیه نظم نوین تحمیلی بر خاورمیانه» در محکومیت جنایات اسرائیل در غزه و جنگطلبیاش در خاورمیانه با امضای بیش از هزار و سیصد نفر از «خیل جامعهی دانشگاهی، دانشپژوهان، فعالان سیاسی و اجتماعی و هنرمندان» به شکلی وسیع منتشر شد. تا اینجا مشکلی نیست. یک بیانیه به خیل بیانیههای «محکوم میکنیم!» اضافه شد. از آن دست بیانیههایی که هدفی ندارند جز اینکه بگویند «ما» هم هستیم… اما همین «ما»ی ناهمگون باعث شد روزها بعد از «صدور» بیانیه، همچنان از چپ و راست تفسیر و توجیه و توضیح نوشته و منتشر شود. در میان اسامی امضاکنندگان، از اصلاحطلبان حکومتی، تا جانبرکفان حاکمیت فاشیستی ج.ا و تا «چپها» به چشم میخورد؟!
نقد ما به «چپهای امضاکنندهٔ بیانیه» از جنس نقد سلطنتطلبان و در کل پرواسرئیلیها نیست که مترصد فرصت بودند که از شوق جست بزنند که دیدید گفتیم که ارتجاع سرخ و سیاه دست در یک کاسه دارند و چنین و چنان. نقد ما از این نظرگاه است که چه غرابتی است بین مدعیان مبارزه، و حامیان وضع موجود؟! بهراستی چگونه میشود که در بین هزار «روشنفکر» امضاکنندهٔ این بیانیه چهرههای نامآشنایی چون حسن مرتضوی (مترجم آثار مارکس و هگل)، معصومبیگی (مترجم آثار مارکسیستی) و تراب ثالث (فعال سیاسی سوسیالیست) و دیگرانی به چشم بخورند که عمری در «مبارزه» گذراندهاند؟ نقد ما از روی «انتظاری» است که نداشتیم!
چه ضرورتی «رفقایی» را برآن داشته که دست به امضای چنین بیانیهای بزنند که دستآخر سر از خبرگزاریهایی همچون «تسنیم» و «انصافنیوز» درآورد؟ این از آن دست سؤالاتی است که هر کسی برای کوچکترین کاری که در عرصهٔ سیاست و مبارزه میکند، باید از خود بپرسد.
دوستان و رفقایی، محتوای این بیانیه را نقد کردهاند و به بازگو کردن این نقدها نیازی نیست.[1] فارغ از «محتوای» به شدت محافظهکارانۀ این بیانیه که یکجانبگیاش تماما به نفع حامیان جمهوری اسلامی تمام خواهد شد و بهوضوح «جبهه مقاومت» را نیرو میبخشد، مسأله این است: آیا «راسترویِ» حاکم بر «چپ» را میبینیم یا نه؟ آنچه نویسندهٔ این سطور را بر آن داشت تا در این مسئله چند خطی بنویسد، وجود همین «راستروی» در دو سطح است که از قضا به هم ربط درونی دارند. یکی آنجا که رفقایی به امضای بیانیهای دست میزنند که جمهوری اسلامی و حامیاناش را به تحسین وامیدارد، و دوم، نوع پاسخ و واکنش این «رفقا» به نقدهای مطرحشده و «دفاع» دوستدارانشان از ایشان میباشد.
اول به دومی میپردازیم. داستان از آنجا شروع میشود که آقای مرتضوی به همراه دیگر «چپها» بیانیهای را امضا میکند که در آن میتوان به وضوح تمایلات «وطنپرستانه» دید، تا جایی که تنه به دیسکور «محور مقاومت» میزند. این عمل مرتضوی از تمام جهات مورد انتقاد قرار میگیرد، ولی از آنجا که هر گردی گردو نیست، هر انتقادی هم «الزاماً» از موضع «راست» نیست. پس ایشان موظف بودند در عین اینکه انتقادات از «زاویۀ راست» را بیجواب میگذارند، به انتقادات از «زاویۀ چپ» پاسخ بدهند. ایشان چه میکند؟ در یک پیام فیسبوکی نشان میدهد که تاب تحمل انتقادات از خود را در برابر خیل منتقدین از کف داده و بعد از یک کاسه کردن منتقدین، پرخاشگرانه به «رفقایش» حمله میکند که چرا به جای «دفاع» از او، برایاش صرفا «قلب» میفرستند! و در آخر هم با «گندتان بزنند با آن رفاقتتان»، حجت را بر «رفقایش» تمام میکند.
سؤال: بنا به چه اصلی مرتضوی از «رفقا» انتظار دارد که از او «دفاع» کنند؟ در برابر چه چیز دفاع کنند؟! آیا او انتظار دارد که «رفقا» «خدمات گرانقدر» او در طی ۴۰ سال گذشته را بهیاد بیاورند و اگر برای امضای بیانیه، او را تحسین نکرده، لااقل «قدرشناس» باشند و با حمایت از «شخص او» این «قدرشناسی» را نشان دهند؟! [آدم به حق به یاد لاسال میافتد که از فرسوده شدن سرانگشتانش برای این «قدرنشناسها» شکایت میکند…] باری! «رفقایی» به این ندای «هل من ناصر ینصرنی» مرتضوی پاسخ گفته و به یاریاش شتافتهاند. باز آنچه ما را بهتزده میکند، مشاهدهٔ یک جمع ناهمگون دیگر در دفاع و دلجویی از حسن مرتضوی است. از معارفیپور و فراهانی که بعد از «جدایی دردناک»شان، بعید بود به این زودی باز با یکدیگر به «موضعگیری مشترک» برسند، تا هژیر پلاسچی و حبیب ساعی از طرف جمع اندیشهوپیکار. از میان سه نفر اول بهرغم اختلافات «ظاهری و فُرمی» میتوان یک دید کلی نسبت به جنبش و وظایف کمونیستها بیرون کشید: «ایجاد بلوک چپ»! «بلوک چپ» نیاز به «چهره» و «افراد باارزش و شاخص» دارد، چرا که باید تمام «ظرفیتهای بالقوهٔ چپ» را جذب کرده و از آن در راستای ایجاد یک هژمونی چپ در برابر راست استفاده کرد… حسن مرتضوی از نظر ایشان یک «ظرفیت بالفعل» است و نباید او را «تنها» گذاشت. این دوستان هنوز در قرن ماضی سیر میکنند که گویا «وظیفهٔ چپها» ایجاد جنبش است. از قضا این نگاه، در اولین پست فیسبوکی مرتضوی (۲۱ اکتبر) هم به وضوح مشهود است، جایی که با تشر خطاب به منتقدیناش مینویسد: «[آنها که] ۴۰ سال است در «فرنگستان» جا خوش کردهاند… حتی توان ایجاد یک جنبش ضدجنگ ندارند…» بنابر این چندان جای تعجب ندارد که هریک از این «مدافعان» ـ به شکلی ـ بدون کوچکترین اشارهای به محتوای کنش مرتضوی، به دفاع از یکی از «چهرههای سرشناس چپ» برخیزند و او را دقیقاً بهخاطر عدماشاره به محتوای بیانیۀ مورد حمایتاش، تطهیر کنند. این نیاز به «چهره» و «شخصیت» برای چپ از آنجا آب میخورد که دوستان به دنبال «آلترناتیو» هستند، و هنوز متوجه نشدند که آنکه امروز «آلترناتیو» میدهد، یعنی کسی که برای کسب قدرت و حل مسائل، «برنامه» دارد، بهطور بالقوه ظرفیتهای ضدانقلابی را در خود رشد میدهد. (باز کردن این موضوع اینجا نمیگنجد.)
اما اندک شناختی از نظرات رفیق حبیب ساعی به ما اجازه میدهد بدانیم که نظرات او راجع به انقلاب و جنبش، نقد نظرات صلبشده در چپِ برنامهگرا است و به هیچ عنوان در لیست دستۀ اول حامیان مرتضوی نمیگنجد. پس چرا او باید به جمع «دلجویان» مرتضوی بپیوندد؟ مگر خود او بهدرست در نقد عمل «بیانیهنویسی» نمینویسد: «غریزه طبقاتی آنها [امضاکنندههای بیانیهها] به خوبی عمل کرده و آنها را در مقام کاندیداهایی قرار میدهد که قرار است بهطور واقعی، مدارج گوناگون هِرَم احتمالیِ قدرت آتی را اشغال کنند»؟! چرا متن نیمهانتقادی ـ نیمهدلجویانهٔ او اجازه میدهد تا خواننده اینطور برداشت کند که این «غریزهٔ طبقاتی»، در مورد آقای مرتضوی و دیگر «افراد شاخص چپ» بیاثر است؟ فرض کنیم که این سؤال بیجایی است و نمیتوان امضای مرتضویها را به «غریزهٔ طبقاتی»شان نسبت داد. تعجب آنجا بیشتر میشود که خود رفیق ساعی ـ باز هم بهدرستی ـ برخلاف دیگرانی که صرفاً حمله به شخص مرتضوی را محکوم کردهاند، به نقد محتوایی بیانیه مینشیند، اما آشکار ساختن این محتوای به غایت «راستروانه» هم، باعث نمیشود که او دستکم «مسئولیت» امضاکننده را به صریحترین شکل ممکن یادآور شود. در عوض مینویسد: «ما که خارج گود نشستهایم، مسلماً در جایگاه احساس و درک چنین یأس و عزلتی، به حدی که در ایران میتوان تصور نمود [و گویی مرتضوی را به امضای چنین بیانیهٔ راستروانهای سوق داده]، نیستیم و بههمینجهت به خود اجازه نمیدهیم که هیچکدام از رفقایی را که با این زمینۀ روانی به امضا این بیانیه دست زدهاند، محکوم کنیم.»
رفیق ساعی از کدام «گود» حرف میزند؟ در باب «گود غزه» که آنها که داخل ایران هستند هم از آن بیخبرند. در باب «گود مبارزات طبقاتی طبقهٔ کارگر» هم که باز روشنفکرانِ داخلنشین و خارجنشین، کموبیش به یک اندازه از «رنجی که تودههای زحمتکش میبرند و مبارزهای که میکنند»، بیخبرند. پس دیگر کدام «گود»؟! ساعی فراموش میکند که «ما» به عنوان «روشنفکر» همیشه خارج گود هستیم. البته این قاعده مانند هر قاعدهٔ دیگری استثناء نیز دارد. امثال گلرخ ایراییها استثناهایی بر این قاعده هستند. آنها که شجاعانه و صادقانه تا آخرین داشتۀ خود را، تن و جان خود را، در راه مبارزه گذاشتهاند و تا به اکنون، هیچ «زمینهٔ روانی»ای باعث نشده است اندکی در برابر جمهوری اسلامی سر خم کنند. پس صحبت از «پسزمینهٔ روانی» کمکی نمیکند. چهبسا بیشمار رفیق در ایران و دقیقاً در داخل گود(!) که از این بیانیهبازیِ امثال مرتضوی به خشم آمدهاند و چون یکی از بیشمارها هستند و نه یکی از «افراد شاخص و با ارزش چپ»، صدایی ندارند که خشمشان را از این «رفقای عزیزِ سرموضع» بیان کنند. وانگهی، در مورد افرادی مثل تراب ثالث و یاسمین میظر چه میتوان گفت که خارج از کشور و بهزعم حبیب «خارج گود» هستند، اما بیانیه را امضا کردهاند؟ چه ایدئولوژیای این اشخاص باسابقه و بیسابقه در «چپ» (چون لیست امضاکنندههای چپ صرفا به این چند نفر ختم نمیشود) را که به قول حبیب برخی «داخل گود» و برخی «خارج گود» هستند، به هم پیوند میدهد؟ یا چرا بر تمام آنهایی که «داخل گود» هستند این «زمینهٔ روانی» اثر نداشته است؟ این همان ایدئولوژی کسانی نیست که به قول حبیب در همین متن: «گویی همۀ راهحلها را از پیش میشناسند، به خود اجازه میدهند دیگران را به باد طعنه و توهین بگیرند و خود را در معصومیتی ابدی بپیچند. این همهچیزدانانی که در مرام و برنامهشان از قبل برای هر شرایط و درد بیدرمانْ نسخهای ازقبلپیچیدهشده روی طاقچه هست و فقط باید آن را به کار گرفت؛ همهچیزدانهایی که عموماً در سازمانها و احزاب و انترناسیونالهای شمارهدار جمعاند و برای همۀ مشکلات و معضلات، پاسخی روشن و مکتبی دارند؛ چه غزه باشد چه ایران، چه مسئلۀ مطالبات معیشتی بازنشستگان در ایران باشد چه معدنچیان شیلیایی. همیشه پاسخ اتوماتیک و چت جیپیتیوار از برنامهشان بیرون میجهد»؟
امضا کردن یک بیانیۀ «راستروانه»، «به چه نیازی در روشنفکران ما پاسخ میدهد؟» این است آن سؤالی که انتظار میرفت رفیق ساعی بدون اندکی «ملاحظه» بپرسد و به پاسخ آن برخیزد. و این سؤالی است که ما را واداشته بپرسیم: ریشهٔ این ملاحظهکاری نزد رفیق ساعی چیست؟
رفیق ساعی به خوبی از محتوای جمهوری اسلامی شادکن اندیشۀ حاکم بر بیانیه و موضع یکجانبهاش نسبت به جنایات اسرائل میگوید، اما بارها تأکید میکند که «باید قدر شناخت». آری! ما قدرشناس هستیم که از موضع بهت و حیرت وارد شدیم و «انتظار» نداشتیم نام حسن مرتضوی و تراب ثالث و دیگرانی از این دست را در کنار نام وابستگان به قدرت بیابیم. این بهت و حیرت نشان از «انتظاری» است که تلاش همین «رفقا» در ما ایجاد کرده: چطور میشود کسی عمرش را صرف ترجمهٔ آثار مارکس کند و سر بزنگاه آنجا که باید بگوید «نه»، میگوید «آری»! جایی که باید به جریان حاکم، گیرم کمی تا قسمتی منتقدانه، نه بگوید، با آن همراهی میکند؟ چطور میشود منتقدِ وضع موجود بود اما کلمهای در مورد مسببین آن ننوشت؟ چطور میشود کسی لفظ «انقلاب» از دهاناش نیفتد ولی با ضدانقلابیترین عناصر در یک جبهه قرار گیرد؟ پس درست همانطور که رفیق حبیب نوشته است: «این نوع اعتراضات، در درجه اول بیان اعتقاد و اعتمادیست که افراد به این رفقا دارند و…»
ما به قدر کاری که این افراد کردهاند، از عمل راستروانهٔ ایشان به حیرت درآمدهایم، و از رفیق حبیب هم دقیقاً بهخاطر تمام اندیشهای که در طی این سالها عرضه کرده، انتظار داشتیم در نقدِ «یکی از اشخاص شاخص چپ»، چنین دستبهعصا حرکت نکند. و درست به همین نسبت، و دقیقاً بهخاطر نوع اندیشه و کارهایی که حبیب انجام داده، از انتقاد لطیفاش از «شخص» مرتضوی (و نه از اندیشه و موضع او) شگفتزدهایم.
ما قدرشناسایم، اما قدرشناسی را در اهمیت نقد میدانیم. همین که مرتضوی آماج نقد شد، کافی بود تا بفهمد چقدر نقش مهمی دارد که خطایاش صدبرابر به چشم میآید، چرا که بار مسئوولیتاش بیشتر است. اتفاقاً نقد محکم و قاطع بر عملکرد او از این جهت مهم است که تمام جوانانی که انتظار دارند «چپ» چیزی غیر از «راست» باشد را دلگرم میکند. چیزی که رفیق ساعی از آن غافل است. شاید هم وقت آن رسیده باشد که از مترجمین و متفکرین و نظریهپردازها و غیره انتظار نداشته باشیم به صرف نشر آرای مارکس و انگلس و لوکزامبورگ و دیگرانی که در انقلابی بودنشان شکی نیست، خود نیز «انقلابی» عمل کنند.
رفیق حبیب بعد از نقدش به بیانیه ـ که باز تأکید میکنیم، مملوء از نکاتی است که باید هر کسی که به بنبست تئوریهای انقلابی قرن بیستمی رسیده است را به فکر وادارد ـ مینویسد: «مسلم است که در این میان، ممکن است تر و خشک با هم بسوزند و رفیق حسن و یاراناش بدون در نظر گرفتن خدماتی که بهنحوی درازمدت به چپ کردهاند، مورد حمله قرار گیرند. اما نباید فراموش کرد که گذشته از تهمتها و یاوهگوییهای شخصی بیاساسی که برخی از افراد شاخص چپ را هدف گرفته، یک لحظه در برابر واقعیت مبارزات گذشته و حال این رفقا دوام نمیآورد.» مسأله اینجاست که در این سطح، تر و خشکی وجود ندارد. عدهای آن بیانیۀ کذایی را امضا کردهاند و در این میان عدهای که به اسم، «چپ» بودهاند ـ فارغ از «خدمات درازمدتشان» به «چپ» ـ اکنون باید پاسخگو باشند که چرا با چراغ چپ، به راست پیچیدهاند. و چنانچه حتی در حد پسگرفتن اسم و امضایشان هم مسئولیت نمیپذیرند، چرا انتظار میرود که راستروی چندجانبهشان به خاطر «خدمات ارزنده»، شدیداً مورد بازخواست قرار نگیرد؟ انتشار دهها بلکه صدها جلد کتاب (گیرم بهترین کتابها) چه مصونیتی باید برای مترجماش بیاورد که مانع سوختن او در آتش نقد شود؟ این «خدمات ارزنده» از چه ویژگیِ خاصی برخوردارند که افراد را چنان «شاخص» میسازند که یادمان برود «مبارزات حال» میتوانند حتی علیه «مبارزات گذشته» باشند. مبارزهٔ حال این «افراد شاخص» اکنون به این اختصاص یافته که چطور یک قدم از موضع ارتجاعیشان در اصرار بر یک بُعدینگریشان، عقب ننشینند. یا با توسل به منطق «بد، بهتر از بدتر است»، به نجات ماممیهن کمک کنند. این موضع «میهنپرستانه» در تمام بیانیه پیداست، آنجا که نام این هیولایی که خاورمیانه را با هیولایی دیگر، به تلی از غم و رنج و خاکستر بدل کرده، از جمهوری اسلامی تغییر میکند و میشود «ایران».
نمیشود از یک طرف در نقد «بیانیه صادر کردنها» بهطورکلی و این بیانیۀ خاص که از نظر ساعی «مخاطب آن زبدهگان طبقه متوسط هستند که حاضرند با مختصر تغییرات و رفرمهایی از بالا در همین بساط جمهوری اسلامی، گیرم کمی کمتر اسلامی و با کمی چاشنی شعار استقلال ملی و البته ضدفَساد(!) و رانتجویی و مبتنیبر فنآوری و مدیریت تخصصی شرکت کرده، به دوام آن یاری دهند» نوشت و از طرف دیگر نگران «تهِ دل» «رفیق حسن» هم بود، و به گونهای نقد را نوشت که در نهایت با یکی بر نعل و یکی بر میخ زدن، پذیرفتن «مسئولیت» صرفاً حالت «توصیه» به خود بگیرد. «پذیرش مسئولیت» یک گزینه نیست، اجبار است! «حسن مرتضوی عزیز» که همگی به فاخر بودن آثاری که ترجمه کرده، واقفایم، «میبایست» مسئولیت میپذیرفت. گیرم بنا به اعتماد امضا کرده، گیرم متن را نخوانده، اما زمانی که خواند چرا امضای خود را پس نگرفت؟! یا وقتی که با انتقادات مواجه شد؟ اگر ایشان ذرّهای مسئولیتپذیر بود به جای توسل به زمین و زمان، میپذیرفت «اشتباه» کرده و با این کار صداقت خود را ثابت میکرد. اما چه کرد؟ در مرحلهٔ اول به ناسزا و پرخاش متوسل شد و سپس به «ترفندِ» «آچمزشدگی»!
از قضا مرتضوی با امضای بیانیه و ایستادن پای امضایاش به خوبی نشان میدهد که آچمزشدگیای برای او وجود ندارد. او از میان این «دوراهه»، راه خودش را انتخاب کرده است. تنها کسی هم که میتوانست به او بگوید که «رفیق» حسن چرا دنبال «ارائهٔ راهحل واقعی» (عین کلمات مرتضوی در متن دوماش در فیسبوک، ۲۳ اکتبر) میگردی، حبیب ساعی است که او هم نمیگوید؟ چرا؟!
تمام نگرانی ما این است که این نهیب نزدنها و نقد نکردنها بهخاطر «رفاقتی» باشد که در میان است. هرکس بیش از دیگران بداند که دورانِ «ارائۀ راهحل» به سر رسیده، حبیب ساعی است. اما چرا وقتی پای مرتضوی به میان میآید او از باز کردن این مطلب بازمیماند و صرفاً میگوید: «بماند که ما در ارتباط با جلب حمایت رفقایی از چپ و امضاگرفتن از آنها، از چند و چون ماجرا بیخبریم و محتمل، دوز و کلکهای پنهانی در کار بوده و لابد ناگفتهها بسیار است، زیرا چطور میتوان تصور کرد که رفقای عزیز و باارزشی مثل حسن مرتضوی، اکبر معصوم بیگی یا دیگرانی «سرِ موضع» که به جریانات چپ یا حداقل تفکر این جریانات وفادار ماندهاند به امضای چنین متنی تمایل نشان دهند؟!»
اصلاً چرا باید از امضاکننده و تأکید میکنم کسی که تا همین لحظه پای امضایاش ایستاده دفاع کرد؟! چرا کسی در پاسخ به گلایۀ مرتضوی که چرا «رفقایاش» تنهایاش گذاشتهاند و از او در برابر «تهمت»ها دفاع نمیکنند، به او نمیگوید: «رفیق»! تو ابتدا «رفیق بودنات» را ثابت کن، ابتدا بهطور شفاف امضایات را پس بگیر، سپس آنکه از شهامتِ مسئولیتپذیریات احسنت نمیگوید را به باد ناسزا بگیر! آخر چه جای دفاع از کسی میماند که با گذاشتن امضایاش در کنار امضای اعضای حزب کارگزاران سازندگی، کل اعتبار «چپ» را به زیر سؤال میبرد و بعد که ناماش سر از خبرگزاری تسنیم درآورد، همچنان بر امضایش پا سفت میکند؟ مگر «رفاقت» به چای و قهوهخوردنها و آبجو نوشیدنهاست؟! مگر نه اینکه «ذات انقلابی» وجود ندارد؟ مگر نه اینکه «رفیق حسن» هم مانند هر چیز دیگری در این دنیا از روی آثارش شناخته میشود؟ آخرین و تأثیرگذارترین اثر این «رفیق» این بوده است که بیانیهای را امضا کند و بعد هم یک کلمه در توضیح اینکه چرا امضا کرده نگوید، و بدتر از آن، امضایاش را پس نگیرد… واقعیت این است که «رفیق حسن» بهخاطر «خدمات ارزندهای که به چپ کرده»، این فرصت را از جانب «رفقایاش» داشت که موضعاش را پس بگیرد و او آگاهانه این کار را نکرد. باید این را به حساب «تکبر روشنفکرانه» که ساعی روی آن انگشت میگذارد گذاشت؟ یا شاید هم واقعاً مرتضوی از آن آرمانها روی برگردانده که اینچنین مصرانه پای امضایاش ایستاده؟ اگر اینگونه است پس چه جای «رفاقتی» و «مهر و لطفی»؟! درست در چنین زمانی است که «خدمات ارزنده» هم به کمک «رفیق سابق» نمیآیند. اصلاً این چه برخوردی است که مدام به دنبال گردن، برای آویختن مدال به پاسِ خدمات ارزنده هستیم؟ قطعاً ترجمهٔ آثار مارکس بسیار مهم است، اما نه تا این حد که یادمان برود که «به نان رساندن» فعالیتهایمان در هر سطحی، در همه حال باید به شدیدترین شیوه نقد شود! مگر خود رفیق حبیب نبود که در ماجرای «بزرگداشت رفیق تراب حقشناس» از «خطر شخصیتسازی از یک کمونیستِ در قید حیات» نوشت.[2] مگر خود او نبود که نوشته بود: «او [کمونیست] اگر میتوانست خود را در یک کل حل میکرد، او حتی نمیخواهد بهعنوان چیزی جز یکی از عناصر گمنام یا بینامِ هویتی جمعی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر هیچ ویژگی یا فردیتی جز مثل دیگران بودن یا از زحمتکشان بودن نمیخواهد. اگر حتی نام او بهعنوان نویسندۀ یک مطلب میآید به اکراه و صرفاً برای مسئولیتپذیری است و نه انباشت افتخارات. یک کمونیست بنا بر تعریف میخواهد گفتارش صدای زحمتکشان باشد. او نگاهش رو به تاریخ و مبارزهٔ طبقات است نه حساب بانکی یا تعداد دفعاتی که گوگل نام او را ضبط کرده. برای او آنچه اهمیت دارد پیشبرد یک مضمون است، مضمون آنچیزی که کمونیسم تعریف میکنیم و در هر دورهٔ تاریخی ویژه است. اگر انباشتی برای او مطرح باشد، همین انباشتی است که بهصورت جمعی در همهٔ جهان، زحمتکشان، مبارزین، نظریهپردازان… در حال انجام دادن آن هستند بدون هیچ چشمداشتی». پس چرا در متنی که به زحمت از دو صفحه تجاوز میکند، بارها از «خدمات ارزنده» و ارزشمند «رفقا»، مرتضوی و معصومبیگی، یاد میکند؟ مگر در همان متن از او نخوانده بودیم که «…. البته نظریات دیگری هم پس از مراسم و انتقاد به آن، در جریان بحث مطرح شد که بر ضرورت بهکارگیری همان روشهایی که بورژوازی از آن سود میجوید، اصرار میشد و اینکه باید در مقابل شخصیتهای بورژوازی، چپ هم شخصیتهای خود را دارا باشد. یا همینطور نظری که با ظاهری دوربینانهتر بر ضرورت بازسازی نیروهای چپ و به این دلیل مطرح کردن کسانی که میتوانند حیثیت و اعتباری برای آن فراهم کنند، تأکید دارد. هر دو این مضامین، در پس انگیزه ابراز مراتب تشکر و قدردانی از یک رفیق، هدفی سیاسی تعقیب میکنند.» آیا او متوجه نیست که دامنهٔ نقدی که به «بزرگداشت برای یک کمونیست زنده» کرده، فراتر از یک جلسه و یک موضوع خاص میرود، و با همین استدلال و بهدرستی میتوان و باید با هرگونه «چهرهسازی» و «شخصیتسازی» در چپ مبارزه کرد؟ احتمالاً عدمدرک همین موضوع باعث میشود که نقد حبیب به محتوای بیانیه و عملکرد امثال مرتضوی بُرندگی خود را از دست بدهد و نتواند به هدف خود که نقد درونی و عمیق ایدئولوژیِ نهفته در پس بیانیهنوشتنها و بیانیهصادرکردنهاست، دست یابد.
حسن مرتضوی، در دومین پیام فیسبوکیاش (به تاریخ ۲۳ اکتبر) نوشته: «شاید لفاظی باشد که بگوییم ما ماتریالیست هستیم و طرفدار تقدم ماده بر ایده. میشود گفت که اگر ایده تودهگیر شود، خودش به یک نیروی مادی تبدیل میشود. اما ایدهٔ ما سخت دچار بحران است، حتی نمیتواند تاکتیک معینی را فرموله کند، چه رسد به تودهگیر شدناش.»
جای نقد «ماتریالیسم و طرفداری از تقدم ماده بر ایده» اینجا نیست، و اینکه چطور از دل همین جدایی و دوآلیسم ماده ـ ایده ارتجاعیترین نظرات و کنشها بیرون میآید. در اینجا فقط باید گفت: آری، حسن مرتضوی حق دارد! این ایدهٔ پوسیده که در آن، روشنفکر نقش همهچیزدان و منجیِ بشریت را دارد، به جدّ دچار بحران است، و بحران خود را گاهوبیگاه از خلال «کنشهای» از سرِ عجز و استیصال (شما بخوانید آچمزشدگی!) نشان میدهد، که همگی کموبیش و هرکدام بهگونهای، به بقای حفظ نظم موجود کمک میکنند.
مرتضوی در پایان مینویسد: «متاسفانه چارهای جز شاهد بودن در یکی از پیچیدهترین رویدادهای تاریخ ایران و خاورمیانه نداریم. فقط امیدواریم شاهد صادقی باشیم و برای نسلهای بعدی روایت کنیم که چطور با خطاهای خود به اینجا رسیدیم و چطور شورمندانه پَرَپر زدیم ولی بیفایده. شاید این تنها میراث مؤثر ما برای نسل آینده باشد.»
باید به ایشان گفت که «شورمندانه» فقط «پَرپَر زدنِ» شما نیست که برای «نسل آینده» به ارث میرسد. بلکه «راستروی» و اصرار بر «راسترویتان» گواه صادقی است که شما فقط «شاهد» نبودید، بلکه در کنار امثال فرخ نگهدار و محمد قوچانی و پیمان عارف و عبدالکریم سروش و… و به نفع یکی از طرفینِ به خاک و خون کشاندن خاورمیانه، وارد بازی شدید. بله. روشنفکر ما از اینکه گزینۀ راه سوم را جز در عرصهٔ اندیشه ببیند، عاجز است. فکر میکند که اجرای این راه سوم در عمل ممکن نیست. باید پرسید راه سوم برای که؟ آیا راه سوم همین نبود که در نقد همزمان ج.ا و اسرائیل بیانیه صادر کنید؟ اگر به هر دلیل امکان این کار نیست، راه سوم آیا این نبود که «مقاومت» کنید و از ترس آن هیولا، به سمت این هیولا «متمایل» نشوید؟ بله، برای روشنفکری که میداند ایدههایاش «عملی» نمیشود، همیشه راه سومی هست: عامدانه زبان بهدهان گرفتن! یعنی خاموش ماندن! اگر نمیتوانی خطاب به حاکم فریاد بزنی، پس خاموش باش!
آساره آسا
دوم نوامبر ۲۰۲۴
[1] برای مثال رجوع کنید به مقالهٔ ایوب رحمانی «فراخوان جمعی علیه نظم نوین – ادعانامه ای از منظر محور مقاومت» https://www.akhbar-rooz.com/254282/1403/08/05/
و حبیب ساعی «نقد را بپزیریم» https://www.peykarandeesh.org/index.php/articles/1572-2024-10-26-13-04-00
[2] https://www.peykarandeesh.org/index.php/pages-libres/871-bozorgdasht
بیان دیدگاه