قیام صیادان بندرانزلی
در «نشریهٔ پیکار» (۳۰ مهر ۱۳۵۸، شمارهٔ ۲۶، صفحات ۱ و ۲) در گزارشی با عنوان «ارتجاع حاکم صیادان زحمتکش و مردم مبارز بندرانزلی را به خاک و خون کشید.» آمده: «بار دیگر در گوشهای از میهن ما، زحمتکشان به خاطر رسیدن به درخواستهای خود به خاک و خون کشیده شدند. روز دوشنبه (۲۳ مهر ۵۸) ساعت ۵ بعد از ظهر عدهای از صیادان زحمتکش آزاد، جهت اعتراض به زیر پا گذاشتن توافقات قبلی که در اثر اِعمال فشار از جانب این زحمتکشان صورت گرفته، دست به اعتراض میزنند. بر اساس این توافق قرار شده بود به خاطر فصل تخمریزی فعلاً از صید خودداری شود و [مطابق این قرارداد] صیادان آزاد نیز حق صید را که رژیم پهلوی از آنان گرفته بود، ظاهراً به دست آورده بودند. اما شیلات این قرارداد را زیر پا میگذارد و صیادان زحمتکش که مشاهده میکنند تنها منبع معاش و زندگیشان بار دیگر به دست شیلات، این مؤسسهٔ سرمایهداری دولتی غارت میشود، در جلو شیلات جمع میشوند و با شعار «صید، صید آزاد باید گردد ـ کار، کار این است شعار بیکار» به اعمال شیلات اعتراض میکنند. اما آنان که هرگونه رشتهای را بین خود و زحمتکشان گسسته میبینند، به تفنگچیهای خود دستور شلیک به سمت زحمتکشان را میدهند. در اثر این کشتار وحشیانه ۲-۳ صیاد شهید و حدود ۲۵ نفر زخمی میشوند. اما درد زحمتکشان عمیقتر از اینهاست. آنها همچنانکه فریاد میزدند: «از قحطی و بیکاری، مَردم به تنگ آمدیم» حاضر بودند کشته شوند ولی تسلیم این مزدوران ارتجاع نگردند.»
ماجرا از این قرار بود که شرکت دولتی شیلات قصد داشت به روال دوران پهلوی، صید ماهی را در انحصار خود نگهدارد و صیادان آزاد را به صورت کارگران مزدبگیر به خدمت درآورد. اما پس از تجربهٔ انقلاب ۵۷ و سقوط سلطنت، صیادان آزاد دیگر به ربوده شدن حاصل زحمت و رنجشان توسط تشکیلات شیلات تن نمیدادند. اعتراضات و تظاهرات مردم بهقدری گسترده بود که رژیم تازه به قدرت رسیده نیروهای سپاه را از شهرهای دیگر به بندرانزلی گسیل میکند. این نیروها علیه زحمتکشان به جان آمده دست به جنایاتی هولناک میزنند. در روز اول اعتراضات (دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۵۸) ۲ یا ۳ نفر توسط گلولههای سپاه پاسداران کشته میشوند و در مراسم چندین هزار نفری تشییع جنازه آنها در روز بعد، و حرکت جمعیت به سوی مقر سپاه، تعداد کشتهشدگان به ۳۸ تن میرسد. (ناگفته نباید گذاشت که در جریان این اعتراضات افسران نیروی دریایی در جانب صیادان بودند و در میان کشتهشدگان و مفقودین از یک افسر و دو کماندوی نیروی دریایی نیز یاد شده است.)
برخی از فعالین و رهبران این اعتراضات، شناسایی و تا قبل از مراسم چهلم کشتهشدگان، دستگیر یا ربوده و به قتل میرسند. اصغر آشور/ عاشور نویردوست یکی از این فعالین بود.
اصغر آشور نویردوست
چهل سال پس از جنایت حکومت اسلامی در بندرانزلی، امین حقره (جوما) موسیقیدان و پژوهشگر، در پروژه خود تحت عنوان «ترانههای ناخوانده» درباره اصغر آشور چنین مینویسد:
«در میانهٔ دههٔ پنجاه و اوایل دههٔ شصت، نوار کاستی از اجرایی زنده و غیرحرفهای از مجموعه ترانههایی عمدتاً گیلکی در یک جشن خصوصی، در بین بندرنشینان دستبهدست میشد که نام اصغر آشورنویردوست را به عنوان خواننده در شناسنامه داشت. همهٔ ترانهها بازخوانی آهنگهای دیگر ترانهسازان گیلانی یا غیربومی بودند جز یکی که اتفاقاً بعدها در میان انزلیچیها خواستنیتریناش شد، با این مطلع: از موی سیاه تو پریشانتر شبی دَرم… اصغر عاشور هرگز خوانندهٔ نامداری نبود و نشد تا آذر ۱۳۵۸ که به شکل رازآلودهای توسط افرادی ناشناس کشته و پیکرش کیلومترها دورتر از بندر پیدا شد.» (آذر ۱۳۹۹، صفحهٔ اینستاگرام جوما)
فریدون گیلانی، خبرنگار و نویسنده عضو کانون نویسندگان آنچه را در شرح کوتاه جوما از اصغر آشور ناگفته مانده، با جزئیات روایت کرده است. فریدون گیلانی که خود اهل انزلی است و در زمان واقعه از نزدیک شاهد اعتراضات بوده است، در کتاب خود، «شبیخون تاتارها» (صفحات ۲۸۱ تا ۲۹۱) شرح مفصلی از چگونگی کشته شدن اصغر آشور ۲۱ ساله ارائه کرده است که بخشهایی از آن بدین قرار است:
«آشور نویردوست، معروف به اصغر مگز، که از سرکردگان صیادان معترض بود و در درگیری جلو شیلات، پس از کشته شدن آن دو صیاد، به شیلات کوکتل مولوتف انداخته بود و در جدال روز بعد هم نقش فعالی داشت، فردای آن روز به همراه هفت صیاد دیگر، در شهر پراکنده میشوند و به کاسبکاران و کارمندان و بقیه مردم خبر میدهند که آن روز را عزای عمومی اعلام کنند. چنین میشود. اصغر را نشان میکنند. پانزده روز بعد، رادیو گیلان ضمن اعلام این خبر که مقصر شورش پاسداران بودند، از اصغر و پنج صیاد دیگر میخواهد که بیدرنگ خود را به دادگاه انقلاب معرفی کنند. اینها به رادیو نوشتند که اگر پاسداران مقصرند، چرا ما را احضار کردهاید؟ و خودشان را معرفی نمیکنند. درحالی که مردم پاسداران را از شهر بیرون کردهاند، چندبار خواستند اصغر را با اتومبیل زیر کنند و یکبار هم، در مسابقه مشت زنی، با حکم دادگاه انقلاب رشت آمده بودند دستگیرش کنند که رفقایش از مهلکه درش میبرند…
صیادان نشسته بودند به تدارک چهلم ۳۸ صیاد و دانشآموز که با گلوله پاسداران اسلام به خون غلتیده بودند. اول آذر سال ۱۳۵۸ بود… در آخرین لحظهها، دو خبر آمد و شهر به هم ریخت. خبر اول این بود که پاسداران، پس از کشتار بیرحمانه و فرار از انزلی، دزدانه به شهر آمدهاند…
کنار دریا، در جمع صیادان بیقرار نشسته بودم که خبر دوم رسید. ناگهان جوانی کوتاه قد و چِغر، با دستپاچگی از در درآمد. بیسلامی و نیازی به اجازه. بغضِ فروخوردهاش ترکید. هر دو دست را به صورت گرفت. به تلخی گریست و از چهرهٔ پنهانش این حرفها درآمد: «اصغره بوکوشته ده.»
خودم را جمعوجور کردم. اما هرچه کردم نتوانستم آن جماعت بیقرار را آرام کنم. اصلاً نمیدانستم چه شده، کدام اصغر را میگوید و این اصغری که او میگوید، چگونه و کجا کشته شده است؟ یک ساعتی طول کشید تا آرامشان کردم که دستکم خودم بدانم بر ایشان چه رفته است که آنگونه برآشفتهاند…
اصغر آشور نویردوست و چند رفیق صیادش، در کومهٔ کنار دریا نشسته بودند تا سپیده بزند و بروند پای دام. صیادان، معمولاً روزها در فاصلهای از ساحل، در دریا تور میگسترند و در هوای گرگومیش که دریا آرامتر است، با قایق به آب میزنند. اصغر و رفقای صیادش منتظر چنین لحظهای بودند که یکی از صیادان متوجه حرکت نورهای مشکوک میشود. پاسداران بودند. با لباس مبدل و نقاب بر چهره کشیده، مسلح میریزند توی کومه. همراهان اصغر را، جز یکی که میگریزد، میزنند و تهدید میکنند که اگر صدایشان درآید، خانوادههاشان را قتلعام خواهند کرد، و اصغر را میبرند. سه روز بعد، بزازِ دورهگردی که از زیر پل رودبار میگذشته، جنازه باد کردهای را دیده و به ژاندارمری محل خبر میدهد. از جنازه عکس میگیرند. جنازه را به پزشکی قانونی رشت میبرند و در گورستان رشت دفن میکنند. برادر اصغر، همراه رفقایش به پزشک قانونی رشت میروند. پزشک قانونی شهر، دکتر لادن برای ایشان هفتتیر میکشد که مزاحم من نشوید. صیادان که فراوان بودند، به گورستان رشت میروند، نبش قبر میکنند و جنازه را، درست ظهر روز دوم آذرماه که چهلم شهدای انزلی بوده، به بندر میرسانند. همهٔ شهر تعطیل میشود. حزباللهیها، حتی جرأت نمیکنند از خانههاشان درآیند. ساعت سه بعد از ظهر که جنازه اصغر به میدان شهرداری میرسد، جای سوزن انداختن نیست…
هرطور بود، خودم را به دم در غسالخانهٔ گورستان انزلی رساندم. جمعیت چنان فشرده ایستاده بود و خشمگین پا برزمین گورستان میکوفت و شعار مرگ بر پاسدار سرداده بود که اصلاً با کسی نمیشد حرف زد. و حتی یک سانتیمتر نمیشد جلو رفت. ضبط صوت و دوربینام را روی دست بلند کردم و یکسره فریاد کشیدم و نامم را بلند بر زبان راندم و گفتم که من خبرنگارم تا سانتیمتر به سانتیمتر جلو رفتم. نمیگذاشتند وارد غسالخانه شوم. صیادان آشنایی که به حساسیت وظیفهام پی برده بودند، سرانجام مرا به درون بردند. باید به چشم میدیدم بر ما چه رفته است. ده دقیقه و بیشتر ایستادم و به جنازهٔ آن صیاد چشم دوختم. تنم مثل آن میت یخ زده بود. محال است بتوانم ذرهای از حال آن لحظهام را به شما منتقل کنم… پنج گلوله به سینهٔ اصغر زده بودند. بعد بسته بودندش به اتومبیل و روی سنگ و خاک کشیده بودندش. صورتش صاف بود؛ صافِ صاف. بیدماغی و بیچشمی و حتی حفرهٔ چشمی. انگاری که استخوانی را از سنگ یکدست تراشیده باشند. اگر آن شورتک آبی نبود، حتی خانوادهاش، پس از پنج روز، محال بود جنازهاش را بشناسند…»
«امضا محفوظ»




بازخوانی ترانهٔ «از موی سیاه تو» از صیادِ مبارز، اصغر آشور، توسط جوما
بیان دیدگاه