عصر ۶ فوریه ۱۹۳۴، هزاران نفر که بخشی از آنها مسلح بودند، در برابر ساختمان مجلس ملی در پاریس در پاسخ به فراخوان لیگهای راست رادیکال رژه میروند. پلیس که به سختی جمعیت را کنترل میکند، آتش میگشاید. نبرد تا پارهای از شب به طول میانجامد و فردای آن روز نیز از سر گرفته میشود. در این درگیریها بین پلیس، فاشیستها و ضدفاشیستها، نزدیک به دو هزار نفر زخمی و ۱۶ نفر کشته میشوند که بیشترشان از اعضای لیگهای ناسیونالیست و فاشیست بودند.
تظاهرات نیروهای فاشیست در ۱۹۳۴ اتفاقی قابل چشمپوشی نبود. بازیگران مختلف آن – اکسیون فرانسوی، جوانان میهنپرست، همبستگی فرانسوی، فرانسویستها، صلیب آتش – بیش از ۲۰۰ هزار عضو را در برمیگرفتند. در مقایسهٔ آماری وزنه به سمت لیگهای فاشیست میچربد: بخش فرانسوی انترناسیونال کارگری SFIO ۱۲۰ هزار و حزب کمونیست فرانسه تنها ۳۰ هزار عضو دارد. اعضای اتحاد آنارشیستهای کمونیست انقلابی UACR از هزار نفر و تروتسکیستهای لیگ کمونیست از صد نفر تجاوز نمیکنند.
در نهایت، ۶ فوریه دستآورد چشمگیری برای فاشیسم فرانسوی نداشت، اما به گروههای مختلف چپ برای یک پاسخ فوری انگیزه بخشید.
فردای آن روز، یعنی ۷ فوریه، س.ژ.ت از تمام گروهها برای شرکت در یک جلسه به منظور پاسخ دادن به راست افراطی دعوت به عمل میآورد. به غیر از حزب کمونیست و CGTU(کنفدراسیون عمومی کار واحد که از سال ۱۹۲۱ از سندیکای CGT جدا شده و در طی بولشویزاسیون سالهای بیست از سیاستهای حزب بولشویک روسیه تبعیت میکرد و در نتیجه به حزب کمونیست فرانسه نزدیک بود) همهٔ گروههای کارگری از جمله SFIO و UACR به این دعوت پاسخ مثبت میدهند. تصمیم بر این میشود که در روز ۱۲ فوریه اعتصاب عمومی گسترده صورت گیرد و همزمان در سرتاسر فرانسه تظاهرات برگزار شود.
آنچه کمونیستهای رسمی را از پیوستن به این فراخوان بازداشت، در واقع اختلاف حزب کمونیست با حزب سوسیالیست بود که در آن زمان هنوز رسماً SFIO خوانده میشد. ریشهٔ این اختلاف به زمان کنگرهٔ تور در ۱۹۲۰ برمیگردد که در نهایت به جدایی کمونیستها از SFIO و تشکیل حزب کمونیست انجامید. اما هنگام انتخابات مجلس در سال ۱۹۳۲ این اختلاف بیش از پیش برجسته میشود؛ حزب سوسیالیست که با حزب رادیکال[1] ائتلاف کرده بود، دو میلیون رأی کسب میکند، در حالی که حزب کمونیست تنها حدود سی هزار رأی به دست میآورد. دبیر کل حزب کمونیست، موریس تورِز Maurice Thorez در همان سال میگوید: «باید ضربهٔ اصلی را به احزاب به اصطلاح چپ وارد کرد، مخصوصاً به حزب سوسیالیست که وظیفهاش کشیدن ترمز تودههاست»… و بهترین راه را برای جلب کارگران سوسیالیست به کمونیسم، «عمل» (تظاهرات و اعتصاب) مشترک با کارگران کمونیست میداند: «مبارزه علیه سوسیال-دموکراسی میطلبد که جبههٔ واحد به عنوان سلاح اصلی در پایه ایجاد شود». با این وجود، ضرورت اتحاد نیروهای چپ از ۱۹۳۳، بعد از روی کار آمدن هیتلر بیش از پیش حس میشد.
انترناسیونالهای دوم و سوم، و نه احزاب، تلاش میکنند پروژهٔ اتحاد علیه نازیسم را در عرصهٔ بینالمللی به پیشببرند. در ۱۹ فوریهٔ ۱۹۳۳ دفتر انترناسیونال سوسیالیستی فراخوانی خطاب به «کارگران کل جهان» صادر میکند که حاوی دعوت به عمل مشترک علیه فاشیسم است. مسأله عمل مشترکی است که قرار بود توسط «بالاییهای» بر سرش توافق بشود. در ۵ مارس انترناسیونال کمونیستی میپذیرد که باب مذاکرات دربارهٔ جبههٔ متحد را «به وساطتت احزاب سوسیالیست» بگشاید، با این شرط که عمل مشترک توسط «کمیتههای عمل» صورت بگیرد، کمیتههایی که توسط کمونیستها در محلههای کارگری و محلهای کارسازمان داده شدهاند. گرچه کمینترن به خاطر تشخیص خطر نازیسم و فاشیسم در سطح جهانی به همکاری با سوسیالیستها متمایل شده بود، اما اصرارش بر نقش اصلی کمیتههای عمل، به بدبینی سوسیالیستها دامنزده میزد؛ به همین خاطر در ۱۸ و ۱۹ مارس همان سال، کمیتهٔ اجرایی انترناسیونال سوسیالیستی به احزاب عضو دستور میدهد که از «هر مذاکرهٔ جداگانهای خودداری» کنند. تظاهرات عظیم فاشیستی در ۶ فوریه ۱۹۳۴ تکانهای بود که در ادامه رویهٔ این دو حزب متخاصم را تغییر داد.
حزب کمونیست اولین سازمان مهمی بود که به تظاهرات فاشیستی واکنش نشان داد. ۹ فوریه حزب کمونیست و CGTU به طور جداگانه به اعتصاب و تظاهرات فراخوان میدهند، با تأکید بر ضدیت با فاشیسم و همزمان با سوسیال-دموکراسی. اما از فراخوانشان استقبال چندانی نشد. نمایش اروج فاشیسم با تظاهرات ۶ فوریه از یک طرف و شکست فراخوان حزب کمونیست از طرف دیگر، کمونیستهای رسمی را وادار کرد که در سیاست عدم همکاری با سوسیالیستها تجدید نظر کنند. این کار سادهای نبود؛ چراکه برمبنای استراتژیشان، «طبقه در برابر طبقه»، از نظر حزب کمونیستْ بورژوازی، آنارشیسم، سوسیال-دموکراسی و فاشیسم جملگی در یک سطح دشمن فرض میشدند. در این میان خصومت حزب کمونیست با مخصوصاً سوسیال-دموکراسی خاص بود: بشریت ارگان حزب کمونیست بارها این حزب را «سوسیال-خائن»، «سوسیال-میهنپرست»، «سوسیال-پلیس» و حتی «سوسیال-فاشیست» خوانده بود.
بر عکس تظاهرات بیرونق حزب کمونیست و CGTU، موفقیت چشمگیری نصیب اعتصاب و تظاهرات ۱۲ فوریه شد. صدها هزار تن در سرتاسر فرانسه راهپیمایی کردند و فقط در پاریس و حومه یک میلیون نفر دست از کار کشیدند. اینجا بود که حزب کمونیست و CGTU به خود آمدند و در آخرین لحظات به اتحاد پیوستند. در پاریس در محوطهٔ وَنسِن هیجان به اوج خود رسیده بود؛ جمعیت صد هزار نفری فریاد میزند «اتحاد عمل! اتحاد عمل!»
تظاهرات سرتاسری ۱۲ فوریه را باید سرآغاز جبههٔ مردمی ۱۹۳۴ دانست که شعارش نه فقط پرولتاریا بلکه بخشهایی از طبقهٔ متوسط را هم در برمیگرفت: «حفظ آزادیهای اساسیای که قهرمانانه توسط پدرانمان به دست آمدهاند».

Sur le cours de Vincennes, le 12 février 1934
پیروزی تظاهرات و اعتصاب در این روز چنان امیدی در دل جریانهای مختلف چپ ایجاد کرده بود که حتی آنارشیستها را وادار کرد که زبان به تمجید از آن بگشایند و تلاش کنند فعالانه در «جبههٔ مردمی» نقش ایفا کنند. لَسورت Lashortes از آنارشیستهای برجسته، در لو لیبرتر نشریهٔ آنارشیستی مینویسد: موضوع «تقابل با برنامه سیاسی فاشیستی با یک برنامه سیاسی جبههٔ واحد ضدفاشیستی است […] مقابله با فاشیسم، نه با دفاع از یک رژیمی که قابل دفاع نیست، بلکه باید از طریق راهحلهای سیاسی مشترک تمام تشکلهایی […] باشد که به جبههٔ واحد میپیوندند. و من به خوبی متوجهام که سیاستی که چنین تعریف شده باشد، نتیجهٔ یک تلاش فوقالعاده برای آشتیجویی است.» CGT-SR (بخش منشعب دیگری از CGT که در ۱۹۲۶ از آن جدا شد و به ایدههای سندیکالی آنارشیستی نزدیک بود و در نهایت در ۱۹۳۹ ممنوع شد) به نوبهٔ خود روز ۱۲ فوریه را «اولین کنشِ انقلابی» میبینند «که هیچ چیز جلودارش نخواهد بود».
دو حزب اصلی سیاسی اما همچنان درگیر اختلافات خود بودند، برای مثال موریس تورز در ۱۰ مارس، باز به سراغ «جبههٔ واحد در پایین» میرود و هرگونه «سیاست ائتلافی در بالا با «سوسیال-فاشیسم» (یعنی سوسیالیستها)» را محکوم میکند. روز بعدش، حزب سوسیالیست متقابلاً به اعضایش هشدار میدهد که نباید همکاری مشترک با کمونیستها از «حد و حدود محلی» فراتر رود.
در همین اثنا دستوری از کمینترن به حزب کمونیست میرسد که برمبنای آن میشود با «سوسیال-فاشیسم» همکاری کرد! کمینترن در واقع دریافته بود که «جبههٔ واحد» در فرانسه، جایی که هنوز سوسیال-دموکراسی در آن به قدرت نرسیده است و دقیقاً به همین دلیل، نه در پایین که در بالای هرم قدرت قابل اجراست. اینکه سوسیال-دموکراسی فرانسه هنوز به قدرت نرسیده بود، از نظر کمینترن، باعث میشد که تودهها هنوز شدیداً به «توهمات پارلمانتاریستی» باور داشته باشند، و برای همین هنوز برای انقلاب آماده نباشند. بعد از چراغ سبز کمینترن، رهبران حزب کمونیست با عجلهٔ تمام، در کنفرانسی که از ۲۳ تا ۲۶ ژوئن ۱۹۳۴ برگزار میشد، یک پلت-فرم جدید تدوین میکنند: «حزب کمونیست میخواهد به هر قیمتی علیه بورژوازی و فاشیسم اتحاد عمل تودهها را به دست بیاورد… در لحظهٔ کنونی خطر اصلی عبارت است از فاشیسم». پنجاه درصد باقی کار برای ایجاد یک جبههٔ مردمی واقعی، راضی کردن سوسیالیستها به ضرورت چنین اتحادی بود. لئون بلوم Léon Blum رهبر سوسیالیستها هم کم کم پی میبرد که «پایه» حزبش، مخصوصاً در پاریس و در حومه، واقعاً در آرزوی نزدیک شدن به حزب کمونیست است. بنابراین تردید را کنار گذاشت و به این ترتیب مذاکرات میان کمونیستها و سوسیالیستها برای اتحاد عمل در ۱۲ ژوئیه آغاز و در ۲۷ همان ماه منجر به امضای «معاهدهٔ اتحاد عمل» میشود. هدف مشترک از این معاهده این چنین عنوان میشود: «خلع سلاح لیگها [فاشیستی]، دفاع از آزادیهای دموکراتیک، مبارزه علیه وحشت فاشیستی در آلمان و اتریش و علیه مصوبات و قوانینی که جنگ را تدارک میبینند» و بر میتنگهای مشترک، تظاهراتهای تودهای و ضدتظارهراتها علیه فاشیسم به عنوان ابزار عمل، تأکید میشود. هر دو حزب در جریان عمل مشترک، نقد وحمله به دیگری را کنار گذاشته بودند، ولی در سازماندهی تبلیغات و عضوگیری جداگانه عمل کردند. معاهدهٔ سوسیالیستها و کمونیستها در این برهه، ائتلاف انتخاباتی را مسکوت میگذارد.
در دسامبر ۱۹۳۴ موریس تورز پیشنهاد میکند که جبههٔ مشترک فراختر شود تا «صدها هزار نفری، این میلیونها پرولتر و طبقات متوسط» که «بیرون جریان عظیم اتحاد» قرار دارند، به این جریان بپیوندند. و دقیقاً برای جلب همین لایههای تحتانی طبقهٔ متوسط در ۱۳ نوامبر هما سال، شعار «جبههٔ مردمی کار، آزادی و صلح» فرموله میشود. حزب کمونیست برای ایجاد این «جبههٔ مردمی» نمیتواند فقط روی سوسیالیستها اتکا کند، به همین خاطر دست به دامن حزب «رادیکال» میشود. همکاری با «دشمن طبقاتی» بهت بدنهٔ حزب را برمیانگیزد، اما در برابر این تصمیم از بالا اعتراضهای درونیِ احتمالی کنترل و خاموش میشوند.
حزب رادیکال گرچه خود را حزبی میانهرو معرفی میکرد اما به خاطر شرکتش در کابینهٔ Doumergue, Flandin و Laval (لاوال) به نوعی به اتحادش با راست اذعان کرده بود. اما از هر سه این همکاریها سرخورده بیرون آمده بود و میدید که رفته رفته پایگاهاش را در میان طبقاتی میانی از دست میدهد. بنابراین در جواب رد به حزب کمونیست عجله به خرج نداد. به رغم آغوش باز حزب کمونیست، حزب رادیکال اما هنوز راضی به همکاری با آن نبود. برخی دلیل نزدیکی رادیکالها با کمونیستها اصرار «جوانان رادیکال» حزب میدانند که شعار «بلوک چپ» سرداده بودند. اصلیترین مراحل نزدیکی دو حزب، اعتراض «نمایندگان چپ» در ۳۰ می ۱۹۳۵ و پس از آن، مشارکت ادوارد دالادیه از چهرههای مهم حزب رادیکال «به صفت فردی» در جلسات شخصیتهای چپ به منظور تداک تظاهرات مشترکی که قرار بود در ۱۴ ژوئیه در پاریس بود. اما از همهٔ این دلایل مهمتر این بود که بخشی از ترس حزب رادیکال از حزب کمونیست، هنگام امضای عهدنامهٔ فرانسه-شوروی در ۱۲ می ۱۹۳۵ ریخته بود. بر مبنای این عهدنامه که به عهدنامهٔ استالین-لاوال شهرت دارد: «استالین کاملاً سیاست دفاع ملی فرانسه را برای حفظ نیروی نظامیاش در سطح حفظ امنیتش درک میکند و به رسمیت میشناسد.» این اعلامیه راه را برای نمایندگاه کمونیست باز میکرد که به اعتبارات جنگی رأی دهند. چیزی که موجبات رضایت و خشنودی رادیکالهای میهنپرست را فراهم میآورد. سرانجام به رغم تنش بالا میان مخالفان و موافقان همکاری با کمونیستها، در نهایت در ۳ ژوئیه رأی به همکاری داده میشود: کمیتهٔ اجرایی تصمیم میگیرد که در تظاهرات ۱۴ام شرکت کرده و به «کمیتهٔ سازماندهی مجمع مردمی» نماینده بفرستد.
از این چرخش حزب کمونیست به سمت رادیکالها به عنوان «چرخ میهنپرستانهٔ حزب کمونیست» یاد میشود.
بخش رادیکالتر جبههٔ مردمیْ نیتِ حزب کمونیست را زیر سؤال میبرند. اینکه ناگهان حزب کمونیست دیگر حزب رادیکال را «حزب بورژوازی» نمینامد، بلکه آن را «نمایندهٔ طبقات متوسط» میداند، از نظر آنارشیستها از هدف اصلی حزب کمونیست پرده برمیدارد: هدف کمونیستها جذب اقشار ضعیف خرده بورژوازی به سمت خواستههای پرولتاریا نیست، بلکه منظور کمونیستها از اتحاد با رادیکالها را باید در راستای به خط کردن سازمانها و تشکلات کارگری در خدمت برنامهٔ حزب رادیکال فهمید. از نظر این گروه، ریشهٔ این چرخش به میهنپرستی را باید در دوم می ۱۹۳۵ و امضای قرارداد میان استالین و لَوال جست: با یک امضا در مسکو، حزب کمونیست فرانسه روی ۱۵ سال مبارزهاش علیه نظامیگری و برای انترناسیونالیسم خط میکشد و تجهیز نظامی دولت فرانسه را تأیید کرده و ناسیونالیسم خود را فاش میکند. تعصب همکاری حزب کمونیست با حزب بورژوازی (حزب رادیکال) چنان است که یکی از رهبران جوانان کمونیست خطاب به رهبری جوانان سوسیالیست پیش از ۱۴ ژوئیه میگوید: «اگر در روز ۱۴ ژوئیه، به رادیکالها، پرچمهای سه رنگ و سرود ملی ناسزا بگویید، ما گردنتان را خواهیم شکست.»
قطعاً این چرخ میهنپرستانه موجب تهوع جریانات رادیکالتر، مخصوصاً آنارشیستها میشود. آنارشیستها به همین مناسبت واژهٔ «نَکو» (مخفف ناسیونال-کمونیست) را برای نامیدن مبارزین کمونیست ابداع کردند. اما همین حس انزجار از میهنپرستی هم باعث نشد که آنارشیستها از این جبهه خارج شوند. و با اینکه پرچم سیاهشان در تظاهرات ۱۴ ژوئیه ممنوع شده بود، بدون صف خاص و به صورت پراکنده در تظاهرات شرکت کردند.
سرانجام در روز جشن ملی فرانسه ۱۴ ژوئیه ۱۹۳۵، تظاهرات باشکوهی در سرتاسر فرانسه شکل میگیرد که در آن پرچمهای سه رنگ در کنار پرچمهای سرخ در آسمان به اهتزاز درمیآیند و انترناسیونال با مارسییز (سرود ملی فرانسه) در هم میآمیزد. در این تظاهرات حتی پای ژان-دارک هم به میان میآید! در انتهای مسیر به یاد انقلابیون ۱۷۸۹ سوگند یاد میشود و جنبش با تشریفات نام خود را در پانتئون جمهوریخواهی ثبت میکند: «ما سوگندی رسمی میخوریم که برای دفاع از دموکراسی، برای خلع سلاح و منحل کردن لیگهای فاشیست، برای محافظت از آزادیهایمان از گزند فاشیسم با یکدیگر متحد بمانیم. ما به این روزی که اولین پیروزی جمهوری را احیا کرده قسم یاد میکنیم که از آزادیهای دموکراتیک به دستآمده توسط مردم فرانسه دفاع کنیم، قسم یاد میکنیم که به کارگران نان بدهیم، به جوانان کار و به کل جهان صلح علای بشری اعطا کنیم.»

روزنامه لو لیبرتر: خیانت بزرگ جبههٔ مردمی
تابستان ۱۹۳۵ زمان سمپاتی آنارشیستها به جبههٔ مردمی به پایان میرسد؛ سباستین فور Sébastien Faure آنارشیست کهنهکار مینویسد: جبههٔ مردمی مرده. چه بهتر. از صمیم قلب!» به باور او «جبههٔ مردمی یک اتحاد مقدس پیش از وقوع واقعه است» و ادامه میدهد: «جبههٔ مردمیْ اتحاد مقدس است و اتحاد مقدسْ جنگ است» در اوت همان سال، هفتمین کنگرهٔ کمینترن به صورت رسمی استراتژی «طبقه علیه طبقه» را کنار میگذارد و استراتژی «جبههٔ ملی» (اتحاد کمونیستها-سوسیالیستها-جمهوریخواههان) را علیه فاشیسم رسمی میکند.
در ماه اوت، فرانسه شاهد اعتصابات خونینی بود. چندین کارگر اعتصابی در برست و تولون توسط پلیس کشته شدند. حزب کمونیست و حزب سوسیالیست و حزب رادیکال آنها را تنپرور خواندند و در اعتصابات چیزی جز تحریک «مشتی ارازل و اوباش»، حتی «فاشیست» نمیبینند. هر آنچه نظم جمهوری را به خطر میاندازد از این پس ممنوع است. در بشریت ژک دوکلوس Jacques Duclos رهبر حزب کمونیست با عتاب مینویسد: «ما در همکاریمان با حزب رادیکال بهای گزافی میپردازیم اگر علیه تحریککنندگان برنخیزیم.»
چند ماه بعد آنارشیستها در طی یک کنگره جبههٔ مردمی را به عنوان یک ائتلاف بینالطبقاتی، میهنپرست و جمهوریخواه رد میکنند و میخواهند آن را با «جبههٔ انقلابی» عوض کنند. تقلاهای آنها در هیاهوی تاریخ گم میشود.
در طی کنگرهٔ تولوز که از دوم تا پنجم مارس ۱۹۳۶ برگزار شد، CGTU و CGT یکی میشوند و به این ترتیب، تعداد اعضای س.ژ.ت بعد از جذب بخش منشعب به چیزی بالغ بر ۵ میلیون نفر میرسد.
در ۵ می ۱۹۳۶ جبههٔ مردمی در انتخابات مجلس پیروز میشود. در انتخابات هر تشکیلات نامزدهای خود را روی محور «نان، صلح، آزادی» معرفی میکند. و تأکید همهٔ احزاب جبههٔ مردمی روی انضباط جمهوریخواهانه نقش مهمی در دوم ایفا میکند. از ۶۰۸ کرسی مجلسه، حزب سوسیالیست ۱۴۶ کرسی به دست میآورد و رادیکالها ۱۱۶ و حزب کمونیست ۶۲. با حساب تشکلات کوچک دیگری مثل حزب اتحاد پرولتری (۱۰ کرسی) و اتحاد سوسیالیستی جمهوریخواه (۲۶ کرسی) و …، جبههٔ مردمی اکثریت مجلس را با ۳۶۹ نماینده به دست میگیرد.

Léon Blum (PS-SFIO) et Maurice Thorez (PCF)
در ماه می موجی از اعتصابات و اشغال کارخانهها شروع شده و خیلی زود کل فرانسه را درمینوردد: این اعتصابات که همراه با اشغال کارخانه بود، نزدیک به یک ماه به طول میانجامند. در ۷ ژوئن س.ژ.ت، دولت (که در رأس آن لئون بلوم سوسیالیست به نمایندگی جبههٔ مردمی قرار دارد) و کارفرماها وارد مذاکرات میشوند و به توافقات مَتینیون [2]Matignon میرسند. در روز ۱۱ می دبیر کل حزب کمونیست، موریس تورز سخنرانیای تاریخی ایراد میکند: «باید خاتمه دادن به اعتصاب را یاد گرفت، به محض اینکه رضایت حاصل شد. وقتی پیروزی روی اساسیترین خواستهها به دست آمده، حتی باید تن در دادن به سازش را یادگرفت، هر چند که تمام خواستها هنوز برآورده نشدهاند. هر چیزی حالا ممکن نیست.»
بنا به توافقات متینیون کارگران میتوانند در سال دو هفته مرخصی با حقوق داشته باشند و این دستآورد از همان سال به اجرا درآمد. بعد از اینکه کارگران از تعطیلات ماه اوت به سرکار بازگشتند در گوشه و کنار اعتصابها کوچک خودانگیختهای شکل گرفت، اما اینبار این دولت برآمده از جبههٔ مردمی بود که اعتصابات را سرکوب کرد. برای مثال در اکتبر ۱۹۳۶ پلیس کارگرانی را که کارگاه شکلاتسازی گورمه Gourmet را اشغال کرده بودند، بیرون کرد. در دسامبر ۱۹۳۶ «جبههٔ مردمی» به قانونی در مورد «داوری اجباری» که برمبنای آن حق اعتصاب محدود میشود رأی مثبت میدهد. و بلوم در فوریهٔ ۱۹۳۷ اعلام میکند که «زمان تعلیق» اصلاحات اجتماعی رسیده.
بعد از توافقات متینیون، علاوه بر حق دو هفته تعطیلات پرداختشده، فرانسویها شاهد افزایش ۷ تا ۱۵ درصدی دستمزدشان بر مبنای یک پایه حقوق شدند. همچنین ساعت کار هفتگی از ۴۸ ساعت به ۴۰ ساعت کاهش پیدا کرد. این تغییرات در زندگی کارگران فرانسوی تأثیری ملموس داشت: بهبود نسبی اما چشمگیر وضع کارگران فرانسوی به جبههٔ مردمی حال و هوایی افسانهای بخشید.
علیرغم دستآوردهای اجتماعی قابل ملاحظه، جبههٔ مردمی از هدف اصلی خود که تقابل با فاشیسم بود دور شد و در برابر تهاجم فاشیسم اسپانیایی به رهبری فرانکو در ۱۸ ژوئیهٔ ۱۹۳۶ لویی بلوم از حمایت از جنبش انقلابی اسپانیا سرباز میزند. در بازگویی «افسانهٔ جبههٔ ملی» غالباً از انحلال گروه «ستارهٔ آفریقای شمالی»، سازمان کارگری ضداستعماری در سال ۱۹۳۷ صحبتی به میان نمیآید. همچنین اشارهای نمیشود که پلیس تحت نظارت جبههٔ ملی در ۱۶ مارس ۱۹۳۷ یک تظاهرات ضدفاشیستی در منطقهٔ کلیشی را سرکوب کرد: پنج کشته و دهها زخمی از جمله مبارزین سوسیالیست از دستاوردهای دیگر جبههٔ مردمی بود.
و سرانجام جبههٔ مردمی در بهار ۱۹۳۸ در آستانهٔ اشغال فرانسه توسط ارتش نازی با خروج رادیکالها از ائتلاف – برای همکاری با راست میانه – از هم میپاشد.
لئون بلوم در زمان زمامت حکومت ویشی در ۱۹۴۲، در حالی که متهم به تضعیف اقتصاد فرانسه شده بود، به دفاع از خود برمیخیزد و مینویسد: «به خاطر بیاورید که ۴ یا ۵ ژوئن یک میلیون کارگر در اعتصاب بودند. به خاطر بیاورید که تمام کارخانههای اطراف پاریس اشغال شده بودند. به خاطر بیاوریدکه جنبش لحظه به لحظه و گام به گام سرتاسر فرانسه را در برمیگرفت. خوف و وحشت شایع بود. خود من با نمایندگان کارفرماهای بزرگ بیارتباط نبودم و یادم هست که در آن دروان در چه وضع روحیای به سرمیبردند. یادم میآید که چیزهایی که به من گفته میشد یا توسط دوستان مشترک به من انتقال پیدا میکرد. «خب بعدش چه میشود؟ آیا این انقلاب است؟ چه چیزی را از ما میگیرند؟ چه چیزی را برایمان میگذارند؟ …» کارگران کارخانهها را اشغال کرده بودند […] روی حرف من، روی تعهدم به آنها و به مجلس جمهوری بود که کم کم جنبش تحلیل رفت. جای ذرهای شک نیست که بعد از توافقات متینیون بود که افول جنبش شروع شد. در ابتدا یک میلیون اعتصابی وجود داشت و سه هفته بعد صد هزار نفر. در اواخر ژوئیه میشد خاتمهٔ جنبش را به چشم دید […] بله آقایان، در چنین شرایطی بود که قوانین اجتماعی تصویب شدند […] شما تصور میکند که قانون چهل ساعت کار، همان زمانی که به رأی گذاشته شد، زمان کار واقعی را در فرانسه کاهش داد؟ شما تصور میکند که در در ژوئن ۱۹۳۶ چهل ساعت کار میکردند؟ این فقط یک استثناء است، یک امتیاز در یک بنگاه اقتصادی فرانسوی. […] در ۱۹۳۸ جریان چیز دیگری است […] من توافقی را به دست آوردم که بنا به آن، در تمام بنگاههایی که به صورت مستقیم یا غیرمستقیم برای دفاع ملی کار میکردند، زمان عادی کار، با افزودن ساعات اضافه کاری، تا ۴۵ ساعت میرفت.»
منابع:
برای تهیهٔ این یادداشت از چهار مقالهٔ زیر استفاده شده است:
- Le Front populaire I. – Du 6 février 1934 au 14 juillet 1935
- 1934-1937 : Les anarchistes et le Front populaire
https://www.unioncommunistelibertaire.org/1934-1937-Les-anarchistes-et-le-Front-populaire
- Comprendre le mythe du front populaire
https://theconversation.com/comprendre-le-mythe-du-front-populaire-232605
- DU FRONT À L’UNION POPULAIRE ? Les acquis de juin 1936 ont été obtenus par des grèves massives, pas grâce au Front Populaire !
تألیف و ترجمه: آساره آسا
۲۸ ژوئن ۲۰۲۴
[1] «حزب رادیکال» که در سال ۱۹۰۱ تأسیس شد، به صورت رسمی حزب جمهوریخواه، رادیکال و رادیکال-سوسیال نامیده میشود.
[2] نام ساختمان نخست وزیری فرانسه.
بیان دیدگاه